فرهنگ اصطلاحتات عرفانی حافظ (عتاب)
صلحی کن وبازآ که خرابم زعتابت
صلحی کن وبازآ که خرابم زعتابت
کرشمه بروزن فرشته "نازوغمزواشاره باچشم وابرو"
کرشمه برسمن ونازبرصنوبرکن
..... ...... ........ که خاک میکده کحل بصرتوانی کرد
حافظ ازترکیب پیرطریقت وپیرمیفروش پیرطریقت رامی سازد.وازترکیب خانقاه ومیخانه خرابات یادیرمغان رامی سازد.
دریک کلام باید گفت که دیرمغان درشعر حافظ برابرباکوی مغان،سرای مغان ،خرابات مغان وخرابات است.وشالوده اصلی وچهارستون اصلی آن همان میکده ومیخانه است.اماحافظ به این ابعاد دیرمغان ،بعد معنوی وعرفانی واساطیری می بخشد که دیگر میخانه محض نیست بلکه رنگ صومعه وخانقاه والبته نه صومعه وخانقاه رسمی که آماج طعن وطنز حافظ است، به خود گرفته است.
"یک روزسوارکشتی شدیم تابه جنگ انگلیس ها برویم .یک دفعه ازبالایک خمپاره افتاد روی عرشه کشتی .کشتی ازوسط دونیم شدوهمه افتادند توی آب .هشتاد درصد مردم شنابلد نبودند.ماکه وضعمان بهتربود،عمامه هارا تندتند بهم گرده زدیم ،شکل طناب درست کردیم وغرق شده هارایکی یکی ازگرداب نجات می دادیم .امایکی ازآن ها هرچه رشته عمامه رابه طرفش می انداختیم ،دستش رادراز نمی کرد بند نجات رابگیردوهی می رفت زیر آب وبامشقت می آمد بالا.خودم راشناکنان به اورساندم وملامتش کردم .دیدم یک اصفهانی خالص است که دوتاگیوه اش رازیربغلش سفت نگه داشته تاآب آن هارانبرد .گیوه هاراازیربغلش بیرون کشیدم وسرش غرزدم "پدرآمرزیده .جانت باارزش تراست یااین گیوه ها"
ازخاطرات آیت الله کاشانی دردرگیری با انگیسی هائی که بامردم عراق درجنگ بودند.
"برگرفته ازخاطرات دکترمحمد حسن سالمی نوه دختری آیت الله کاشانی "
ابلی ودرخت انار(نمونه ای ساده ازتاثیرفوق برنامه برتکوین شخصیت فراگیران)
درروزگاری نه چندان دور وزارت آموزش وپرورش امروزی باچند وزارتخانه دیگر ادغام بود وعنوان آن وزارت معارف بود. وظیفه آموزش وتربیت کودکان ونوجوانان بااین وزارتخانه بود.کارتدریس وتربیت دراین وزارتخانه چندان پیچده ومشکل نبود. دربسیاری ازمدارس فقط یک معلم بود وچند دانش آموز،وکلا س درسی که احتمالااطاقی کوچک ودربرخی ازمناطق ،چادری سنتی ویا کپری بود که باشاخ وبرگ درختان برپامی شد.درآن زمان برنامه های رسمی وفوق برنامه مدارس تفکیک شده و جدا ازهم نبودند .برای هرکدام ازاین برنامه ها مبانی نظری وتئوریک تدوین نشده بود.هدف گذاری آن چنان تعریف شده ای هم برای این برنامه ها نشده بود. سرفصل های آموزشی وتربیتی به شکل وشیوه امروزی تهیه وتدوین نشده بودند.ساختارآموزش وپرورش ومدارس به این گستردگی وفراگیرنبود.معلمین هم ازتحصیلات بالائی برخوردارنبودند.آموزش ضمن خدمت وبه روز رسانی معلم ومربی وپرسنل آموزش وپرورش درکارنبود.محتوی کتابهای درسی هم تقریبا ثابت بود.تکنولوژی آموزشی درابتدائی ترین شکل وشمایل بود . بودجه وامکانات فیزیکی هم بسیار ناچیزبود.شعارهایی ازقبیل توسعه آموزشی ،عدالت آموزشی وارتقاء منزلت معلم ومربی هم داده نمی شد.
