ورود ممنوع


ماجراواقعی است.

سروصدای کودکانی که بامادرانشان برای بازی کردن درپارک کوچک محله آمده بودند همه جاراپرکرده بود.

 پسرکی خردسال که ازسره سره بالامی رفت لیزخورد وبه پشت افتاد.مادرش جیغی کشید ومثل قرقی خودش رابه اورساند.کودک دردامان امن مادرساکت شد.

خانمی بالباس های نامناسب ،قلاده ابریشمی سگی کوچک وپشمالورادردست گرفته وسلانه سلانه واردپارک  می شد.

سگ پشمالوناگهان چارمیخه ایستاد.صاحبش شروع به کشیدن قلاده کرد.پنجه های کوچولوی سگ که به زحمت اززیرپشم های آویزان اوپیدا بود روی اسفالت کشیده می شد وصدای آن به گوش می رسید.


چندکودک که تازه راه رفتن رایادگرفته بودند دورسگ جمع شدندوبه پشت نرم اودست کشیدند.گردن کوتاه سگ که با سروبدن اوتفاوت چندانی نداشت سیخ شده بودوچشمان کوچولوی اومثل دوستاره کوچک ازمیان پشم  وپیله های صورت گرداوبه چندمترجلوترخیره شده بود.

صاحب سگ که ازنافرمانی ولجاجت سگ تعجب کرده بودچندبارقلاده راتکان داد تاسگ راواداربه حرکت کند،اماسگ قصد حرکت نداشت.

یک تابلوی نسبتا بزرگ درطرف دیگرخیابان پارک درست رو بروی سگ نصب شده بود.روی تابلوتصویربزرگی ازسریک سگ کشیده شده بود ویک ضربدرقرمزروی آن به چشم می خورد.زیرتصویرباخط درشت نوشته شده بود"ازآوردن سگ به محوطه پارک خودداری کنید"

مردی که ظاهرانگهبان پارک بودو تاآن موقع ساکت ایستاده بودوبافاصله کمی ماجرا را رصد می کرد،درحالی که لبخند می زد جلوآمدوگفت :

 ببخشیدسرکارخانم ،ظاهرا سگ شماباسواد است.صاحب سگ باتعجب به مردنگاه کردوبه حالت ابهام وسئوال گفت ببخشید

نگهبان مجددا لبخند زد ودرحالی که باانگشت دست تابلوی هشدارورود سگ ممنوع رابه خانم نشان می دادآهسته ازآن جادورشد.

گربه ای چاق وچله ازسطل زباله ای که درکنار تابلوی هشدارنصب شده بود بیرون پریدوبعدازیک قدکشک طولانی بانازوعشوه درمیان بوته های گل گم شد.

زن  تکانی به قلاده سگ دادوسگ چون گلوله ای پشمی  دنبال صاحبش راه افتاد.

درحالی که سطل زباله هنوزتکان می خورد تابلوی هشدار راست ومقاوم ایستاده بودورهگذران بی تفاوت ازکنارماجرامی گذشتند.

((متوجه نشدید ؟؟من هم که شاهد ماجرابودم اول مثل شما کمی گیج شدم .ولی وقتی که دلیل حرکت نکردن سگ رااز صاحبش سوال کردم ،گفت دخترکوچولوی من کاترینا  "منظورسگش بود "نسبت به گربه فوبیا دارد))
خب اگرمعنی فوبیارانفهمیدید؛این یکی رالطفاخودتان زحمت فهمیدنش رابکشید.

تاج گذاری مولاعلی علیه السلام درروز غدیرخم

پیامبراکرم (ص) عمامه ای داشت که اسم آن "سحاب"بود.درروزغدیرخم بعد ازاعلام "من کنت مولافهذاعلی مولا"سحاب رابه برسرمولاگذاشت وفرمود"العمائم تیجان عرب"عمامه ها تاج عرب هستند.

حلبی درکتاب سیره می گوید(السیره الحلبیه ۳۶۹):

پیامبر(ص)عمامه ای داشت که نام اوسحاب بود واورابه علی کرم الله وجهه پوشاند.گاهی اوقات علی کرم الله وجهه آن رامی پوشید وبرپیامبروارد می شد.پیامبرمی فرمود "اتاکم علی فی السحاب"علی درسحاب نزد شماآمد.

این روزگرامی برهمه مسلمانان بویژه برشیعیان حقیقی مولاعلی علیه السلام مبارک باد

 

برگرفته ازکتاب الغدیر اثرعلامه شیخ عبدالحسین امینی

جواهری که برسینه سبزوستبر البرز می درخشد

 

در27کیلومتری شهررامسرودرارتفاع 2000متری ازسطح دریای خزرروستائی ازدهستان سخت سر به نام جواهرده قرارداردکه چون دری شاهواربرگردن البرزشمالی می درخشد.

بیشترمردم زحمت کش ومتدین این روستاهمانندسایرروستاهای سخت سر به کشاورزی ،دامپروری وباغداری مشغول هستند.علاوه برمحصولات کشاورزی ،صنایع دستی ازقبیل نمدمالی –سفال –آهنگری ومسگری دراین روستارایج است.عسل گون –عسل گل گاوزبان ونان سنتی درکناربرخی ازبافتنی های سنتی، ازجمله هدایای این روستاست  که مسافران این منطقه می توانند برای عزیزان خود به ارمغان ببرند.

مسجد آدینه باپیشینه ای هفتصد ساله ازمکان های دیدنی این روستاست که نشان ازاستقبالی است که  مردم این سرزمین ازاسلام وقران داشته اند.

.............

......وجود جنگلی پرپشت وزیباباآبشارهای کوچک وبزرگ ،رودخانه هائی باآب گازدارودریاچه ای مصنوعی ،جواهرده راازمراکزگردشگری وجذب توریست  نموده است.

جاده ای اسفالته  باپیچ وخم های زیادمشتاقان را، ازکمرکش دامنه سبزالبرزبه روستای جواهرده می برد.

درطول مسیر همواره مه غلیظی  همراه با قطرات ریزی ازنم و رطوبت ازمسافرین استقبال می کند.نسیم ملایمی  ازساحل دریا به سینه کش پرازدرخت وگیاه کوهستان می وزد ودرمیان شاخ وبرگ های متراکم درختان می پیچد وآنگاه به زمزمه ای گنگ ومبهم تبدیل می شودو برای مسافرینی که دراطراف جاده استراحت می کنند منظره جنگل رامبهم تر وسحرانگیزمی کند.

صدای ضرب آهنگ منقار دارکوب ها همراه باجیغ سهره ها ودیگرپرنده هائی که دیده نمی شوندارکسری وهم انگیزوزیبا خلق می کند.

ابرهای سفید آرامی که به زحمت دامن خودراازپنجه های مهربان جنگل بیرون می کشند چون حریری زیبا آستری برپهنه آسمان لاجوردی وافق روستاهای این منطقه می کشندوبدن لخت خورشید شمال راازنگاه مسافرین مخفی می کنند.

هوای ملایم نه سردونه گرم این سرزمین هرانسانی رابه وجد می آوردوخستگی سفرراازروح وجسم اومی زداید.

رنگ ها دراین منطقه ییلاقی به هم مخلوط می شوند وازبازتاب آنها تابلوئی بی نظیرساخته می شود و برزیبائی مناظرمنطقه می افزاید.ترکیب رنگ آبی دریا،رنگ لاجوردی آسمان و رنگ سبزجنگل  بارنگ خاکستری قله های پوشیده ازگل های گاوزبان وگون ،منشوری زیبا ودوست داشتنی می سازد و مسافران مشتاق این دیاررابه آرامش وسکوتی لذتبخش دعوت می کند.

حقیقتا وبدون اغراق این چنین مناظرطبیعی  برای انسان های خسته اززندگی ماشینی وافسرده ازسرعت وسرگردانی، که سالها می گذرد وهرگزنگاهی ازسرذوق وهنربه اطراف خود ندارند بی نظیراست.کافی است کمی همت وسرسوزن ذوقی باشد تاجنت خداراروی همین زمین ببینی .

