گیوه ای که ازجان باارزش تربود
"یک روزسوارکشتی شدیم تابه جنگ انگلیس ها برویم .یک دفعه ازبالایک خمپاره افتاد روی عرشه کشتی .کشتی ازوسط دونیم شدوهمه افتادند توی آب .هشتاد درصد مردم شنابلد نبودند.ماکه وضعمان بهتربود،عمامه هارا تندتند بهم گرده زدیم ،شکل طناب درست کردیم وغرق شده هارایکی یکی ازگرداب نجات می دادیم .امایکی ازآن ها هرچه رشته عمامه رابه طرفش می انداختیم ،دستش رادراز نمی کرد بند نجات رابگیردوهی می رفت زیر آب وبامشقت می آمد بالا.خودم راشناکنان به اورساندم وملامتش کردم .دیدم یک اصفهانی خالص است که دوتاگیوه اش رازیربغلش سفت نگه داشته تاآب آن هارانبرد .گیوه هاراازیربغلش بیرون کشیدم وسرش غرزدم "پدرآمرزیده .جانت باارزش تراست یااین گیوه ها"
ازخاطرات آیت الله کاشانی دردرگیری با انگیسی هائی که بامردم عراق درجنگ بودند.
"برگرفته ازخاطرات دکترمحمد حسن سالمی نوه دختری آیت الله کاشانی "
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.