خلاصه اینکه دربسیاری ازمناطق کشوریک معلم با شش کلاس سواد ویاحداکثر دانشسرای مقدماتی ویاعشایری رفته به یک روستامی رفت وهرچه که کودک ونوجوان واجب التعلیم بود جمع می کرد ودرشش پایه به آنها درس می داد. این معلم جوان وبی تجربه هم معلم ورزش بود وهم معلم نقاشی وهم مربی پرورشی وهم فراش (حدمتگذار)وهم دفترداروهم مدیرومعاون وناظر.گچ وتخته وترکه وهرچه که مورد نیازبود خودش تهیه می کرد وبه مدرسه می آورد. معمولا لابه لای وسایلی که هرروز به مدرسه می آورد، یک قرآن بودکه دریک کولغی(1) پیچیده شده بود، کلیه دمنه ، گلستان سعدی ، نسترن (2)و مظفری (3) وبعضی اوقات هم گلچین شاهنامه فردوسی بود.ناچارا ازبچه های بزرگتر برای اداره کلاس های پائین تراستفاده می کرد. صبح وبعدازظهرکارمی کرد.شب که به خانه برمی گشت بعد ازمختصراستراحتی ،چراغ زنبوری (4)راروشن می کرد وبه بزرگترهاوپدران ومادران دانش آموزان درس اکابرمی داد.جمعه هاکه بیکارمی شدهرکاری که درجهت آسایش مردم بود انجام می داد.مردم روستاراصلح وسازش می داد .برای جوانان به خواستگاری می رفت .برای افراد مریض دعای تب بر می نوشت وبرای آنهائیکه گوسفندگم کرده بودند دم بند می خواند تاازحمله گرگ های گرسنه وبی رحم درامان باشد. القصه یک مدرسه بود ویک معلم ومدیریت امور فرهنگی مردم درکنارکدخدا وریش سفیدان روستا .درکنارهمه این کارها اصل وظیفه اوباسوادکردن تعدادزیادی دانش آموزبود که تاآخرسال باید تحویل بازرس آموزش وپرورش می داد.
تصمیم گرفتم تا ازنزدیک بایکی از این دانش آموزانی که دراین مدارس درس خوانده و بعدا خودمعلم شده بود آشناشوم .پیداکردن آن کاردشواری نبود.
.....درآخرسئوال کردم شماکه ازحداقل امکانات زندگی وتحصیل بی بهره بودیدومدرسه ومعلم آن چنانی نداشتیدُُ،چگونه نوشتن ،خواندن ،حساب، هندسه ،قران ونقاشی ودیگرمهارت هاراآموختید؟
ریش سفید وتنکش رابا انگشتان لاغروبلندش کشید ودرحالی که عینک ته استکانیش راجابجا می کرد،باآرامش خودنویس سناتورش راکه عمرش کمترازعمرخودش نبود ازجیب درآورد ودرحاشیه دفترچه یادداشتی که دردست داشت نوشت:
درس معلم اربود زمزمه محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را
وباکمی فاصله ادامه داد:
من به مسئولین آموزش وپرورش توصیه می کنم که اگربخواهید به داد آموزش وپرورش برسید ،ازدوره تحصیلی ابتدائی وبلکه ازقبل ازابتدائی شروع کنید. بایدبه داددوره ابتدائی برسید.اساس تعلیم وتربیت آموزش ابتدائی است.اساسی ترین مولفه تاثیرگذاردر تربیت کودکان ونوجوانان آموزگاراست.باید منزلت آموزگاربه اوبرگردد.امروزه آموزگاران ،ازامکانات واحترام چندانی برخوردارنیستند.شرایط سختی برآنها حاکم است.بعد ادامه داد اگرکسی در کودکی تربیت نشد دیگرتغییررفتاراودردوره های بعد ی بسیارمشکل است.به قول شیخ اجل :
هرکه رادرخردیش ادب نکنند دربزرگی فلاح ازاو برخاست
چوب ترراچنانکه خواهی پیچ نشود خشک جز بآتش راست