آیاهرگزدرسرزمین عاریتی عرب هابوده ای ؟آیا مقایسه ای ساده بین طبیعت زیبای کشورعزیزمان باطبیعت گرم وخشن بسیاری ازهمسایگان کرده ای ؟آیاتنوع آب هوا،وتنوع فصول کشورایران راباسایرکشورهامقایسه کرده ای ؟بدون شک بسیاری ازشهروندان کشورهای همسایه آرزوی لحظه ای  دیدن مناظرطبیعی وبکرجواهرده  ونفس کشیدن هوای روح افزاآن رادارند.

اگرچه بعدازتصویراین همه زیبائی واشاره ای کوتاه به گوشه ای ازاین مملکت هزاررنگ وهزاربوی ،دوست ندارم کام خواننده راتلخ کنم ولی به هرحال ،ازاین قصه که بگذریم ،رنج نامه ای کوتاه هم ازخوابی  که آشنایان بیگانه ودشمنان دوست نما برای این جواهرزیبادیده اند بنویسیم ،باشد که تاضمن تخلیه عقده های متراکم  موردتوجه مسئولی دیندارویایک مجری  مردمدارواقع شودوبتواندکاری بکند.

راستش رابخواهید چندوقتی است دراین خصوص( تجاوزبه طبیعت ودزدی ازمنابع عمومی وبه قول قران انفال) ازهمه مسئولین ودست اندرکاران مربوطه  مایوس شده ام وامیدچندانی به بهبوداوضاع ندارم .وشک دارم  که مسئله را کماهوحقه بفهمند ویااینکه کاری بکنند.شایدلازم باشد این مشکل هم مثل خیلی ازمشکلات  دیگرباید به دست روزگارسپرده شود تاوقتی که به اوج خرابی رسید خود به خود آبادشود.

وامادردل ازچیست ؟

..باکمی دقت، خراش پنجه های نابخردانه سرمایه داری نوپا رابرسروصورت این عروس زیبای سبزینه پوش می توان دید.ویلاها وبرج هائی که باکلاه های قرمزشان مثل قارچ سمی ازدرون چنگل بیرون زده اند وبه هرچه آرامش وزیبائی است دهن کجی می کنند.مراتع و زمین های موات و طبیعی که درپائین دست وبالادست جنگل توسط دردانه ها وابستگان دولت ها تخریب وتصاحب شده اندوخلاصه تازه به دوران رسیده ها با رانت وپارتی وانبان هائی  پرازحرص وشهوت  به جان طبیعت بکراین کشورافتاده اند وبرای  رسیدن به آرزوهای فرعونی خودشان بی محاباتجاوزمی کنندواین وسط سادگی وبی عرضگی مسئولین مربوطه هم مزید برمشکل شده است.

دیری نخواهد پائید که عصمت این دختران زیبا ومعصوم طبیعت درجای  جای سرزمین شمال  دست خوش تجاوزکسانی خواهد شد که دیرآمده اند وزود می خواند به همه چیزبرسند .

""ماجرای جالبی که درحین نوشتن این رنج نامه اتفاق افتادومراازادامه نوشتن منصرف کرد خود گفتنی است.داشتم این مطلب رامی نوشتم که اخباربیست وسی دررابطه با تخریب منابع طبیعی دامنه های البرزمشرف به شهرتهران گزارشی ارائه داد.قصه زمانی جالبتروشنیدنی شد که دوربین گزارشگرنوشته  تابلوها ی نصب شده دراین ارتفاعات رانشان داد.باورش سخت است که روی این تابلوها نوشته بود"تعاونی مسکن سازمان محیط زیست تهران" وقسمت مسخره آن زمانی بود که بایک مسئول بی حال وازرمق افتاده بهزیستی تهران راجع به موضوع مصاحبه کردندواین مسئول گرامی ضمن تایید مطلب گفت متاسفانه مانمی توانیم کاری بکنیم "" حالاخواننده عزیزخودقضاوت کند که باچه انگیره ای این دردل راادامه بدهم .بهترآن است که هیچ ننویسم وتوهم هیچ نخوانی .وباهمدیگززمزمه کنیم که:

 "جواهرده ،گوهرشب چراغی  است که عنقریب، زیبائی ونور او توسط طوفان هوی وهوس عفریته های سرمایه داری نوظهورمی میرد"" وما تنها دردمندانه به تماشای مرگ اومی نشینیم وکاری ازهیچکس ساخته نیست.

هرکه گاوش داد شخمش می زنند

                                                                                                                  
هرکه گاوش داد شخمش می زنند

هنوزخورشید سرازبالین نازخود برنداشته بود.نسیمی ملایم کاکل درختان پارک رانوازش می داد.هوای صبح پائیزی پارک  بسیارروح افزابود.کم کم تعدادکسانی که برای ورزش صبحگاهی به پارک می آمدند بیشترمی شدند. چندروز تعطیلی پشت سرهم تهران راخلوت کرده بود. مثل همه روزهای تعطیلِ پارک پرازورزشکار بود.زن ،مرد ،جوان، پیر ،حتی آدم هائی که نقص عضوداشتند ،همه وهمه تلاش می کردند تازندگی راشیرین ترکنند.

...مردی که درآن صبح نسبتاسردپائیزی بازیرپیراهن بیرون آمده بود وپاچه های شلوارش را بالاکشیده بود.زنی که افسارسگ کوچولو وپشم آلویش رامی کشیدویادش رفته بودروسری بپوشد.مردجوانی که محاسن سیاهش به اوقیافه ای جذاب داده بودودست خانمش راکه دنباله چادرسیاهش روی زمین کشیده می شدگرفته  بودوسعی می کردازحاشیه خیابان عبورکندتاازنگاه های کنجکاوفرارکند.پیرمردی که یک پایش می لنگید وبه زحمت راه می رفت ...ومن که پنج تاشش دهه عمرراتجربه کرده بودم ومشتری دائمی پارک بودم .همه وهمه به نوعی سعی می کردیم تا ازفضای این صبح زیباودل انگیزپارک لذت ببریم.

هنوزدورکامل پیاده روی راتمام نکرده بودم که مردی ویاشایدهم زنی رادیدم که ازروبرو می آید.نحوه لباس پوشیدنش جنس اورامعلوم نمی کرد.  حس کنجکاویم گل کرد.دوست داشتم ببینم این چه مدل لباس پوشیدن است که تشخیص مرد اززن بودن رامشکل کرده است .قبلا هم مشابه این صحنه رادیده بودم .ولی انگاراین یکی فرق داشت.چند نفرازکسانی که آهسته می دویدند هم متوجه لباس پوشیدن غیرعادی اوشده بودند.همینطورکه وراندازش می کردم ،به اونزدیک شدم . یک خانم میانسال بود که سروشانه اش لخت بود و پیراهن وشلوارمناسبی هم نپوشیده بود.تعجب کردم .اگرچه این روزها حال وهوای شهرعوض شده وبه عمد ویاازروی ناآگاهی تعدادکسانی که بالباس های آن چنانی درخیابان هادیده می شدندکم نیستند،اما تااین اندازه وقیح بودن یک شهروند   غیرعادی به نظرمی رسید.ازسرغیظ واعتراض نگاهی تلخ به اوکردم .خواستم چیزی بگویم ولی واژه ای که مناسب آن حال واحوال باشد به ذهنم نرسید. باژستی نه چندان مودبانه ازکنارم که حالاباسرعت بیشتری راه می رفتم وبلند بلندغرولندمی کردم گذشت .وقتی که متوجه نگاه تند وچهره درهم کشیده من شد،برگشت وگفت:چیه تاحالاآدم ندیده ای ؟من شاخ دارم یاتوبی شاخ ندیده ای ؟بعدهم ژستی فیلسوفانه گرفت وگفت :توی این کشورآدم نمی تواندآزادباشد.عادت کرده اند فقط کلاغ سیاه های بدبوئی راکه قیافه آن هاحال آدم رابه هم می زند ببینند.نمی دانم کی ازشراین حکومت خلاص می شویم؟آخریکی هم نیست بگوید:ازجان این مردم چی می خواهید؟ مثلا ریش وپشم گذاشتندوادعاهم دارند.چشم ندارند مردم راشاد وخوشحال ببینند.آن وقت هم ازدین ودیانت دم می زنند...همین چنددقیقه پیش بود که آن جوانک که دهنش بوی شیرمی داد ازمن درخواست عجیب وغریب داشت .چراسراغ کسانی که مزاحم ناموس مردم می شوند نمی روید.

