غول زندگی
دستان کوچکش را که ازسرماکرخت شده بودزیربغل کرده بود تاکمی گرم شوند.چشمان ریزونگرانش ،ازپشت سوراخ های کلاه پشمی ومخروطی اش که تاگردن کشیده شده بودبه درب ورودی مهدخیره شده بود.
باد سرد زمستانی که ازبین شاخه های لخت درختان حیاط مهد عبورمی کرد،به زوزه ای ترسناک تبدیل می شدوکودک رابیشترمی ترساند.
هرازگاهی درب مهد بازمی شد ومادران وپدرانی که دیررسیده بودند ،سراسیمه فرزندان خودرابغل می کردند وازآن جادورمی شدند.هربارکه دربازمی شد،کودک ازجای خود می پریدوبعد ازوراندازکردن تازه واردها سرجای خود می نشست ودوباره منتظربازشدن درمی شد.یک ساعتی بود که مهد تعطیل شده وهمه مربیان وکودکان رفته بودند .صدای جاروبرقی که درپایان هروز برای تمیزکردن روشن می شد،ازطبقه بالا مهدبه گوش می رسید.مربی مسئول بدرقه بچه هاکه برای رفتن عجله داشت ومرتب به ساعت خود نگاه می کردبه کودک نزدیک ترشد واورادلداری داد.
کم کم انتظارطولانی وبی حاصل طفل به نوعی دلهره وترس تبدیل می شد چنددقیقه بعد ،مربی که دیرش شده بود مستخدم راصدازد وآهسته درگوش آن چیزی گفت ودرحالی که به طرف درحیاط می رفت ،دستی به پشت کودک زد وبه اوامیدواری داد که به زودی مادرت ازراه می رسد.
صدای بستن درحیاط که بلند شد،کودک باناراحتی جابجاشد ودرگوشه دیگرحیاط ک به درورودی نزدیک تربودنشست ودوباره مایوسانه به درزل زد.چند لحظه ای ازرفتن مربی نگذشته بود که بغض کودک ترکیدودرحالی که گریه می کردمادرش راصدا می زد.
نورضعیف تنها چراغ محوطه ،سایه درهم کودک را که حالا دیگرچمپاته زده بود روی دیوارمقابل می انداخت.ترس ودلواپسیکودک رابیش ازبیش آزارمی داد.تصمیم گرفت تاازمهدبیرون برود.چندبارازجا بلند شد وتانزدیکی درحیاط رفت ولی ازتاریکی ترسیدوبه جای اول خود بازگشت ودرحالی که ازسرمامی لرزید ،بلند بلند گریه کرد.فریادلرزان کودک درهمهمه صداهایی که ازخیابان های اطراف می آمد گم می شد.
اظطراب وترس ازتنهائی وبی پناهی مثل یک کابوس تلخ ومبهم اوراعاجزودرمانده کرده بود.
........
........
ناگهان درب بزرگ حیاط باسرعت بازمی شود.مادرکودک سراسیمه واردمی شودوخود رابه طفل می رساند .کودکش رابادستپاچگی بغل می کندوصورت اوراغرق بوسه می کند.صدای گریه مادروهق هق کودک درهم می پیچد.قطرات اشک گرم،ازروی گونه سردویخ زده مادربه سروصورت کودک که اکنون اززیرکلاه پشمی اش بیرون آمده است می ریزد.کودک باحرص ولع خودرابه سینه مادرمی چسباند.مادراورامحکم درآغوش خود می فشارد.کودک که حالاگریه اش کمترشده است ،باصدای لرزان و بریده بریده می گوید: همه بچه ها رفته اند.من خیلی ترسیدم .مادرکجابودی ؟ چرادیرآمدی ؟
مادرخسته ازیک روز سخت کاری ،نگاهی بی رمق به حیاط ساکت ونیمه روشن مهد می اندازدوباگریه می گوید:عزیزدل مادر،نترس ،من پیشت هستم وبعد باناراحتی می گوید:مامان جان اگردیررسیدم به خاطراین است که درزندان زندگی اسیربودم.
کودک که ازپاسخ مادرش چیزی نمی فهمد،درحالی که دردنیای خیالی خود غرق می شود ،غول بی شاخ ودمی رامی بیند که مادرش رازندانی کرده وبین اوومادرش یک دنیافاصله انداخته است.
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.