داشتن امکانات بسیارخوب است ،امااساس کارمعلم است.من به عنوان یک دانش آموز قدیمی هرچه دارم ازمعلم دوره ابتدائی دارم .امروزه روی برنامه های غیررسمی وفوق برنام خیلی تاکید می شود.ازمتولیان فوق برنامه صحبت می شود.بنده به عنوان یک دانش آموزپیر که درکسوت معلم ابتدائی بازنشسته شده ام ودارای اندک تجربیاتی دراین حوزه هستم ،معتقدم که تفکیک فوق برنامه ازبرنامه های رسمی مدارس کاراشتباهی است. فوق برنامه ماهیتی متفاوت باسایربرنامه های اموزشی ندارد.درحقیقت درطول وعرض همان برنامه های رسمی مدارس است. .وبهترین متولی برای همه این برنامه ها همان معلم است.این معلم است که می تواند نهال محبت و بذرعشق وعلاقه رادردل دانش آموزان بکارد.اگرقراراست معجزه ای اتفاق بیفتد بعد ازخدا معلم می تواند معجزه کند.معلم درمدرسه همه چیزوهمه کس است.ای کاش .. حرف خودش راناقص رها کرد وساکت شد.مداخله کردم وگفتم ای کاش چی ؟لطفابفرمائید ای کاش چی؟ باوسواس گفت ای کاش مسئولین کشوربه جای این همه شعارهای تکراری ،نقش معلمین رادررشدوتوسعه کشوربویژه درتوسعه فرهنگی می فهمیدند،وهمه هم وغم خودشان رابرای تربیت معلمان واقعی به کارمی گرفتند. آنوقت می دیدید که خیلی ازمسائل ومشکلات آموزش وپرورش و کشورحل می شد.البته منظورم این نیست که فقط معلم به تنهائی همه کارهاراانجام می دهد.اماباورکنید معلم اساس کاراست.معلم دلسوز ووظیفه شناس ،بادست خالی هم موفق می شود.تعجب نکنید .این درهمین کشورتجربه شده است.معلم ازتهدیدات پیرامونی وداخلی، فرصت های قابل استفاده می سازد.باکمال تاسف امروزه آموزش وپرورش رها شده است.امروزه ارزش کارمعلم دیده نمی شود.برای تربیت معلم هزینه معنوی ومادی نمی شود.
آنگاه درخصوص عظمت کارمعلم ،تعلیم وتربیت وآموزش ادب ونزاکت به کودکان ،چندحکایت ازگلستان سعدیو چندبیت شعرازشاهنامه آوردوبعد ساکت شد.
دوربرش پربود ازقلم ورنگ وبوم نقاشی وکتاب ویادداشت. ظاهرا درحال تالیف وگردآوری فرهنگ لغات گویش زبان محلی خودش بود.
حقیقتامردروشنفکروادیبی بود .آنطورکه تعریف می کرد همه داشته های خودش رامدیون آموزگارش بود.
بسیاری ازحکایات سعدی واشعارفردوسی ومتون کلیله ودمنه راازحفظ داشت.قرآن رابه سبک قدیم وبدون رعایت تجوید خوب می خواندوبسیاری ازآیات آن راازبرداشت.به قول خودش علم الاشیاء راهم تااندازه ای می دانست .درباره درختان وگیاهان اطلاعات خوبی وبه روزی داشت.بویژه برخی محصولات کشاورزی ازجمله سیفی جات وسبزیجات را به صورت کاربردی خیلی خوب می شناخت.وقتی که ازش سئوال کردم این همه اطلاعات رادرارتباط با محصولات کشاورزی وسبزیجات وسیفی جات ازکجا آورده ای ؟آهی کشید ویادی ازتنها معلم دوره ابتدائیش کردوادامه داد،آن خدابیامرزدرکنارمدرسه زمینی باهمکاری اولیاء دانش آموزان تهیه کرده بود ،ودرآغازسال تحصیلی به کمک بچه ها شخم می زد وبه تعداد دانش آموزان قطعه بندی می کرد.بعد هرقطعه رابه تعداد ی کرت تقسیم می کرد وبرای تک تک آنها شناسنامه دقیقی ازمحصولات کشاورزی ویاگیاهان زینتی که قراربود کاشته شود تهیه می کرد . آنگاه بانصب تابلوهای کوچکی که با کمک دانش آموزان تهیه شده بود این قطعات رابه نام دانش آموزان ثبت می کردومشخصات محصولاتی راکه باید درآن سال تحصیلی کاشته شود راروی آنها می نوشت .