بدجوری جوش آوردم .تااین اندازه آدم وقیح وبی آبروباشدکه بااین وضع وقیافه ازمنزل بیرون بزندو طلبکارهم باشد.درست است که مدتی است برخی ازخیابان های شهرماازبرخی خیابان های کشورهای اروپائی هم بدترشده است وبی حجابی ولختی گری امری عادی شده است .ولی بااین صراحت حریم شکنی کردن وحق رابه جانب خوددادن نوبراست.درحقیقت این یک جور فراربه جلوکردن است.نتوانستم طاقت بیاورم .خواستم ازهمه تجربه معلمی ام استفاده کنم وچیزی به اوبگویم که که تا.... .اورابسوزاند. برگشتم وچندقدم به طرف اورفتم.چندنفرزن ومرد ازراه رسیدند.نگاه تندی به اوانداختم .ازشدت عصبانیت بریده بریده حرف می زدم .خودم راجمع وجورکردم وگفتم :حالاکه دنیابرعکس شده است وشرف وعفت لابه لای سینه های بدقواره ووارفته توگم شده است،وحیاوشرم هم ازخجالت زیرآن پشم وپیله های هزاررنگ توقایم شده ،دیگران هم می خواهود ازاین خرمن سیل زده وغارت شده ای که سالهاست نذرمحرم ونامحرم کرده ای بی نصیب نباشند.عیبی دارد؟کمی ترسیده بود.یک خانم باحجاب جوان که به صحنه منازعه مارسیدبود ،روبه زن کردوگفت ،خانم خجالت بکش .این چه وضعش ؟پارک رابااطاق خواب اشتباه گرفته ای ؟ومودبانه به من گفت حاجی آقاولش کن .مگرنمی بینی ... کمی آرام شدم.وقتی که خواستم معرکه راترک کنم ،روکردم به اووگفتم :ببخشیدخانم ،ما که آرد رابیخته والک راآویزان کرده ایم .ولی اینطوری که تودرمنظرعموم ظاهرمی شوی اگرحرمت تومورد دستبردکسی قراربگیردنبایدگله مندباشی .بعدادامه دادم ای کاش امروزپارک نمی آمدم وریخت تورانمی دیدم.ولی به هرحال ازمن به تونصیحت، این مثل قدیمی راکه روزگاری نقل محافل روستاهای مابودبه یادگارداشته باش :

هرکه گاو ش داد شخمش می زنند

درحالی که دماغ خوگیش رابه چپ وراست هل می دادصدایش راباریک کردوگفت ازاول هم حدس می زدم دهاتی هستی .حالابگوببینم منظورت چیه؟

گفتم هیچی- منظورم اینست که میهمانی رفتن درباغ انگوری که درودیوارندارد ثواب هم دارد.اگرنمی خواهی باگاوتو شخم بزنند ویاواردباغ انگورت شوند ،بروودرودیواری برای این باغ انگوربی صاحبت بساز.بی خوددیگران رامتهم نکن .

دستی به زلف های به یغمارفته اش کشید ورقص گردنی کردومثل دیوتنوره کشیدورفت ومن هم باناراحتی ازجمعیت جداشدم وبه راه خودم ادامه دادم.




مفهوم "هرکه گاوش دادشخمش می زنند"این است  وقتی کسی گاوش را به همسایه  قرض می دهد تاباآن کاروحالش راانجام دهد ،طبیعی است که همسایه باآن گاوزمین راشخم می زند.دیگرگلایه کردن صاحب گاوبی معنی است .چون خودش ازقبل مجوزکار راداده است.

حافظ ازنگاه یک حافظ شناس

حافظ یک انسان کامل نیست ولی کاملا انسان است.

 

حافظ مسلمانی پاک اعتقاد است.راسخ درعلم است. چه علم رابه معنای ایمان بگیریم وچه به معنای معارف گوناگون بگیریم .مهمترین وجهه اوقرآن شناسی است.

حافظی که من می شناسم ،ایمانش آمیزه ای ازمعنویت ورهیافت سه گانه ودرعین حال یگانه (شریعت ،طریقت ،حقیقت )است.

حافظ دراصول عقاید ،یعنی مکتب کلامی ،پیرواشعری ودرفروع (مذهب فقهی )شافعی است.درعین حال آشکارابه تشیع گرایش دارد.اماشیعی تمام عیارنیست ومسلم است که مثل هرمسلمان پاک اعتقاد بی تعصب دوستدارخاندان عصمت وطهارت علیهم السلام است.

حافط اگرچه قرآن رابه چهارده روایت می خواند ،اماسرانجام آنچه که دستت رامی گیرد وبه راستای رستگاری می کشاند عشق است.

حافظ دوپیام مهم وبزرگ دارد.عشق ورندی .

عده ای حافظ رااولیاء الله می دانندوعده ای هم که تعهد دینی ندارند وبه اصطلاح آزاداندیشند ،

 اوراآزاداندیش وسست اعتقاد می خوانند.

فارغ ازنظر عده ای افراط گراکه اورا(کفرگوی یک لاقبا)می دانند،این که آیاحافظ ازجمله اولیا ء لله هست یانیست ،چنانچه منظورازاولیاءالله مومنان ومسلمانان درست اعتقادی است که خداوند رادوست دارندوخداهم آنهارادوست دارد(سوره مائده آیه 54)ویامرادازاولیاءالله کسانی هستند که ازعلم الیقین به عین الیقین پیوسته اندوفراتراز(درد دین )به قول یکی ازمتفکران معاصراسپانیا(خدادرد)دارند،آری بدین معنی حافظ ازاولیاءالله است.

ولی پیداست که مقام قدسی وقدیسی وعصمت ندارد.

حافظی که من می شناسم ،باوجودداشتن مقام شامخ علمی وایمانی ودینی وعرفانی ازضعف های بشری خالی نبوده است وبه نظر می رسدبه گناهان بی آزاروبی اهمیت ،واگربتوان گفت به گناهان (زیباشناختی )میل داشته است.دریک کلام می توان گفت :

حافظ انسان کامل نبوده است ولی کاملاانسان بوده است.

 

حافظ نامه نوشته بهاءالدین خرمشاهی

هیاهوی دشت

هیاهوی دشت

آیا هرگزدریک صبحگاه باطراوت ، به دورازخوروخواب انسانهاوجیغ ودادماشین ها، به سکوت پرازهیاهوی دشت تامل داشته ای ؟

-درسکوت صبحگاهی دشت، چه هیاهوئی است.

 

-ترنم جاری زلال جویبار

می شکافدسکوت دشت ومی دهد پیام بهار

که می رسد ازراه اذان صبح  هزار

وخروس، آن زاهد شب زنده دار

سرمی دهد بانگ ،که می رود آن ظلمت ظالم غدار

 

وجیرجیرک ها سربه سجده می گذارند که صبح نزدیک است

 

وفلق که فالق صبح خداست ،

بادم تیغ محبت

بدراندشکم شب را ،که آبستن نوراست

وعروس آسمان که تاریکی سوزاست

همچوبلقیس  مالک ملک صبا

بی حجاب وبی نقاب

فارغ از تیر نگاه

دامن ازپای کشان

می رسد مست ازراه

وسلیمان نبی

صاحب تخت وجمال

گسترده بساطی وبنشسته به تختی

ودروازه جنت بگشوده است

که "تجری تحت ها" خالی ز  هوراست

 

وزمین که درآخر عمرسیاه شب و سکوت صبحگاهی

مهیای جشن رسیدن حوراست

 

ناگهان آبشاری از نور  

می بارد بر دشت

وقطرات ژاله ،نرم ونرمک

می تراودازچشمان نرگس مست

تاکه پرکندجام خالی لاله

وهدیه شود به عروس محفل دشت

 

یاکبوتری که چون هدهد

نامه آورده است ازسرزمینی دور

ازمسافر عرصه نور

که :صبح است ،مژده ،مژده

شکست، سکوت مرموز سحر

باهلهله نورونسیم

 

و پاره شدحجاب تاریک شب

تاکه پیدا شودنقاشی هزاررنگ دشت

ومی رسد سبدی ازنوروامید

به درخانه دل

تاکه روشن شودحرم پاک خدا

تاکه تو سجده کنی خالق خلق

وبه اظهاررسانی صفت آدم را

وبه معراج کشانی روحت

عالم بی عمل

سعدی علیه الرحمه می فرماید:

 

دوکس رنج بیهوده بردندوسعی بیفایده کردندیکی آنکه اندوخت ونخورد ودیگرآنکه آموخت ونکرد.

