داهول (مترسک)
داهول (مترسک) این داستان واقعی است.
دم پسین بود که همکلاسی ام خبرآمدن بازرس را به من داد.
قراربود فردا بازرس اداره آموزش وپرورش عشایرکه سالی یک بار به مدرسه ها سرمی زدبه مدرسه ما بیاید. آمدن بازرس برای معلمان ،دانش آموزان وحتی اهالی روستاها خیلی مهم بود.
رسم بودوفتی که بازرس به مدرسه می آید همه دانش آموزان آماده وبالباس های تر وتمیزسرکلاس حاضرشوند.
ازدوستم که جداشدم ،نگران ومظطرب درگوشه ای ازحیاط روی سنگ گردبزرگی که مادرم برای آسیاب کردن ازآن استفاده می کرد(دسداس) نشستم.باخودکلنجارمی رفتم .ازآمدن بازرس وحشت داشتم.راستش رابخواهید دانش آموززرنگی بودم.درسم خوب بود.مشکل من باآمدن بازرس درس ومشق نبود،بلکه نداشتن لباس بود.ازچندروز قبل خبرآمدن بازرس درروستاها پیچیده بود.قراربود پدرم برای من لباس نو بخرد.یک شب که زودترازدیگران خوابیده بودم،باسروصدای خواهرکوچکم ازخواب بیدارشدم.چشمم راکه بازکردم ،مادرم وپدرم رادیدم که کنارچاله ای که دروسط تنها اطاقی که داشتیم کنده شده بود وبه آن اجاق گفته می شد؛نشسته بودند وآهسته صحبت می کردند.خوب گوش که کردم انگاردرباره خودم صحبت می کردند. گوشم راتیزکردم تابهتربشنوم.صحبت ازخریدن لباس برای بچه ها بود.مادرمی گفت بیچاره رضا لباس درست وحسابی ندارد.
نمی دانم بااین وضعی که دارد باچه روئی به مدرسه می رود.طفلی ازهمکلاس هاش خجالت می کشد.مادرم راست می گفت .اگرچه بچه سربه هواوبهانه گیری نبودم ولی اوضاع لباس هایم خراب بود.کفش هایم ازبس وصله وپینه شده بود به اندازه یک پوتین سربازی سنگین شده بود.شلوارم راهم که مادرم ازباقیمانده شلوارکهنه پدرم جمع وجورکرده بود.اصلاشبیه شلوارنبود.بیشترشبیه رختخواب پیچی بود که به دورپاهام می پیچید.یک رشته بند پشمی اززن همسایه که گبه می بافت گرفته بودم تاباآن کمرش راسفت کنم.تنهاخوبی شلوارم آویزان بودن پاشنه هایش بودکه چندوصله ناجورازوصله های کفشم رامخفی می کرد.پیراهنم هم ازچندجاپاره بود.دکمه های پیراهنم کوچک وبزرگ وچندرنگ بودویکی دوتاازآنها بالاوپائین دوخته شده بود.امابیشترمشکل من وصله ناجوروبدرنگی بود که مادرم روزگذشته ازشدت ناچاری به پشت پیراهنم زده بود.بدون کت ویایک تن پوشی که این وصله رابپوشد نمی توانستم به مدرسه بروم.
پدرم آهسته به مادرم گفت :آخرزن ازکجابیاورم.پریروزکه رفته بودم ازمعامله گرآبادی(دکاندار)پول سلف بگیرم ،آب پاکی روی دستم ریخت وگفت علی اصغر بدهکاریت زیادشده است.تاهمین الان هم کلی بدهکاری داری .همه زراعت امسالت راهم که بدهی ،بازهم بدهکاری .به بچه هات بگو کمی قناعت کنند تا ببینیم چه می شود.
صدای پدرم می لرزید.نمی دانم ازاحساس فقروبدبختی وشرمندگی پیش اهل وعیال بودویاازبیدارشدن بچه هامی ترسید.هرچه بودفعلامشکل من حل نمی شد.
ازآن شب که صحبت های پدرم راشنیدم ازتهیه کفش وشلواروپیرهن ناامیدشده بودم .
