هرکه گاوش داد شخمش می زنند
هنوزخورشید سرازبالین نازخود برنداشته بود.نسیمی ملایم کاکل درختان پارک رانوازش می داد.هوای صبح پائیزی پارک بسیارروح افزابود.کم کم تعدادکسانی که برای ورزش صبحگاهی به پارک می آمدند بیشترمی شدند. چندروز تعطیلی پشت سرهم تهران راخلوت کرده بود. مثل همه روزهای تعطیلِ پارک پرازورزشکار بود.زن ،مرد ،جوان، پیر ،حتی آدم هائی که نقص عضوداشتند ،همه وهمه تلاش می کردند تازندگی راشیرین ترکنند.
...مردی که درآن صبح نسبتاسردپائیزی بازیرپیراهن بیرون آمده بود وپاچه های شلوارش را بالاکشیده بود.زنی که افسارسگ کوچولو وپشم آلویش رامی کشیدویادش رفته بودروسری بپوشد.مردجوانی که محاسن سیاهش به اوقیافه ای جذاب داده بودودست خانمش راکه دنباله چادرسیاهش روی زمین کشیده می شدگرفته بودوسعی می کردازحاشیه خیابان عبورکندتاازنگاه های کنجکاوفرارکند.پیرمردی که یک پایش می لنگید وبه زحمت راه می رفت ...ومن که پنج تاشش دهه عمرراتجربه کرده بودم ومشتری دائمی پارک بودم .همه وهمه به نوعی سعی می کردیم تا ازفضای این صبح زیباودل انگیزپارک لذت ببریم.
هنوزدورکامل پیاده روی راتمام نکرده بودم که مردی ویاشایدهم زنی رادیدم که ازروبرو می آید.نحوه لباس پوشیدنش جنس اورامعلوم نمی کرد. حس کنجکاویم گل کرد.دوست داشتم ببینم این چه مدل لباس پوشیدن است که تشخیص مرد اززن بودن رامشکل کرده است .قبلا هم مشابه این صحنه رادیده بودم .ولی انگاراین یکی فرق داشت.چند نفرازکسانی که آهسته می دویدند هم متوجه لباس پوشیدن غیرعادی اوشده بودند.همینطورکه وراندازش می کردم ،به اونزدیک شدم . یک خانم میانسال بود که سروشانه اش لخت بود و پیراهن وشلوارمناسبی هم نپوشیده بود.تعجب کردم .اگرچه این روزها حال وهوای شهرعوض شده وبه عمد ویاازروی ناآگاهی تعدادکسانی که بالباس های آن چنانی درخیابان هادیده می شدندکم نیستند،اما تااین اندازه وقیح بودن یک شهروند غیرعادی به نظرمی رسید.ازسرغیظ واعتراض نگاهی تلخ به اوکردم .خواستم چیزی بگویم ولی واژه ای که مناسب آن حال واحوال باشد به ذهنم نرسید. باژستی نه چندان مودبانه ازکنارم که حالاباسرعت بیشتری راه می رفتم وبلند بلندغرولندمی کردم گذشت .وقتی که متوجه نگاه تند وچهره درهم کشیده من شد،برگشت وگفت:چیه تاحالاآدم ندیده ای ؟من شاخ دارم یاتوبی شاخ ندیده ای ؟بعدهم ژستی فیلسوفانه گرفت وگفت :توی این کشورآدم نمی تواندآزادباشد.عادت کرده اند فقط کلاغ سیاه های بدبوئی راکه قیافه آن هاحال آدم رابه هم می زند ببینند.نمی دانم کی ازشراین حکومت خلاص می شویم؟آخریکی هم نیست بگوید:ازجان این مردم چی می خواهید؟ مثلا ریش وپشم گذاشتندوادعاهم دارند.چشم ندارند مردم راشاد وخوشحال ببینند.آن وقت هم ازدین ودیانت دم می زنند...همین چنددقیقه پیش بود که آن جوانک که دهنش بوی شیرمی داد ازمن درخواست عجیب وغریب داشت .چراسراغ کسانی که مزاحم ناموس مردم می شوند نمی روید.
بدجوری جوش آوردم .تااین اندازه آدم وقیح وبی آبروباشدکه بااین وضع وقیافه ازمنزل بیرون بزندو طلبکارهم باشد.درست است که مدتی است برخی ازخیابان های شهرماازبرخی خیابان های کشورهای اروپائی هم بدترشده است وبی حجابی ولختی گری امری عادی شده است .ولی بااین صراحت حریم شکنی کردن وحق رابه جانب خوددادن نوبراست.درحقیقت این یک جور فراربه جلوکردن است.نتوانستم طاقت بیاورم .خواستم ازهمه تجربه معلمی ام استفاده کنم وچیزی به اوبگویم که که تا.... .اورابسوزاند. برگشتم وچندقدم به طرف اورفتم.چندنفرزن ومرد ازراه رسیدند.نگاه تندی به اوانداختم .ازشدت عصبانیت بریده بریده حرف می زدم .خودم راجمع وجورکردم وگفتم :حالاکه دنیابرعکس شده است وشرف وعفت لابه لای سینه های بدقواره ووارفته توگم شده است،وحیاوشرم هم ازخجالت زیرآن پشم وپیله های هزاررنگ توقایم شده ،دیگران هم می خواهود ازاین خرمن سیل زده وغارت شده ای که سالهاست نذرمحرم ونامحرم کرده ای بی نصیب نباشند.عیبی دارد؟کمی ترسیده بود.یک خانم باحجاب جوان که به صحنه منازعه مارسیدبود ،روبه زن کردوگفت ،خانم خجالت بکش .این چه وضعش ؟پارک رابااطاق خواب اشتباه گرفته ای ؟ومودبانه به من گفت حاجی آقاولش کن .مگرنمی بینی ... کمی آرام شدم.وقتی که خواستم معرکه راترک کنم ،روکردم به اووگفتم :ببخشیدخانم ،ما که آرد رابیخته والک راآویزان کرده ایم .ولی اینطوری که تودرمنظرعموم ظاهرمی شوی اگرحرمت تومورد دستبردکسی قراربگیردنبایدگله مندباشی .بعدادامه دادم ای کاش امروزپارک نمی آمدم وریخت تورانمی دیدم.ولی به هرحال ازمن به تونصیحت، این مثل قدیمی راکه روزگاری نقل محافل روستاهای مابودبه یادگارداشته باش :
هرکه گاو ش داد شخمش می زنند
درحالی که دماغ خوگیش رابه چپ وراست هل می دادصدایش راباریک کردوگفت ازاول هم حدس می زدم دهاتی هستی .حالابگوببینم منظورت چیه؟
گفتم هیچی- منظورم اینست که میهمانی رفتن درباغ انگوری که درودیوارندارد ثواب هم دارد.اگرنمی خواهی باگاوتو شخم بزنند ویاواردباغ انگورت شوند ،بروودرودیواری برای این باغ انگوربی صاحبت بساز.بی خوددیگران رامتهم نکن .
دستی به زلف های به یغمارفته اش کشید ورقص گردنی کردومثل دیوتنوره کشیدورفت ومن هم باناراحتی ازجمعیت جداشدم وبه راه خودم ادامه دادم.
مفهوم "هرکه گاوش دادشخمش می زنند"این است وقتی کسی گاوش را به همسایه قرض می دهد تاباآن کاروحالش راانجام دهد ،طبیعی است که همسایه باآن گاوزمین راشخم می زند.دیگرگلایه کردن صاحب گاوبی معنی است .چون خودش ازقبل مجوزکار راداده است.
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.