علم چندانکه بیشترخوانی                   چون عمل درتونیست نادانی

نه محقق بود نه دانشمند                   چارپائی براوکتابی چند

آن تهی مغزراچه علم وخبر                  که بروهیزمست یادفتر

 

 

داهول (مترسک)

داهول (مترسک)  این داستان واقعی است.

دم پسین بود که همکلاسی ام خبرآمدن بازرس را به من داد.

قراربود فردا بازرس اداره آموزش وپرورش عشایرکه سالی یک بار به مدرسه ها سرمی زدبه مدرسه ما بیاید. آمدن بازرس برای معلمان ،دانش آموزان وحتی اهالی روستاها خیلی مهم بود.

رسم بودوفتی که بازرس به مدرسه می آید همه دانش آموزان آماده وبالباس های تر وتمیزسرکلاس حاضرشوند.

ازدوستم که جداشدم ،نگران ومظطرب درگوشه ای ازحیاط روی سنگ گردبزرگی که مادرم برای آسیاب کردن ازآن استفاده می کرد(دسداس) نشستم.باخودکلنجارمی رفتم .ازآمدن بازرس وحشت داشتم.راستش رابخواهید دانش آموززرنگی بودم.درسم خوب بود.مشکل من باآمدن بازرس درس ومشق نبود،بلکه نداشتن لباس بود.ازچندروز قبل خبرآمدن بازرس درروستاها پیچیده بود.قراربود پدرم برای من لباس نو بخرد.یک شب که زودترازدیگران خوابیده بودم،باسروصدای خواهرکوچکم ازخواب بیدارشدم.چشمم راکه بازکردم ،مادرم وپدرم رادیدم که کنارچاله ای که دروسط تنها اطاقی که داشتیم کنده شده بود وبه آن اجاق گفته می شد؛نشسته بودند وآهسته صحبت می کردند.خوب گوش که کردم انگاردرباره خودم صحبت می کردند. گوشم راتیزکردم تابهتربشنوم.صحبت ازخریدن لباس برای بچه ها بود.مادرمی گفت بیچاره رضا لباس درست وحسابی ندارد.

نمی دانم بااین وضعی که دارد باچه روئی به مدرسه می رود.طفلی ازهمکلاس هاش خجالت می کشد.مادرم راست می گفت .اگرچه بچه سربه هواوبهانه گیری نبودم ولی اوضاع لباس هایم خراب بود.کفش هایم ازبس وصله وپینه شده بود به اندازه یک پوتین سربازی سنگین شده بود.شلوارم راهم که مادرم ازباقیمانده شلوارکهنه پدرم جمع وجورکرده بود.اصلاشبیه شلوارنبود.بیشترشبیه رختخواب پیچی بود که به دورپاهام می پیچید.یک رشته بند پشمی اززن همسایه که گبه می بافت گرفته بودم تاباآن کمرش راسفت کنم.تنهاخوبی شلوارم آویزان بودن پاشنه هایش بودکه چندوصله ناجورازوصله های کفشم رامخفی می کرد.پیراهنم هم ازچندجاپاره بود.دکمه های پیراهنم کوچک وبزرگ وچندرنگ بودویکی دوتاازآنها بالاوپائین دوخته شده بود.امابیشترمشکل من وصله ناجوروبدرنگی بود که مادرم روزگذشته ازشدت ناچاری به پشت پیراهنم زده بود.بدون کت ویایک تن پوشی که این وصله رابپوشد نمی  توانستم به مدرسه بروم.

پدرم آهسته به مادرم گفت :آخرزن ازکجابیاورم.پریروزکه رفته بودم ازمعامله گرآبادی(دکاندار)پول سلف بگیرم ،آب پاکی روی دستم ریخت وگفت علی اصغر بدهکاریت زیادشده است.تاهمین الان هم کلی بدهکاری داری .همه زراعت امسالت  راهم که بدهی ،بازهم بدهکاری .به بچه هات بگو کمی  قناعت کنند تا ببینیم چه می شود.

صدای پدرم می لرزید.نمی دانم ازاحساس فقروبدبختی وشرمندگی پیش اهل وعیال بودویاازبیدارشدن بچه هامی ترسید.هرچه بودفعلامشکل من حل نمی شد.

ازآن شب که صحبت های پدرم راشنیدم ازتهیه کفش وشلواروپیرهن ناامیدشده بودم .

بالاخره روز موعود رسید ،بهرحال قراراست که فردابازرس بیاید ومن هیچ لباسی نداشتم.تمام شب را دراین فکربودم که فرداچکارکنم؟فکرکردم که خودم رابه مریضی بزنم .دیدم امکان ندارد .اولامریض نبودم ،درثانی مدت هابودکه روزشماری می کردم که بازرس بیاید .می خواستم ازش یک جایزه بگیرم.دیروقت بود همه خواب بودنداما من پهلوبه پهلومی زدم ولی خوابم نمی برد.به هردری زدم که راه حلی پیداکنم چیزی به ذهنمم نرسیدکه نرسید. ازشدت واماندگیچندبار یواشکی گریه کردم.کم کم داشتم قیددرس ومدرسه وبازرس رامی زدم که فکری به ذهنم رسید.آهسته ازجابلند شدم وسراغ لباس های پدرم که درگوشه ای ازاطاق روی هم ریخته بود رفتم .کورمال کورمال کتش راپیداکردم .درحالی که روی نوک انگشتان راه می رفتم ازاطاق بیرون رفتم.قرص ماه حسابی بزرگ شده وبالاآمده بود.زیرنورماه همه جاروشن بود.سراغ آغل گوسفندان رفتم. چراغ نفتی کوچکی راکه درگوشه آغل بودروشن کردم .نورچراغ آغل راروشن کرد.چندگوسفندازجابلند شدند ودستپاچه بطرف انتهای آغل رفتند.کمی ترسیدم.باوسواس ودستپاچکی کت راپوشیدم.بوی تیزعرق ودودسیگاراذیتم کرد.احساس کردم که یک لحاف به دورم پیچیده اند.فتیله چراغ راکمی بالاکشیدم تاخودم رابهترببینم.دستهای کوچولوی من درمیان آستین های بلند وگشادکت اصلاپیدانبود.لبه پائین کت تازیرزانوهایم می رسید.می توانستم قیافه ام راتصورکنم .اگرفردابااین قیافه بچه ها من راببینند ازخنده روده برمی شوندومن هم ازخجالت می میرم .تازه عصبانیت پدرم بماند. بابی حوصلگی روی تکه چوبی که درگوشه آغل بود نشستم ودوباره به فکرفرورفتم .سگ های روستابدجوری پارس می کردند.یکی ازهمسایه ها سرش راازپنجره بیرون آوردوگفت "آهای گروگونعلی مابیداریم ازاین جابرو"منظورهمسایه ازگروگونعلی آقادزده بود.ازصدای مشک دوغ همسایه فهمیدم که داردصبح می شود.مانده بودم چکارکنم.شب بیداری وگرمای مطبوع آغل کم کم پلک هایم را سنگین وسنگین تر کرد.

