هیاهوی دشت
هیاهوی دشت
آیا هرگزدریک صبحگاه باطراوت ، به دورازخوروخواب انسانهاوجیغ ودادماشین ها، به سکوت پرازهیاهوی دشت تامل داشته ای ؟
-درسکوت صبحگاهی دشت، چه هیاهوئی است.
-ترنم جاری زلال جویبار
می شکافدسکوت دشت ومی دهد پیام بهار
که می رسد ازراه اذان صبح هزار
وخروس، آن زاهد شب زنده دار
سرمی دهد بانگ ،که می رود آن ظلمت ظالم غدار
وجیرجیرک ها سربه سجده می گذارند که صبح نزدیک است
وفلق که فالق صبح خداست ،
بادم تیغ محبت
بدراندشکم شب را ،که آبستن نوراست
وعروس آسمان که تاریکی سوزاست
همچوبلقیس مالک ملک صبا
بی حجاب وبی نقاب
فارغ از تیر نگاه
دامن ازپای کشان
می رسد مست ازراه
وسلیمان نبی
صاحب تخت وجمال
گسترده بساطی وبنشسته به تختی
ودروازه جنت بگشوده است
که "تجری تحت ها" خالی ز هوراست
وزمین که درآخر عمرسیاه شب و سکوت صبحگاهی
مهیای جشن رسیدن حوراست
ناگهان آبشاری از نور
می بارد بر دشت
وقطرات ژاله ،نرم ونرمک
می تراودازچشمان نرگس مست
تاکه پرکندجام خالی لاله
وهدیه شود به عروس محفل دشت
یاکبوتری که چون هدهد
نامه آورده است ازسرزمینی دور
ازمسافر عرصه نور
که :صبح است ،مژده ،مژده
شکست، سکوت مرموز سحر
باهلهله نورونسیم
و پاره شدحجاب تاریک شب
تاکه پیدا شودنقاشی هزاررنگ دشت
ومی رسد سبدی ازنوروامید
به درخانه دل
تاکه روشن شودحرم پاک خدا
تاکه تو سجده کنی خالق خلق
وبه اظهاررسانی صفت آدم را
وبه معراج کشانی روحت
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.