همه کارهای کشاورزی اعم ازکشت ،داشت وبرداشت برعهده دانش آموزان بود .نظارت وراهنمائی راخودمعلم برعهده داشت .بعضی اوقات ازیکی ازکشاورزان ویایکی ازافراد باتجربه روستا کمک می گرفت.اگرمحصولی درطول سال ویاآخرسال هم به دست می آمد ،بامسئولیت دانش آموزان بفروش می رسید و ودرآمد آن هم مال دانش آموزان بود.
پرسیدم که این کاربه درس ومشق شمالطمه ای نمی زد ،جواب داد بچه هابااین کاشتن ها وسبز شدن ها ،زنده می شدند .شوروشوق عجیبی داشتند .نه تنها مانعی برای درس خواندن مانبود بلکه به خاطر این اعتمادی که به ماشده بود چنان اعتماد به نفسی پیداکرده بودیم که درسن نه سالگی مثل بک آدم بزرگسال نظر می دادیم وتصمیم می گرفتیم .خلاصه مدرسه برای مامثل میدان بازی بود .هروقت که خانواده هاماراگم می کردنددرمدرسه ویامزرعه مدرسه مارا پیدامی کردند.
مجددا نفسی عمیق کشید وادامه داد ،"هنوز هم یادم نرفته وقتی که کلاس سوم بودم یک درخت اناری را باکمک معلم درگوشه ای ازحیاط مدرسه کاشتم وتادرمدرسه بودم ازآن مواظبت می کردم.کلاس ششم راکه تمام کردم ،امتحان معلمی دادم وبه دانشسرای مقدماتی رفتم وبعد هم به یکی ازشهرستان های استان همجواربرای تدریس فرستاده شدم.چندسالی اززادگاهم دوربودم .وقتی که به روستابرگشتم ،تغییرات زیادی اتفاق افتاده بود . به یادخاطرات گذشته سراغ مدرسه راگرفتم . .دیگرساختمان مدرسه سرجایش نبود.اطراف خرابه مدرسه چرخی زدم .باکمال تعجب درخت انارخودم وچنددرخت دیگرراکه دوستانم کاشته بودند وهنوزسبزوبانشاط بودندرادیدم.تعجبم وقتی بیشترشد که یکی ازاهالی روستاکه اورامی شناختم گفت می دانی که این درخت انارهنوزبه اسم شماست .وبعد آهسته گفت نار ابلی .روستای مابه انارمی گفتند نارواسم من هم ابوالحسن بود که بچه هاصدام می زدند ابلی ."
عمیقابه فکرفرورفتم ،با همه امکاناتی که این روزها آموزش وپرورش دارد ،ساختاروبودجه سنگین ،محتوی تعریف شده آن چنانی ،معلمین تحصیلکرده ومتخصص ،روش های تدریس تعریف شده ،زرق وبرق های مدیریتی ،بویژه درسطوح مدیران میانی وعالی ،اسناد بالادستی وپائین دستی ،سمینارها وهمایش های علمی وخلاصه این همه یدوبیضاء ،محصول خروجی نظام آموزشی ما درمقایسه باخروجی وزارت معارف یک قرن پیش برتری قابل مشاهده ای ندارد؟ نمی خواهم دچار سطحی نگری وبرخوردهای عوامانه بشوم .امااگرنسبت هاراازنظر رشدوتوسعه علوم بویژه علوم انسانی وپیشرفت تکنولژی آموزشی ودیگرفرصت هاوامکانات درحوزه های مختلف تربیتی درنظربگیریم باید بپذیریم که مادرتعلیم وتربیت نسل جوان خودمان نه تنها رشد خوبی نداشته ایم بلکه دربعضی ازعرصه ها عقب رفت هم داشته ایم .
علی رغم تلاش قابل تقدیرمسئولین دلسوز نظام جمهوری اسلامی درسایرعرصه های سیاسی ،اقتصادی واجتماعی ،باید اذعان کنیم که همواره درهمه دولت های گذشته ، نگاهی غیرکارشناسی بر آموزش وپرورش حاکم بوده وهمیشه اوقات موردبی مهری دولتمردان وافع شده است.البته تااندازه ای هم طبیعی است.درک اهمیت وحساسیت تعلیم وتربیت درتوسعه پایدارکشوروبازسازی حوزه های فرهنگی و اجتماعی جامعه درتوان هرفکرواندیشه نامحرمی نیست.