""بچه هاشادوخوشحال می دویدند.مزارع برنج زیرنورآفتاب مثل دشتی ازطلامی درخشیدند.پرستوهای مهاجرروی مزارع برنج شیرجه می زدند.سنجاقک های رنگارنگ  بابال های نازگ وقشنگ روی شاخه خمیده برنج می نشستند.یکی ازبچه ها با یک شاخه نی بلند ی که دردست داشت تلاش می کردتایکی ازپرستوهائی راکه زیاد به زمین نزدیک می شد بزند.بچه ها پرستوها رامی گرفتند وبعد ازتیماروخوب شدن ،سروبال آن هاراباروغن خوراکی چرب می کردند ودرآسمان رهامی کردند.یکی ازبچه هاگفت پدرم می گوید:این پرستوها سید هستند.نباید آنهاراذیت کرد.من هم میان دوستان بالاوپائین می پریدم .یکی ازبچه فریادزد برویم شل بازی .شل بازی یگی ازبازی های همیشگی مابود .دریک جای خلوتی درحاشیه مزارع برنج می نشستیم وباشل وگل خانه می ساختیم .اسباب بازی می ساختیم بعد زیربوته های خارقایم می کردیم تاخشک شوند.من هم چنداسباب بازی مثل تراکتوروکامیون ساخته بودم .مسابقه دوگذاشتیم .باجیغ ودادبچه گنجشک هائی که لابلای ساقه های برنج قایم شده بودند پروازمی کردند.بوی رطوبت وبرنج رسیده درهوامی پیچید.نسیم ملایمی که ازمیان شالیزارعبورمی کردخوشه های سنگین برنج راتکان می داد،آنگاه صورتهای مارانوازش می کرد.

ازکنارمزرعه برنج خودمان که گذشتم سروصدای قوطی هائی که به گردن داهول آویزان بودنظرم راجلب کرد.سربزرگ داهول که باکاه وکلش درست شده بود،درکناردست وپای باریک چوبی ولخت اوخنده داربود.گنجشک های مزاحم هم این رافهمیده بودند وچندتائی ازآنهاروی شانه های وارفته داهول نشسته بودند وموهای بلندو پریشان تنهانگهبان ساکت مزرعه رانوک می زدند.بادنسبتاآرامی می وزید ودستان داهول راکه شبیه بعلاوه بود به چپ وراست می برد.

چندپرستوباسرعت زیادازبیخ گوشم گذشتند.گوشه بال یک ازآنها به صورتم خورد وبرای یک لحضه ازداهول غافل شدم.

دوباره سرم رابرگرداندم وقیافه داهول راوراندازکردم.بادست به طرفش اشاره کردم و گفتم ،یکی ازهمین روزها یک سرقشنگ تری برایت درست می کنم .فکری هم برای پای لاغرچوبیت می کنم .کمی هم لباس ازدروهمسایه برایت می آورم .آخرلباست اصلا مناسب نیست .شلوارکوتاه ،کت تنگی که بدون پیراهن شکم علفی ات رانپوشیده است وشب کلاه کوچکی که روی یکی ازگوشها ت آویزان شده وپرازفضله گنجشک هاست .آخراین چه وضعی که توداری ؟مثلا قراراست که پاسبان شالیزارباش وپرندگان مزاحم رافراری بدی .

یک چیزی درداهول بودکه فکرم رادمشغول کرده بود.وقتی که برای چندمین بارسروشکلش رابراندازکردم ،ناگهان فریاد زدم پیداکردم .پیداکردم .""

ازخواب پریدم .هواتقریباروشن شده بود.هنوزروی آن تکه چوب درآغل گوسفندان نشسته بودم.چراغ راخاموش کردم.درآغل رابستم .کت پدرم رادرآوردم وبه یکی از میخ های چوبی دیواربیرونی خانمان آویزان کردم .

کتابهایم رابرداشتم ومثل قرقی ازحیاط منزل بیرون زدم.هنوز همسایه ها سراغ شالیزارها نرفته بودند.باسرعت ازکوچه ها گذشتم وخودم رابه مزرعه رساندم. .همانطوریکه درخواب دیده بودم ،داهول باسرگنده ودست وپای درازخود کجکی  ایستاده بود وچرت می زد.کنارش ایستادم ودستی به پشتش کشیدم.کت بچگانه ای که به تن او بود آشنابود.پدرم چندماه قبل ازمیان لباس های کهنه وبدون استفاده خودم که مادرم بیرون ریخته بودبرداشته بود وبه تن مترسک کرده بود.آن راخوب بررسی کردم .رنگ ورویش رفته بود.خرابی گنجشگان روی آن خشک شده بود .اماهرچه بود به قدوقواره من می خورد وپاره هم نبود.راستش رابخواهید ازکت پدرم چیزی کم که نداشت هیچ ،تازه بهترهم بود.

فرزوچابک دست به کارشدم .اسکلت مترسک راخم کردم وکت راازتنش بیرون آوردم.شروع به تکاندادنش کردم.چندجای کت به شدت گلی شده بود .ازعلف های هرزی که زبروخشن بودند بروسی درست کردم وتاآن جاکه می توانستم تمیزش کردم. چندجای آن راکه کثیف تربودشستم سپس آن راپوشیدم .برای صاف کردن چروک ها ،بااحتیاط چندبارنشستم وبلندشدم.دست هایم رابازوبسته کردم .

قیافه مترسک دیدنی بود.سرگنده ونامرتب ،شکم لخت پوشالی وگنده، دست های چوبی وخشک بدون لباس ،شلوارکوتاه بدون کمربند وخم شدن آن به طرف شالیزار،همه وهمه آن راازریخت انداخته بود.

اگرچه ازرفتن به  مدرسه خوشحال بودم ولی برای مترسک ناراحت بودم.کمی وجدان دردداشتم .ازکارخودم شرمنده بودم.خواستم برگردم ولباس مترسک راپس بدهم ولی فکرآمدن بازرس وگرفتن جایزه منصرفم کرد.بی اختیارفریادزدم ،داهول مراببخش .قول می دهم تاشب نشده کتت اربیاورم.درحالی که احساس گناه می کردم به طرف مدرسه براه افتادم .

واردحیاط مدرسه که شدم هنوز بچه ها نیامده بودند.فرصت راغنیمت شمردم وبرای مرتب کردن لباسهایم سراغ تنها آینه دستشوئی مدرسه که یک آینه شکسته وزنگ زده بود رفتم.باپوشیدن این کت کهنه که چند ماهی بودگرماوسرمادیده بود وپرنده هااورانوک زده ونخ کش کرده بودندقیافه ام عوض شده بود،خودم را نشناختم .دستم راآب زدم وباکشیدن دست چین وچروک های کت راتاحدودی صاف ترکردم.خودم رادلداری دادم . به هرحال ازماندن درمنزل ویاپوشیدن سرداری(پالتو) پدربهتراست.کم کم سروصدای بچه بلندشد.برخلاف هرروز رفتم وآخرصف ایستادم .ناظم بادست اشاره کرد،رضابیاجلو.ولی من خودم رابه نفهمی زدم.نمی خواستم بچه هاهمین اول صبح متوجه شوند ومرامسخره کنند.هرطوری بود مراسم صبحگاه تمام شد .واردکلاس که شدیم رفتم وآخرکلاس دریک گوشه ای نشستم.بالاخره چندتاازبچه های فضول کلاس متوجه سروریختم شدند وسربه سرم گذاشتند.یکی می گفت این چیه پوشیده ای ؟اززیرمشک آب مادرت پیداکردی ؟ دیگری می گفت جل گوساله تان راپوشیده ای ؟تنهاچیزی که به فکربچه هانمی رسید امانت گرفتن ازمترسک بود.البته بگویم که وضع خیلی ازدانش آموزان همکلاسی ازمن هم بهترنبود.


هنوزسرصندلیها جاگیرنشده بودیم که درکلاس بازشد .مدیروآقای بازرس ومعلم کلاسمان واردشدند.بازرس مردی جاافتاده باکله ای طاس وعینکی ته استکانی بودکه کیفی کتابی دردست داشت.آقای بازرس اززیرعینک نگاهی کنجکاوانه به کلاس ودانش آموزان انداخت .سپس درگوشه کلاس روی صندلی آقامعلم نشست.مثل سالهای قبل دانش آموزان را یکی یکی پای تخته سیاه  می کشاند وازهردروس مختلف سوال می کرد .