بالاخره روز موعود رسید ،بهرحال قراراست که فردابازرس بیاید ومن هیچ لباسی نداشتم.تمام شب را دراین فکربودم که فرداچکارکنم؟فکرکردم که خودم رابه مریضی بزنم .دیدم امکان ندارد .اولامریض نبودم ،درثانی مدت هابودکه روزشماری می کردم که بازرس بیاید .می خواستم ازش یک جایزه بگیرم.دیروقت بود همه خواب بودنداما من پهلوبه پهلومی زدم ولی خوابم نمی برد.به هردری زدم که راه حلی پیداکنم چیزی به ذهنمم نرسیدکه نرسید. ازشدت واماندگیچندبار یواشکی گریه کردم.کم کم داشتم قیددرس ومدرسه وبازرس رامی زدم که فکری به ذهنم رسید.آهسته ازجابلند شدم وسراغ لباس های پدرم که درگوشه ای ازاطاق روی هم ریخته بود رفتم .کورمال کورمال کتش راپیداکردم .درحالی که روی نوک انگشتان راه می رفتم ازاطاق بیرون رفتم.قرص ماه حسابی بزرگ شده وبالاآمده بود.زیرنورماه همه جاروشن بود.سراغ آغل گوسفندان رفتم. چراغ نفتی کوچکی راکه درگوشه آغل بودروشن کردم .نورچراغ آغل راروشن کرد.چندگوسفندازجابلند شدند ودستپاچه بطرف انتهای آغل رفتند.کمی ترسیدم.باوسواس ودستپاچکی کت راپوشیدم.بوی تیزعرق ودودسیگاراذیتم کرد.احساس کردم که یک لحاف به دورم پیچیده اند.فتیله چراغ راکمی بالاکشیدم تاخودم رابهترببینم.دستهای کوچولوی من درمیان آستین های بلند وگشادکت اصلاپیدانبود.لبه پائین کت تازیرزانوهایم می رسید.می توانستم قیافه ام راتصورکنم .اگرفردابااین قیافه بچه ها من راببینند ازخنده روده برمی شوندومن هم ازخجالت می میرم .تازه عصبانیت پدرم بماند. بابی حوصلگی روی تکه چوبی که درگوشه آغل بود نشستم ودوباره به فکرفرورفتم .سگ های روستابدجوری پارس می کردند.یکی ازهمسایه ها سرش راازپنجره بیرون آوردوگفت "آهای گروگونعلی مابیداریم ازاین جابرو"منظورهمسایه ازگروگونعلی آقادزده بود.ازصدای مشک دوغ همسایه فهمیدم که داردصبح می شود.مانده بودم چکارکنم.شب بیداری وگرمای مطبوع آغل کم کم پلک هایم را سنگین وسنگین تر کرد.
""بچه هاشادوخوشحال می دویدند.مزارع برنج زیرنورآفتاب مثل دشتی ازطلامی درخشیدند.پرستوهای مهاجرروی مزارع برنج شیرجه می زدند.سنجاقک های رنگارنگ بابال های نازگ وقشنگ روی شاخه خمیده برنج می نشستند.یکی ازبچه ها با یک شاخه نی بلند ی که دردست داشت تلاش می کردتایکی ازپرستوهائی راکه زیاد به زمین نزدیک می شد بزند.بچه ها پرستوها رامی گرفتند وبعد ازتیماروخوب شدن ،سروبال آن هاراباروغن خوراکی چرب می کردند ودرآسمان رهامی کردند.یکی ازبچه هاگفت پدرم می گوید:این پرستوها سید هستند.نباید آنهاراذیت کرد.من هم میان دوستان بالاوپائین می پریدم .یکی ازبچه فریادزد برویم شل بازی .شل بازی یگی ازبازی های همیشگی مابود .دریک جای خلوتی درحاشیه مزارع برنج می نشستیم وباشل وگل خانه می ساختیم .اسباب بازی می ساختیم بعد زیربوته های خارقایم می کردیم تاخشک شوند.من هم چنداسباب بازی مثل تراکتوروکامیون ساخته بودم .مسابقه دوگذاشتیم .باجیغ ودادبچه گنجشک هائی که لابلای ساقه های برنج قایم شده بودند پروازمی کردند.بوی رطوبت وبرنج رسیده درهوامی پیچید.نسیم ملایمی که ازمیان شالیزارعبورمی کردخوشه های سنگین برنج راتکان می داد،آنگاه صورتهای مارانوازش می کرد.
ازکنارمزرعه برنج خودمان که گذشتم سروصدای قوطی هائی که به گردن داهول آویزان بودنظرم راجلب کرد.سربزرگ داهول که باکاه وکلش درست شده بود،درکناردست وپای باریک چوبی ولخت اوخنده داربود.گنجشک های مزاحم هم این رافهمیده بودند وچندتائی ازآنهاروی شانه های وارفته داهول نشسته بودند وموهای بلندو پریشان تنهانگهبان ساکت مزرعه رانوک می زدند.بادنسبتاآرامی می وزید ودستان داهول راکه شبیه بعلاوه بود به چپ وراست می برد.