شایدبهمین دلیل ساده وبسیاری دلایل شناخته شده دیگراست که این نهاد مقدس میدان تاخت تازآدم های بیسوادی شده است که به مجموعه این نهاد به عنوان یک صندوق تعرقه انتخاباتی نگاه می کنند.به جای شناخت و احیای نقش بی بدیل آن درساخت وپیشرفت کشور، بیشتربعنوان نردبانی برای بالارفتن ورسیدن به جایگاه های سیاسی و اقتصادی موردنطر خوداستفاده می کنند.
حالا،به قول معروف"کلاه خودتان راقاضی کنید "وقضاوت کنید.
روش های شناخت نوجوان
(برداشت ازکتاب" نفش فعالیت های فوق برنامه درتربیت نوجوان "اثرجناب استاد شعاری نژاد)
فرآیند تربیت یک نوجوان فرایند بسیار پیچیده وزمانبری است .مربیان برای تغییررفتاریک نوجوان ورساندن آن به وضعیت مطلوب ، باید ازانجام روش های غیرعلمی وتایید نشده خودداری کنند .پیشنهاد می شود مربیان ومعلمین گرامی برای انجام این مهم مراحل ذیل رابادقت وبه ترتیب دنبال کنند:
1-تحلیل رفتارنوجوان
2-تعلیل رفتارنوجوان
3-تغییررفتار یا تکنولوژی رفتارنوجوان
تکنولوژی رفتاربه این معنی است که معلم ویامربی بااستفاده ازتجارب ویافته های خود ،رفتارموجود نوجوان راتغییرداده وبه رفتارمطلوب می رساند.
قبل ازهرچیزباید رفتارنوجوان موردتجزیه وتحلیل واقع شود.این امر مهم نیازدارد به اینکه معلم ومربی اطلاعات لازم راپیرامون شخصیت نوجوان گردآوری کنند.
روانشناسان برای گردآوری این اطلاعات راه های زیر راپیشنهاد می کنند.
1-مشاهده مستقیم
2-مطالعات تکوینی (ژنتیک)
3-مقیاس های گرایش (نوشته هائی به نوجوان می دهند ومی خواهند که نظرات خود راآزادانه بنویسد)
4-مصاحبه غیرمستقیم
5-مصاحبه میزان شده (استاندارد) دراین روش به سئولات مشخص ومعین پاسخ داده می شود.
6-تکنیک ها وفنون برون فکن (تست های روانشناسی مانند رورشاخ)
7-خاطرات بزرگسالان درباره نوجوانان
8-یادداشت های خود نوجوان
9-پرسشنامه که ممکن است توسط نوجوان ویامربی تنظیم شده باشد
10-داستان های ویاخاطراتی که دیگر نوجوانان درباره نوجوان می گویند
بابکارگیری این روش ها می توان تااندازه ای به واقعیت های شخصیتی یک نوجوان پی برد .مربی باید تمام تلاش خودرابکارببندد تادرخصوص ارزیابی ازشخصیت ورفتارنوجوان ،ازقضاوت های شخصی ویا موردی که هیچ گونه مبنای علمی ندارد خودداری کند.
آیاشما مربی گرامی ،برای تکمیل این اطلاعات راه های علمی دیگری می شناسید؟
لطفادرصورت اطلاع داشتن مرقوم فرمائید.
"نمی دانم" را"بدانیم "
یکی ازوظایف نظام آموزشی ما ، آموزش واژه "نمی دانم" به فراگیران می باشد. آموزش این مهارت ،بویژه استفاده صحیح وبه جاازآن موجب می شود تافرایند یاددهی ویادگیری وطرح پرسش وپاسخ درمسیری منطقی وسازنده دنبال شود.