ازتاریخ ،جغرافیا،علم الاشیاء،حساب ،دینی، فارسی و...سوال می کرد.گاهی اوقات هم ازکلیله ودمنه معنی لغاتی رامی پرسید.ازسوره های آخرقرآن چهارقل راسوال می کرد.

سومین نفری راکه به پای تابلوخواندمن بودم. باترس واظطرابی که بیشترازترس دیدن لباسم بود تاسوالات آقای بازرس بلندشدم وپای تابلورفتم .

آقای مدیرکه مردی مهربان فهمیده بودوازدیدن سروضع من تعجب کرده بود به من نزدیک شد ودرگوشی آهسته گفت :رضا شب ها بااین لباس هات می خوابی ؟سرم راپائین انداختم وگفتم آقاببخشید نه.سری تکان دادوکمی فاصله گرفت.

بازرس که کتاب کوچکی ازگلستان سعدی دردست داشت به طرف من آمدوگقت بگوببینم فرزندم سعدی رامی شناسی ؟گفتم بله آقا.گفت سعدی چکاره بود؟گفتم شاعربودآقا.گقت ازشعرهای اوچیزی حفظ داری ؟گفتم بله آقا.گفت بخوان ببینم .من باآوازبلندخواندم ،بنی آدم اعضای یکدیگرندکه درآفرینش زیک پیکرند .......تشویقم کرد.گفت مسئله بلدی حل کنی ؟ گفتم بله آقا.گفت بنویس .گچ رابرداشتم وبه حالت ایست پای تابلوایستادم.آن روزها رسم بودکه وقتی کسی ازیک دانش آموزسوالی رامی پرسید بعدازهربارنوشتن بگوید بفرمائیدآقا یاخانم.بازرس گفت بنویس ، کبوتری به تنهائی درآسمان پروازمی کرد،به تعدادی کبوتررسید ،سوال کردشماچندکبوترهستید؟یکی ازآنهاپاسخ داد،ماوماونصف ماوربع ما ،گرتوهم باماشوی صد می شویم .

بعدازنوشتن صورت مسئله بازرس گفت، می توانی برای کلاس ثابت کنی آن ها هاچندکبوتربودند. اگراین مسئله راحل کنی وپاسخ راصحیح بنویسی یک جایزه خوب پیش من داری .اسم جایزه که آمدسروگوشم زنده شد. شروع کردم به حل مسئله بعد ازچنددقیقه گفتم آقا جواب مسئله 36 کبوتراست .بازرس زیرچشمی نگاهی به من انداخت .بعد بامدیریواشکی صحبتی کرد وگفت بارک الله .احسنت. هنوز قلم گچ رانگذاشته بودم که سوال کرد اسمت چیه ؟گفتم رضاآقا.گفت پدرت چکاره است ؟ گفتم کشاورزآقا.گفت آقارضادرآینده می خواهی چکاره شوی ؟گفتم معلم عشایری آقا.گفت بارک الله .تومعلم خوبی می شوی .حالابروبشین وفرداجایزه ات راازآقای مدیربگیر.

درحالی که ازشدت خوشحالی سرپابندنبودم دستم رابالاکردم گفتم آقااجازه ؟گفت بفرمائید.

گفتم آقااگرکسی یک قولی بدهد باید به قول خودش عمل کند؟بازرس که به درستی منظورمرانفهمیده بودگفت عزیزم قول قول است .تکرارکردم حتی اگر به یک درخت ویک یا چیزبی جان قول داده باشیم .بازرس توضیح داد ،بله ،حتماباید عمل کند.درحقیقت عمل به وعده وقول، بیش ازآنکه به دیگران خدمت کند به خود ماکمک می کند.ماراانسانی راستگومتین وقابل اطمینان می سازد.آن وقت روبه کلاس کردوگفت ،عزیزان یادتان باشدکه سعی کنیم درزندگی راستگوباشیم .راستی وصداقت صفت خداوند تبارک وتعالی است .سعی کنیم هیچوقت دروغ نگوئیم .دروغ بسیارزشت وناپسنداست.مخصوصابه خودمان دروغ نگوئیم.

صحبت آقای بازرس که تمام شد کلاس به اشاره آقای مدیرهم برای من وهم برای فرمایشات آقای بازرس دست زدند.

زنگ آخرمدرسه که به صدادرآمد هنوزمعلم ازکلاس بیرون نرفته بود که من ازحیاط مدرس بیرون زدم.ازمدرسه تاشالیزاربرنج یک سره دویدم.باد داهول راانداخته بود. سربزرگ وپوشالیش بهم ریخته بود.کتاب هاراکناری گذاشتم وشروع کردم به تعمیرداهول .به نظرم می رسید داهول زنده است .می خواستم یک جوری محبتش راجبران کنم.بعد ازپوشیدن لباس های داهول ومحکم کردن پای او،کتم ویابهتربگویم کتش رابیرون آوردم وبه تنش کردم.به نظر می رسید خیلی خوشحال شده است.رنگ وروی تازه ای گرفت.اشعه طلائی خورشید که اکنون به  افق نزدیک شده بودبه سروسینه داهول می تابیدوبروقارآن می افزود.باخوشحالی دست چوبی ،خشک وپرمهرش رافشاردادم وخداحافظی کردم.احساس خوبی داشتم .دیگرازوصله بزرگی که پشت پیراهنم بود شرمنده نبودم.من به قول خودم عمل کرده بودم .پرنده های مهاجم دست ازشوخی کردن باداهول برداشته بودند وباشکمی پربه طرف لانه هاشان می رفتند.

درحالی که آستین های پیراهنم رابالامی زدم ،کتاب هایم رابرداشتم وبه طرف منزل دویدم.هرچه که به منزل نزدیک ترمی شدم داهول دورترودورتروکوچکترمی شد.ازشوق تعریف کردن ماجرای امروز برای پدرومادرم ،قلبم می طپیید.بین راه طاقت نیاوردم وپاکتی راکه آقای مدیرموقع بیرون زدن ازمدرسه به من داده بود بازکردم .باتعجب دیدم باخطی زیبانوشته است.

 فرزند عزیزم:رضا موسوی

کلاس ششم ابتدائی مدرسه گردن تل ممسنی

بدین وسیله به شماکه دانش آموزی تلاشگر وزحمت کش هستیدوبه کلیه سوالاتی که توسط بازرس آموزش وپرورش منطقه طرح شدپاسخ درست دادید ،حواله یک دست کت وشلوارباانتخاب خودتان وبه آدرس زیر تقدیم می گردد.ان اشاء الله که همیشه اوقات درزندگی ،بویژه درامورتحصیلی خودتان موفق باشید.

                          بازرس آموزش وپرورش منطقه .......

ودرآخرنامه به خطی ریزنوشته بود،فرزندم :من به قول خودم عمل کردم .توهم همیشه به قول خودت عمل کن.

        

مترسک رادرمناطق وسیعی ازحوزه جنوب کشوربویژه درجنوب فارس داهول می گویند.                                          

 

صبروسخن درکلام مولانا

عصاره کلام وحکمت مولاناازآیات نورانی قران ،فرمایشات حکماو بزرگان دین وادب گرفته شده است ،وی درخصوص اهمیت کلام  ومدیریت زبان درجای جای مثنوی توصیه های  گهرباری دارد.درداستان طوطی وبازرگان بعد ازآنکه پیام طوطی دربند رابه طوطیان آزاد درجنگل می رساند،یکی ازطوطیان به محض شنیدن پیام دوست دربند خود ازبالای درخت بیهوش به زمین می افتد وظاهرا می میمرد.مولاناضمن پی گرفتن داستان ،مثل همیشه تا زمینه ای رابرای توصیه های حکیمانه خود مساعد می بیند ،فارغ ازداستان طوطی وبازرگان چند بیتی رابه مخاطبان خود یعنی آنها که گوش جان دارند هدیه می کند.

