صدای پای سکوت

دفترچه یادداشت ومدادی برداشتم تا درآن صبح صادق زیبا،دل نوشته ای اززیبائی های پارک محله ام رابنویسم .ولی غوغای میهمانان وساکنان خوانده وناخوانده پارک درآن صبح قشنگ تابستانی آن چنان دلرباومسحورکننده بود که کلاه ازسرصوفی ،دستارازگردن زاهدوقلم ازدست این مفتون جلوه های طبیعت می اندازد.وه که چه دیدنی است ،آغوش بازکاج جوانی که دسته دسته گنجشک های ازراه رسیده رابه میهمانی طراوت زلف باصفای خودمی خواند.چه زیبا است ؛درختان سروی که صف درصف ایستاده اند واشعه طلائی خورشید، این فرزندنورسیده بانوی آسمانها را،دست به دست می گردانندومی بوسند.صدای بوسه عاشقانه آنها گوش میهمانان باغ رانوازش می دهد.چه دنیائی است ،دنیای پرازرمز ورازخلوت انسان دراین طبیعت خداوند.چه نظم وهارمونی عجیبی دردل این صنع آفرینش نهفته است…وچشم این دریچه رحمت الهی چه مرکب تیزوبیداری است ،که راکب هوشیارخودرادرلحظه ای کوتاه به دنیائی عجیب وپرازناشناخته ها می برد.انگارکه هزاردست دارد،وباهردستی هزارحجاب خواب و عفلت راپاره می کند وتک سوارمبهوت خودرابه آسمانی لایتناهی که پرازخورشید معرفت است می کشاند.

راستی این کره کوچک پرازخون و چربی ،چه طرفه معجونی است که خالق توانای هستی به انسان ارزانی داشته است.چه پیک خوش یمنی است این ناظرنظرباز،که رب العالمین مهربان به اوماموریت داده است تاتبعیدی خودرازگوشه دورافتاده خاک به دیارآشنای افلاک بکشاندودرآن جا گوشه ای ازعظمت بی منتهای حضرت حق رابه صحنه نمایش بگذارد. ..وگوش این فرشته معجزه گر الهی که ساکت وبی ادعا برپهنه سرآدمی ،خونسردومشتاق نشسته است،چه دنیائی دارد.بوی نسیم راازلابلای گیسوی چمن می شنود.نازوعشوه پروانه ای راکه درسراپرده پرده گل مستانه می رقصد،می فهمد.صدای هیاهوی غول آهنی ومزاحمی را که زینت زشت خیابان های شلوغ شهراست وظالمانه شکم هوای آلوده وبهت آلود شهررامی درد ،آگاهانه ازخلوت دل می راند...ودل این لطیفه نورانی که پرازمهردیدن وشنیدن وفهمیدن است درورای چشم وگوش آدمی چه سفره ای گشوده است.سفره ای ازحکمت ودانائی ،عشق ومستی که دائما برای اهل دل ضیافتی ازنورمی دهد.چشم وگوش، این قاصدان رحمت الهی ،می بینند ومی شنوندوشکارمی کنندودل، این افسونگرعرصه حیات طیبه ،ترکیب می کند ومعجونی ازعشق ودانائی برسرسفره گرسنگان معرفت می گذاردوذخیره معراج روحانی انسان را تا سرمنزل مقصود آماده می کند.

آیاهرگزبه این تعامل عجیب  دیده ودل فکرکرده و به تامل نشسته ای ؟ آیا به روزنه نورانی گوش که آیات الهی یعنی طبیعت وعناصرآن راکه جلوه هائی ازمظاهرحظرت دوست هستند،مشتاقانه می بلعدوبه خزانه دل وعقل می سپارد فکرکرده ای ؟

راستی هرگز دریک صبح دل انگیز،درغوغای پنهان یک بوستان ،میزبان خلوت دل خود بوده ای ؟ آیانگاه پرسشگروکنجکاو خودرابه عمق سکوت آسمان درزمان طلوع خورشیدبرده ای ؟ویاگوش دل  رابه آهنگ زیبای قصه های عاشقانه نسیم سپرده ای ؟

آن زمان که آهنگ موزون سکوت ونظربازی را باآیات خداتجربه می کنی ،چه غباری ازآسمان تاریک دل وضمیرت می رود.وتو دویدن آرام جان رابه سرای بهشت تفکرواندیشه درآفاق وانفس خدامی بینی .دیگربرگ های  درخت بید فقط یک پوشش سبزبرای تهیه آب وغذاویاسایه انداختن برهگذری خسته نیست.برگ سبز درخت بید، کتاب معرفت خداست که برهوشیاران عالم خوانده می شود.گنجشک پرنده ای فضول وعجول نیست ،کلاغ، غراب سیاه شوم نیست وپشت خمیده پیرمردی که باکمک عصای دستی خوددراین صبح قشنگ، صفای دل به غنچه می دهد وروایت صادقانه زندگی به پسرک جوانی که چون غزال  وحشی می پردارمغان می دهد، زشت نیست.دیگرحتی چهره پسرکی سرکش باموهای ژولیده وپیراهنی چاک خورده  که گردنبندی ازخرمهره وزنجیری ازنمادشیطان به گردن دارد منفورنیست. دردنیای تفکر،توبه زیارت نورمی روی،پرده های جهل وغفلت ازدیده ودلت کنارمی رود .شکلی دیگرازآفرینش خدارامی بینی .برای  لحظاتی همه چیززیبا می شود .همه چیزگویامی شود....ولی درست درزمانی که تودردیارتفکروتامل به تماشای جلوه های آیات حق ازخود بیخود شده ای ،صدای پای سکوت ،جام لبریزازنورتورامی شکندوآن هزارپرده بسته می شود وتوبازبه دیارآدم ها،درختان وگنجشک های اطرافت برمی گردی .هنوزدفترچه یادداشت بسته وقلم دردست توساکت نشسته است.پرنده ای کوچک سرک کشان منتظراست تاتوازجایت بلندشوی واوتکه نان خشکی راکه شایدازدست رهگذری گرسنه افتاده است بردارد.مادری دست کوچک کودک فربه و خواب آلود خودرامی کشدوبه جلوهل می دهد تاشاید با دویدنی اجباری، نتیجه خوشگذ رانی های گذشته اوراجبران کند .....صدای طبل وسنج وحشتناکی چون جاروی جادوگر به دنبال خودروی جوانی سرمست ،کشیده می شود وبا صفیر گوش خراش ونابهنگام خود خلوت پارک را به یغما می برد. چندجوان، باکفش لباس ورزشی طول پارک رامی دوند.پیرمردی وارفته بالباسی مخصوص وسوتی دردست ،گربه ای پشم آلود راکه برسرتکه ای استخوان باکلاغی درگیراست دنبال می کند تاشاید گربه ویاشاید آدم ها رامتوجه مسئولیت خود کند.کم کم پارک شلوغ می شود وبرسروصداهای مزاحم ،بوی دود وتنباکوهم اضافه می شود ،رفتن رابرماندن ترجیح می دهم ودرحالی که نیم نگاهی  به مجموعه پارک ومیهمانان خوانده وناخوانده آن می اندازم ازصحنه نمایش آدم ها خارج می شوم.