مدتی بود ازاوبی خبربودم .گوشی رابرداشتم تاهم شرط ادب به جا بیاورم وهم صله رحمی کرده باشم . هنوز احوالش رانپرسیده بودم که شروع به صحبت کرد.

یک ریزو پشت سرهم حرف می زد .ازادامه تحصیلات عالیه اش،ازپذیرش گرفتن دریک دانشگاه معتبرخارجی ،ازموفقیت فرزندش درالمپیک ریاضی ،ازبرنده شدن خانمش درقرعه کشی حساب قرض الحسنه ودرنهایت ازخریدن یک ماشین مدل بالاوخرید یک خانه درشمال تهران .

خوشحال وباانرژی صحبت می کرد.فرصت حرف زدن به من نمی داد.باهرسختی بودوسط حرفش دودیدم وباجملاتی که فاعل وفعلش معلوم نبود سروته قضیه رابهم رساندم ودرنهایت باآرزوی سلامت وسعادت برای اووخانواده اش گوشی راگذاشتم.

درحالی که ازاین همه موفقیت ودست آورد متعجب بودم ،برایش آرزوی خوشبختی کردم .

هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که گوشی زنگ خورد.صدائی شکسته وخش  دار بدون مقدمه گفت سلام حاجی ،کجائی؟ نبودی، برادرم فوت کرد.خواهرم سرطان گرفته ودربیمارستان بستری است. خانمم مشکل مهره های گردن وپشت دارد ودرمنزل افتاده است. روم نمی شه بگم خودمم هم بعدازیک عمل سخت جراحی مهره های کمر بادوعصابه سختی راه می روم.پسرم راکه هم می شناختی ،کمی مشکل ذهنی داست ازمدرسه اخراجش کردند.

ازاول می خواستم احوالش رابپرسم .ماندم بااین همه مشکل ومصیبت چه بگویم.کاربسیارسختی بود.ازمقدمه چینی برای سخنرانی دریک همایش بزرگ سخت تربود.بالاخره هرطوربودحال واحوال وتسلیت وطلب صبرواجرکردم وبعد ازتعارفات معمول خداحافظی کردم.

فکرهای عجیب وغریبی به ذهنم آمد.قصه آدمیزاد قصه عجیبی است.پرازرازورمز .پرازگره های ناگشودنی .سرشارازمعماهاوطلسم های بازنشده.

یک جااین همه درد و رنج واین همه فریادوضجه ودرجای دیگر دنیائی خوشی وسرمستی .یک نفرغرق درباطلاق مصیبت ویک نفردیگردرهمین شهرودیاربرقایق خوشبختی نشسته وازرودخانه جاری وزلال زندگی ماهی شانس وموفقیت می گیرد.

روزگارعجب معمار ظالم وبی رحمی است.یک ساختمان راکج کوله ولرزان وآسیب پذیر می سازد وساختمانی دیگر را شیک ومقاوم وماندگاربنامی کند.

درست است که دست تقدیروگذرزمان همه چیزراوهمه کس رانابود می کند،اما یکی چون کلبه فرسوده پیرزنی کمرش در زیربارسنگین برف زمستانی می شکند و سربه سجده خاک می گذارد،ولی دیگری چون کاخ مدائن بعد ازگذشت قرنها ،روزگاررابه رکوع خود می کشاند.

اگرچه درگذر زندگی، درمقابل ناملایمات وسختی هائی که برانسان واردمی شود جزصبروصبوری کردن راهی نیست ،اماتوسن وحشی صبرهمواره آرام وراهوارنیست وبه راحتی  رام هرکسی نخواهدشد.

ای کاش این  قفل زنگ زده پرازرمزورازکه بر صندوقچه اسرارزندگی نهاده شده است کلیدی داشت .وای کاش این  رازسربه مهرگشوده می شد،تاپس پرده سرنوشت برانسان عیان می شد .

به قول حافظ :

ترسم که اشک درغم ماپرده درشود          وین رازسربه مهربه عالم سمرشود

گویند سنگ لعل شود درمقام صبر             آری شود ولیک به خون جگرشود