دستی ازسرهوس- بیرحمانه ماشه ای راکشید

و گلوله ای، گلوی تنگ وتاریک تفنگی رادرید

 وسفیرنحس آن- نفس روح افزای صبح رادرآن باغ زیبا برید.

زاغکی که درصندوق سینه خود رازمادر بودن راداشت ناله ای کرد وپرید

وقطره خونی ازسروسینه  اوبر شاخ وبرگ کاج پیری چکید.

ناگهان باغ ازهجوم صدها کلاغ داغدار-گوئی که پرده سیاه کشید

فریادو شیون درفضای امن وآرام باغ پیچید.

وطلسم سکوت سحرانگیز درختان یک جاشکست.

پیران قوم شکسته دل، برجسم بی جان اوکه اکنون میهمان زلف آشفته یک کاج بود،به زاری نشستند

وجوانان مغرورتشنه انتقام ،عربده کشان پای دررکاب بال خودگذاشتند

وجوجه هائی گرسنه بی خبرازبرق تیغ صیاد که بند عاطفه رابریده بود، درانتظارمادرمهربان خودنشستند.

وآنگاه:

قطره اشکی برگونه ای غلطید

 وزبانی آهسته درکامی چرخید

" فرزند مگرنداشت صیاد"