این زبان چون سنگ هم آهن وشست                          وانچه بجهد اززبان چون آتش است

سنگ وآهن رامزن برهم گزاف                                  گه زروی نقل وگه ازروی لاف

زانکه تاریکست هرسوپنبه زار                                درمیان پنبه چون باشد شرار

مولوی زبان انسان رابه سنگ وآهن تشبیه کرده است .به هم زدن بیهوده سنگ وآتش ،جرقه وسپس آتش تولید می کند .وی توصیه می کند که لازمه به کارگرفتن زبان اشتفاده ازعقل ودرایت است.واستفاده بی جا اززبان وکلام  وپیروی از نقل بدون مبنای صحیح ولاف ودروغ رابه شدت نهی می کند.سخن بیهوده وغیرعقلانی راچون آتش ناخواسته ومهارنشده ای درمیان پنبه زار می داند.همانطوریکه یک جرقه نابجا ممکن است یک مزرعه پنبه رابسوزاند،چرخیدنبیهوده زبان و سخن گفتن بدون فکروتعقل هم ممکن است شخصیت یک انسان ویایک جمع رایک جابسوزاندودیگرهرگزاحیاءنشوند.نیازی به استدلال نیست که  زخم زبان دربسیاری ازاوقات اززخم های دیگربدتروتاثیرآن نامطلوب تراست .البته به همان اندازه که سخن نسجیده خطراتی دارد به همان اندازه ویاشاید بیشتر ،سخن درست وصحیح درهدایت وبه کمال رساندن افراد  وجامعه تاثیرگذاراست.

مولانابعدازآنکه زبان رابه یک آتش زنه قدیمی تشبیه می کند،وخطرات آن رابه انسان توصیه می کند این چنین ادامه می دهد:

ظالم آن قومی که چشمان دوختند                                 زآن سخن ها عالمی راسوختند

عالمی رایک سخن ویران کند                                      روبهان مرده راشیران کنند

دراین جامولوی آثارتخریبی زبان هائی راکه چشم بسته  وبدون بهره گیری ازعقل وخرد وخویشتن داری  سخن می گویند،عنوان می کند وبه خوبی تاثیرویران کننده سخن غیر عقلانی ونسنجیده رادروارونه جلوه دادن حقیقت بیان می کند.

ازمصراع آخراین دوبیت ،می توان دوبرداشت کرد.هم می توان گفت که سخنان نابجا روباه مرده وبی ارزشی رابه دروغ شیرجلوه می دهدوهم می توان برداشت نمود ، برخلاف آنکه سخن ناروا وظالمانه دنیای معنوی ومادی انسان هاربه مخاطره می اندازد،برعکس آن ،سخن درست وصحیح می تواند ازیک روباه ضعیف ومردنی شیری قوی وبا شوکت بسازد.

مولانا به دنبال این هشدارها یک قاعده کلی را که ازجهان بینی اوکه درحقیقت ازجهان بینی دینی وقرانی گرفته شده است بیان می کند.

وی می گوید:

جان ها دراصل خود عیسی دمند                            یک زمان زخمند وگاهی مرهمند

گرحجاب ازجان ها برخاستی                                گفت هرجانی مسیح آساستی

دراین جامولانا به اصل فطرت انساناشاره ای می کند ومی گوید همه جان های آدمیان که ازجان خالق هستی منشعب شده است ،درحقیقت عیسی دم وپاک هستند.این انسان ها هستند که به دلیل بیراهه رفتن ونادیده گرفتن توصیه های حضرت پروردگاروانبیاء الهی ،این جان پاک ونورانی راکه ودیعه خالق دانا وحکیم است غرق ججاب های ظلمانی می کنند ،و بلافاصله نتیجه می گیرد که اگراین حجاب ها کناربروند وجان حقیقت گوی وحقیقت بین ازاین آلودگی های نفسانی آزادشود،آنوقت سخن هرجانی ویابهتربگوئیم هرشخضی مسیح آسامی شود .وسخنان مسیحائی هم مرهم زخم های کهنه وقدیمی انسان های تشنه آگاهی و معرفت می شود.

سپس حضرت مولانا بااشاره ای کوتاه وگذرا به معالجه این بیماری یعنی  سخن های نابجاوغیرحکمیانه  که انسان رابه دنائت وپستی می کشاندمی پردازد.وی کلید حل مشکل رادرصبروخویشتنداری می بیند وادامه می دهد:

گرسخن خواهی که گوئی چون شکر                                صبرکن ازحرص واین حلوامخور

صبرباشد مشتهای زیرکان                                             هست حلواآرزوی کودکان

هرکه صبرآورد گردون بررود                                        هرکه حلواخردواپس تررود

مولوی شرط سخن گفتن چون شکرراصبرعالمانه می داند.وی انسان های داناراازحرص برسخن ودوری از شیرینی کاذب سخنانی که لهوولغو هستند وجایگاهی درعرصه تفکروتامل ندارندتوصیه می کند.مولانادراین ابیات انسان هارابه دوگروه تقسیم می کند.یکی انسان های کودک صفتی که اشتهای خوردن حلوای شیرین دنیا رادارندودائم به دنبال  آرزوهای کودکانه ای هستند که شهد وشیرینی ظاهروآنی دارد.ودیگرانسان های فرزانه ودانائی که بازیرکی ازاین شیرینی زودگذرد روی برمی تابند وباصبرآگاهانه به دنبال رشدوکمال واقعی هستند. درحقیقت مولانایک اصل تربیتی رابرای اصلاح سخن ومدیریت زبان ورشدوکمال انسان عنوان می کند که ریشه درقرآن مجیدداردوآن صبراست.البته بسیارواضح است که برای آنکه شخص صبرکمال افزاپیداکند باید نگاهی قرانی به این مقوله داشته باشد.واین سعادت به یقین  مشمول کسی خواهدشدکه ازاصول اعتقادی ،اخلاقی وعبادی کتاب خداوند یعنی قرآن مجید درک درستی داشته باشد وبه اوامرونواهی پروردگارمهربان درهمه عرصه های زندگی عمل کند.درحقیقت منشورتربیتی قرآن منشوری همه جانبه وکامل است .بارعایت همه جنبه ها ووجوه مختلف این منشورحیاتبخش ،می توان به صبری کمال گرادست پیداکرد.

مقوله صبروسخن درآیات نورانی کلام خداوند به وضوح وروشنی آمده است.دراین جا به منظور تیمن وتبرک این نوشته به چندمورد اشاره می شود.

خداوند درآیات متعدد وبه دلایل مختلقف توصیه به قول وکلام  درست وصحیح وبه دورازگژی ونقصان کرده است.درچند جا میفرماید قول معروف ،قول لین ،قول کریم ،قول میسوروقول سدید داشته باشید .کافی است بدانیم که خداوندحکیم درآیه 9 سوره نساء به مومنین  می فرماید : یاایهاالذین آمنوقولواقولاسدیدا یعنی ای مومنین قول سدیدبفرمائید.سدید به نقل ازعلامه طباطبائی ازماده سدادبه معنای اصالت رای وداشتن رشاد است.سدید به مفهوم کلمه ای است که مطابق باواقع باشد وهم لغونباشدومایه فسادنباشد.باتوجه به تعاریفی که برای حکمت شده است قول سدید می تواند همان قول حکیمانه بادشد.

درخصوص صبردرقرآن آیات زیادی است که می توان استنباط کرد صبرازپایه های ایمان است .خداوند مهربان باصبروخویشتنداری وعده جنت وحریرداده است (انسان آیه 12) وعده یاری دادن وکمک کردن  داده است.(سوره بقره آیه 45)باتوصیه به صبروعمل صالح  وعده جبران خسران داده است (سوره والعصر آیه 3)

مولاعلی علیه السلامکه خودقران ناطق است ،می فرماید :صبربهترین جامه ایمان است وازبرترین ویژگی های اخلاقی است.

مولاعلی ع درخصوص اهمیت سخن می فرماید : آدمی به گفتارش سنجیده می شود وبه رفتارش ارزیابی می گردد.ودرادامه به  انسان ها توصیه میفرماید، سخنی بگوئید که کفه نخست سنگین ترشودوکاری کنید که ارزش رفتارتان بالاتررود.