چندپرستوباسرعت زیادازبیخ گوشم گذشتند.گوشه بال یک ازآنها به صورتم خورد وبرای یک لحضه ازداهول غافل شدم.
دوباره سرم رابرگرداندم وقیافه داهول راوراندازکردم.بادست به طرفش اشاره کردم و گفتم ،یکی ازهمین روزها یک سرقشنگ تری برایت درست می کنم .فکری هم برای پای لاغرچوبیت می کنم .کمی هم لباس ازدروهمسایه برایت می آورم .آخرلباست اصلا مناسب نیست .شلوارکوتاه ،کت تنگی که بدون پیراهن شکم علفی ات رانپوشیده است وشب کلاه کوچکی که روی یکی ازگوشها ت آویزان شده وپرازفضله گنجشک هاست .آخراین چه وضعی که توداری ؟مثلا قراراست که پاسبان شالیزارباش وپرندگان مزاحم رافراری بدی .
یک چیزی درداهول بودکه فکرم رادمشغول کرده بود.وقتی که برای چندمین بارسروشکلش رابراندازکردم ،ناگهان فریاد زدم پیداکردم .پیداکردم .""
ازخواب پریدم .هواتقریباروشن شده بود.هنوزروی آن تکه چوب درآغل گوسفندان نشسته بودم.چراغ راخاموش کردم.درآغل رابستم .کت پدرم رادرآوردم وبه یکی از میخ های چوبی دیواربیرونی خانمان آویزان کردم .
کتابهایم رابرداشتم ومثل قرقی ازحیاط منزل بیرون زدم.هنوز همسایه ها سراغ شالیزارها نرفته بودند.باسرعت ازکوچه ها گذشتم وخودم رابه مزرعه رساندم. .همانطوریکه درخواب دیده بودم ،داهول باسرگنده ودست وپای درازخود کجکی ایستاده بود وچرت می زد.کنارش ایستادم ودستی به پشتش کشیدم.کت بچگانه ای که به تن او بود آشنابود.پدرم چندماه قبل ازمیان لباس های کهنه وبدون استفاده خودم که مادرم بیرون ریخته بودبرداشته بود وبه تن مترسک کرده بود.آن راخوب بررسی کردم .رنگ ورویش رفته بود.خرابی گنجشگان روی آن خشک شده بود .اماهرچه بود به قدوقواره من می خورد وپاره هم نبود.راستش رابخواهید ازکت پدرم چیزی کم که نداشت هیچ ،تازه بهترهم بود.
فرزوچابک دست به کارشدم .اسکلت مترسک راخم کردم وکت راازتنش بیرون آوردم.شروع به تکاندادنش کردم.چندجای کت به شدت گلی شده بود .ازعلف های هرزی که زبروخشن بودند بروسی درست کردم وتاآن جاکه می توانستم تمیزش کردم. چندجای آن راکه کثیف تربودشستم سپس آن راپوشیدم .برای صاف کردن چروک ها ،بااحتیاط چندبارنشستم وبلندشدم.دست هایم رابازوبسته کردم .
قیافه مترسک دیدنی بود.سرگنده ونامرتب ،شکم لخت پوشالی وگنده، دست های چوبی وخشک بدون لباس ،شلوارکوتاه بدون کمربند وخم شدن آن به طرف شالیزار،همه وهمه آن راازریخت انداخته بود.
اگرچه ازرفتن به مدرسه خوشحال بودم ولی برای مترسک ناراحت بودم.کمی وجدان دردداشتم .ازکارخودم شرمنده بودم.خواستم برگردم ولباس مترسک راپس بدهم ولی فکرآمدن بازرس وگرفتن جایزه منصرفم کرد.بی اختیارفریادزدم ،داهول مراببخش .قول می دهم تاشب نشده کتت اربیاورم.درحالی که احساس گناه می کردم به طرف مدرسه براه افتادم .
واردحیاط مدرسه که شدم هنوز بچه ها نیامده بودند.فرصت راغنیمت شمردم وبرای مرتب کردن لباسهایم سراغ تنها آینه دستشوئی مدرسه که یک آینه شکسته وزنگ زده بود رفتم.باپوشیدن این کت کهنه که چند ماهی بودگرماوسرمادیده بود وپرنده هااورانوک زده ونخ کش کرده بودندقیافه ام عوض شده بود،خودم را نشناختم .دستم راآب زدم وباکشیدن دست چین وچروک های کت راتاحدودی صاف ترکردم.خودم رادلداری دادم . به هرحال ازماندن درمنزل ویاپوشیدن سرداری(پالتو) پدربهتراست.کم کم سروصدای بچه بلندشد.برخلاف هرروز رفتم وآخرصف ایستادم .ناظم بادست اشاره کرد،رضابیاجلو.ولی من خودم رابه نفهمی زدم.نمی خواستم بچه هاهمین اول صبح متوجه شوند ومرامسخره کنند.هرطوری بود مراسم صبحگاه تمام شد .واردکلاس که شدیم رفتم وآخرکلاس دریک گوشه ای نشستم.بالاخره چندتاازبچه های فضول کلاس متوجه سروریختم شدند وسربه سرم گذاشتند.یکی می گفت این چیه پوشیده ای ؟اززیرمشک آب مادرت پیداکردی ؟ دیگری می گفت جل گوساله تان راپوشیده ای ؟تنهاچیزی که به فکربچه هانمی رسید امانت گرفتن ازمترسک بود.البته بگویم که وضع خیلی ازدانش آموزان همکلاسی ازمن هم بهترنبود.
هنوزسرصندلیها جاگیرنشده بودیم که درکلاس بازشد .مدیروآقای بازرس ومعلم کلاسمان واردشدند.بازرس مردی جاافتاده باکله ای طاس وعینکی ته استکانی بودکه کیفی کتابی دردست داشت.آقای بازرس اززیرعینک نگاهی کنجکاوانه به کلاس ودانش آموزان انداخت .سپس درگوشه کلاس روی صندلی آقامعلم نشست.مثل سالهای قبل دانش آموزان را یکی یکی پای تخته سیاه می کشاند وازهردروس مختلف سوال می کرد .
ازتاریخ ،جغرافیا،علم الاشیاء،حساب ،دینی، فارسی و...سوال می کرد.گاهی اوقات هم ازکلیله ودمنه معنی لغاتی رامی پرسید.ازسوره های آخرقرآن چهارقل راسوال می کرد.
سومین نفری راکه به پای تابلوخواندمن بودم. باترس واظطرابی که بیشترازترس دیدن لباسم بود تاسوالات آقای بازرس بلندشدم وپای تابلورفتم .
آقای مدیرکه مردی مهربان فهمیده بودوازدیدن سروضع من تعجب کرده بود به من نزدیک شد ودرگوشی آهسته گفت :رضا شب ها بااین لباس هات می خوابی ؟سرم راپائین انداختم وگفتم آقاببخشید نه.سری تکان دادوکمی فاصله گرفت.
بازرس که کتاب کوچکی ازگلستان سعدی دردست داشت به طرف من آمدوگقت بگوببینم فرزندم سعدی رامی شناسی ؟گفتم بله آقا.گفت سعدی چکاره بود؟گفتم شاعربودآقا.گقت ازشعرهای اوچیزی حفظ داری ؟گفتم بله آقا.گفت بخوان ببینم .من باآوازبلندخواندم ،بنی آدم اعضای یکدیگرندکه درآفرینش زیک پیکرند .......تشویقم کرد.گفت مسئله بلدی حل کنی ؟ گفتم بله آقا.گفت بنویس .گچ رابرداشتم وبه حالت ایست پای تابلوایستادم.آن روزها رسم بودکه وقتی کسی ازیک دانش آموزسوالی رامی پرسید بعدازهربارنوشتن بگوید بفرمائیدآقا یاخانم.بازرس گفت بنویس ، کبوتری به تنهائی درآسمان پروازمی کرد،به تعدادی کبوتررسید ،سوال کردشماچندکبوترهستید؟یکی ازآنهاپاسخ داد،ماوماونصف ماوربع ما ،گرتوهم باماشوی صد می شویم .
بعدازنوشتن صورت مسئله بازرس گفت، می توانی برای کلاس ثابت کنی آن ها هاچندکبوتربودند. اگراین مسئله راحل کنی وپاسخ راصحیح بنویسی یک جایزه خوب پیش من داری .اسم جایزه که آمدسروگوشم زنده شد. شروع کردم به حل مسئله بعد ازچنددقیقه گفتم آقا جواب مسئله 36 کبوتراست .بازرس زیرچشمی نگاهی به من انداخت .بعد بامدیریواشکی صحبتی کرد وگفت بارک الله .احسنت. هنوز قلم گچ رانگذاشته بودم که سوال کرد اسمت چیه ؟گفتم رضاآقا.گفت پدرت چکاره است ؟ گفتم کشاورزآقا.گفت آقارضادرآینده می خواهی چکاره شوی ؟گفتم معلم عشایری آقا.گفت بارک الله .تومعلم خوبی می شوی .حالابروبشین وفرداجایزه ات راازآقای مدیربگیر.