 

 

بهای نفهمیدن

دربین برخی از مردم جنوب کشورمان ،منظورم بیشترمردم بی شیله وپیله عشایرجنوب است،دقیقتربگویم عشایربویراحمد، مرسوم است وقتی که چیزی ازدست آن هابه زمین می افتدوهرچه به دنبالش می گردندو پیدایش نمی کنند،می گویند

همین نزدیکی هاست است ولی شیطان لعنتی روی آن خوابیده ویاروی آن پاگذاشته است .آن وقت بافرستادن چندتاصلوات وکمی تمرکز گم شده راپیدا می کنند.

قصدطرح یک مسئله اعتقادی ندارم.می خواهم من  هم دراین خصوص یک شاهد دست به نقدبیاورم .

گاهی اوقات بهردلیلی ازفهمیدن درست یک موضوع وپیداکردن پاسخ یک سوال که جواب آن دمدست ماست وازآفتاب هم روشن تراست غافل هستیم.مثل کسی که عینکش رابه چشم زده ولی به دلیل عدم تمرکزوحواس پرتی، دربه دردنبال آن می گرددوبرای پیداکردن آن همه جارازیرورو وهمه کس رامتهم می کند.واماماجرای ساده ای که برای من اتفاق افتادودست کمی ازماجرای همین آدم عینک گم کرده ندارد.

 دیروزصبح که ازمنزل بیرون آمدم تابه سرکاربروم (البته اگرنگوئیدکه خوش به حال شما که کاردارید)وقتی که ماشین راازپارک بیرون آوردم،برای یک لحظه  ترمزدستی راکشیدم تاآینه راتنظیم کنم.بعد ازتنظیم آینه به راه افتادم .هنوزخیلی ازمنزل دورنشده بودم که چراغ خطرترمزروشن شدوکامپیوتراخطارداد. دریک گوشه خلوتی ایستادم ونگاهی به روغن ترمز ولنت های جلوانداختم.وقتی که مطمئن شدم مشکلی نیست دوباره سوارشدم وحرکت کردم. بازکمی جلوترکه رفتم دوبارصدای اعتراض ماشین بلندشد که ترمزها وروغن ترمزچک شود.بازپارک کردم وهرچه که به فکرم خطورکردکنترل کردم.البته ازهمین ابتدابگویم که درارتباط باقسمت های برقی اتومبیل تااندازه ای هم اطلاعات دارم.داشت کم کم دیرم می شد.باعجله سراغ مکانیکی محله رفتم که مسئول آن جوانی فعال  وسحرخیزبود.مکانیک بعدازشنیدن مشکل، یک سره سراغ کاپوت ماشین رفت وهمان مسیری راکه من رفته بودم رفت ولی هیچ عیبی پیدانکرد.پشت ماشین نشست وکمی عقب وجلوکرد.دوباره وچندباره نگاهی به داخل ماشین کرد.باحالت تعجب واستیصال گفت بهتراست به باطری سازهمسایه که آدمی فنی است وازبرق والکترونیک ماشین سردرمی آورد نشان بدهید.خلاصه اینکه باطری سازهم چهاردست وپاررفت توشکم ماشین وقسمتی ازمسیرهای برق رسانی راکنترل وهمان داستان مکانیکی راتکرارکردولی مشکل حل نشدکه نشد.بعد ازچندساعتی که معطل شدم برگشتم تاماشین رادرمنزل پارک کنم وباماشین عبوری به سرکاربروم.

وقتی که ماشین راپارک کردم دست بردم تاطبق عادت همیشگی ترمزدستی رابکشم باکمال تعجب دیدم که ترمزدستی ازقبل کشیده شده است.تازه متوجه شدم که این ماجرازیرسرترمزدستی بوده و به خاطرمعمولی وپیش پابودن آن ، همه ما راسرکارگذاشته است .درحقیقت سادگی موضوع وعدم دقت، موجب اشتباه درتشخیص شده بود. درحالی که مجددا ماشین را به طرف محل کارراه انداختم ،به یاداین ضرب المثل محلی افتادم که "شیطان روی آن خوابیده است"تامااین مشکل  ساده رانفهمیم ودرحل آن عاجزباشیم .

 ....باخوشحالی دستی به سروصورت کشیدم ودرحالی که آرام آرام می خندیدم ،پیش خودگفتم،جالب است بسیاری ازاوقات "بهای نفهمیدن ما آدم ها راشیطان بیچاره می دهد"

برگ سبز

برگ سبزی ازپیرحکمت به نوجوان نون والقلم (این دل نوشته هدیه ای است ازطرف وبلاگ حکمت به وبلاگ نون والقلم که به تازگی پای درمجلس وب ها گذاشته است)

راستی هرگزازخودتان پرسیده اید که چراگاهی اوقات حال وهوای نوشتن داریدولی بعضی اوقات هم اصلاحوصله قلم به دست گرفتن ندارید؟

روزها چون ورق خوردن کتابی که درمسیر باداست ورق می خوردوتوباقلم غریبه ای .شب ها پی درپی رنگ می بازندو می میرندوقلم توقطره ای اشک نمی ریزد.

انگارنه دست تویارای کشیدن نوازشی به سروگو ش قلم دارد ونه قلم خود توان راست ایستادن ولغزیدن برورقی رادارد.

استادی می گفت:

 نوشتن هم مثل شعرگفتن ،نیازبه انگیزه ای ازدرون و قلقلکی ازبرون دارد.

ایشان می گفتند:نوشتن همانند بسیاری ا زحرکات غیرارادی انسان ،به نوعی غیرارادی است. وقتی که انبان گفتنی های درون پرشدناچارابه بیرون می ریزد.

زمانی که وقت آن برسد،ناگهان احساس می کنی که دوست داری بنویسی .مهم نیست که چه چیزی بایدبنویسی .بایدخودت راخالی کنی .مثل آمدن عطسه است .نمی شود جلوی آن راگرفت.

آن زمان کافی ا ست قلم رابه دست بگیری وحتی اگرشده برکاغذ پاره ای ویاحاشیه کهنه روزنامه ای بنویسی .

مطالب هم باتوجه به احوال تووپالس هائی که ازمحیط بیرونی می رسد جورمی شود.قلم راکه بچرخانی واژها روی کاغذ رژه می روند.خودشان نظم می گیرندودرردیف های مناسب وهم آهنگ شکل می گیرند.گذرزمان رابه خوبی درک نمی کنی .وقتی  به خود می آئی که قلم کارخود ش راکرده است.انگیزه واحساس قلمت رادرقالب ظرفیت ودانش توچرخانده وچیزی خلق کرده که تاقبل ازاین نبوده است.

آری ای عزیز،می توان گفت که ذات قلم بر نوشتن آفریده شده است.قلم آبستن جوهرآگاهی است تادرفرازوفرود روزگاربزاید واززایش آن نورواندیشه متولد شودونویسند قابله ای است که زایش اوراتسهیل و هدایت می کند.

آن زمان که قلم گوشه نشین خلوت جیب می شود ویادرتابوت کیف وقلمدان زندانی می گردد،اندنیشه ومعرفت منجمد می شودوانسان ازرفتن وتعالی می ایستد.

قلم بایدبنویسد.امابرمرکب این صاحب مرکب کسی باید سوارشودکه توان خوب تازیدن راداشته باشد.سوارکاراین فرشته ملکوتی ،بایدپای درزمین وسردرآسمان خداوتازیانه ای ازجنس نوروحکمت دردست داشته باشد تاشایسته صدرنشینی این نعمت الهی یعنی  ن والقلم ومایسطرون باشد.وخداوند راشاکریم که این مرکوب راراکبی سزاوارآمده است.

ای کاش ماراهم قلمی بودآبستن اندیشه های ناب انسانی ،تابه پهنای آسمان عشق ونیاز،بارانی ازمهروعطوفت نثاربوستان دل های باصفای دوستان وعزیزان می کردیم. والسلام .