درحالی که ازشدت خوشحالی سرپابندنبودم دستم رابالاکردم گفتم آقااجازه ؟گفت بفرمائید.
گفتم آقااگرکسی یک قولی بدهد باید به قول خودش عمل کند؟بازرس که به درستی منظورمرانفهمیده بودگفت عزیزم قول قول است .تکرارکردم حتی اگر به یک درخت ویک یا چیزبی جان قول داده باشیم .بازرس توضیح داد ،بله ،حتماباید عمل کند.درحقیقت عمل به وعده وقول، بیش ازآنکه به دیگران خدمت کند به خود ماکمک می کند.ماراانسانی راستگومتین وقابل اطمینان می سازد.آن وقت روبه کلاس کردوگفت ،عزیزان یادتان باشدکه سعی کنیم درزندگی راستگوباشیم .راستی وصداقت صفت خداوند تبارک وتعالی است .سعی کنیم هیچوقت دروغ نگوئیم .دروغ بسیارزشت وناپسنداست.مخصوصابه خودمان دروغ نگوئیم.
صحبت آقای بازرس که تمام شد کلاس به اشاره آقای مدیرهم برای من وهم برای فرمایشات آقای بازرس دست زدند.
زنگ آخرمدرسه که به صدادرآمد هنوزمعلم ازکلاس بیرون نرفته بود که من ازحیاط مدرس بیرون زدم.ازمدرسه تاشالیزاربرنج یک سره دویدم.باد داهول راانداخته بود. سربزرگ وپوشالیش بهم ریخته بود.کتاب هاراکناری گذاشتم وشروع کردم به تعمیرداهول .به نظرم می رسید داهول زنده است .می خواستم یک جوری محبتش راجبران کنم.بعد ازپوشیدن لباس های داهول ومحکم کردن پای او،کتم ویابهتربگویم کتش رابیرون آوردم وبه تنش کردم.به نظر می رسید خیلی خوشحال شده است.رنگ وروی تازه ای گرفت.اشعه طلائی خورشید که اکنون به افق نزدیک شده بودبه سروسینه داهول می تابیدوبروقارآن می افزود.باخوشحالی دست چوبی ،خشک وپرمهرش رافشاردادم وخداحافظی کردم.احساس خوبی داشتم .دیگرازوصله بزرگی که پشت پیراهنم بود شرمنده نبودم.من به قول خودم عمل کرده بودم .پرنده های مهاجم دست ازشوخی کردن باداهول برداشته بودند وباشکمی پربه طرف لانه هاشان می رفتند.
درحالی که آستین های پیراهنم رابالامی زدم ،کتاب هایم رابرداشتم وبه طرف منزل دویدم.هرچه که به منزل نزدیک ترمی شدم داهول دورترودورتروکوچکترمی شد.ازشوق تعریف کردن ماجرای امروز برای پدرومادرم ،قلبم می طپیید.بین راه طاقت نیاوردم وپاکتی راکه آقای مدیرموقع بیرون زدن ازمدرسه به من داده بود بازکردم .باتعجب دیدم باخطی زیبانوشته است.
فرزند عزیزم:رضا موسوی
کلاس ششم ابتدائی مدرسه گردن تل ممسنی
بدین وسیله به شماکه دانش آموزی تلاشگر وزحمت کش هستیدوبه کلیه سوالاتی که توسط بازرس آموزش وپرورش منطقه طرح شدپاسخ درست دادید ،حواله یک دست کت وشلوارباانتخاب خودتان وبه آدرس زیر تقدیم می گردد.ان اشاء الله که همیشه اوقات درزندگی ،بویژه درامورتحصیلی خودتان موفق باشید.
بازرس آموزش وپرورش منطقه .......
ودرآخرنامه به خطی ریزنوشته بود،فرزندم :من به قول خودم عمل کردم .توهم همیشه به قول خودت عمل کن.
مترسک رادرمناطق وسیعی ازحوزه جنوب کشوربویژه درجنوب فارس داهول می گویند.
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.