ازجمله کاربردهای این مهارت ،مدیریت صحیح گوش وزبان ودرنتیجه تعامل درست باواقعیت ها ومسائل اجتماعی است.امروزه بسیاری ازمشکلات جامعه ما،معلول ندانستن ویانداشتن همین مهارت است. حتی درسطح مدیریت های کلان جامعه عوارض این عارضه نامیمون دیده می شود.آموزش درست این مقوله مهم ،خودمی تواند مهارت "نمی توانم" رابرای افراد به دنبال داشته باشد که تاثیرآن برای شخص وجامعه پیرامونی ،کمترازموردقبل نیست. اگربخواهیم بسیارگذرابه اثرات مخرب عدم آموزش این مقوله های تربیتی اشاره ای کرده باشیم ،وضعیت موجودجامعه خودمان مثال روشنی است که می تواند توجیه کننده بسیاری از مشکلاتی باشد که ناشی ازخلاءاین گونه سرفصل های آموزشی دربرنامه تربیتی مدارس وخانواده های می باشد.(البته دراین جا واژه نمی توانیم باشعارملی" مامی توانیم " که مسئولین نظام جمهوری اسلامی ایران برای خودکفائی واستقلال کشورسرمی دهندتفاوت دارد)
نبودن یک راهبرد اساسی دراداره نظام حکومتی ما،وگسسته وپراکنده عمل کردن درسطح دستگاه های اجرائی کشور،وقرارگرفتن افراد غیرمتخصص درجایگاه هائی که نیازبه تخصص ودانش فنی مرتبط می باشد ،همه وهمه ازاین مشکل زیربنائی تربیتی حکایت می کند .اکثر شهروندان ایرانی به زعم وخیال خودشان درهمه کارها وامورسررشته و تخصص دارند.تقریبا بسیارنادراست که ازمسئولین ویا متولیان امور شنیده شود که بگویند من دراین زمینه تخصص ندارم ویافاقد صلاحیت هستم ویااینکه دیگری ازمن صلاحیت بیشتری دارد .اصولا درکشورماواژه "نمی دانم " دررفتارهای شخصی واجتماعی، یک ضد ارزش است .اگرکسی هم درجائی ازاین کلام استفاده کند ،برداشت دیگران ازوی منفی است.
به قول بزرگان و مشاهیر علم وادب ،قبول یک مطلب بدون دلیل ،انسان راازکسوه ولباس یک انسان آگاه وهوشمند بیرون می بردوبرعکس آن رد کردن یک ادعا بدون دلیل حکایت ازجهل ونادانی انسان دارد.
درمجموعه آثاراستاد مطهری ج 22 ص 699 دوجمله تکان دهند ه ازفیلسوف نابغه حکیم ابوعلی سینا نقل شده است که می تواند پشتوانه نظری این بحث ماباشد.
حکیم ابن سینا می فرماید:
من تعود ان یصدق بغیردلیل فقد انخلع من کسوه الانسانیه
هرکس که عادت کرده حرف دیگران رابدون دلیل قبول کند ازلباس آدمی بیرون رفته است.یعنی آدم نبایدادعاویا حرفی رابدون دلیل بپذ یرد ونقطه مقابل آن کسانی است که هرچیزی رابدون دلیل انکارمی کنند، که این هم عادت بسیارزشتی است که معمولاموجب جدل درمباحث وسستی کلام می شود.
بوعلی سینا دراین خصوص می فرماید:
کل ماقرع سمعک من العجائب فذره فی بقعه الامکان مالم یذدک عنه قائم البرهان
اگریک چیز عجیبی شنیدی ،مادامی که دلیلی برامکان یاعدم امکانش نداری رد نکن وقبول هم نکن ،بگو ممکن است اینطورباشد.
استاد مطهری می فرماید انسان واقعی کسی است کمه قبول وردش براساس معیارودلیل باشد وهرجا که دلیل نداشت بگوید "لاادری "نمی دانم
خداوند به مردم ماشهامت" لاادری"گفتن رادرجریان زندگی عنایت بفرماید.
وبه مسئولین ومدیران ماهم توان وشهامت گفتن "نمی دانم " "نمی توانم" و"دیگری ازمن صلاحیتش بیشتراست" راعنایت فرماید.
همچنین ،به معلمین واساتیدما توفیق آموزش این مهارت هارابه فرزندان ونونهالان آینده کشوراسلامیمان عنایت فرماید.
نسیم رحمت
پیامبرگرامی (ص) فرموده است :
الاان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الاتعرضعوالها،لعله ان یصیبکم نفحه منها فلاتشقون بعدها ابدا
آگاه باشید خداوند دردوران زندگانی شما نسیم های رحمتی قرارمی دهد ،خودرادرمسیرومعرض این نفحات قراردهید ،شاید ازاین نسیم رحمت به شما هم برسد وموجب شود تاشقاوت وبدبختی ازشمادورشود.
سرمایه بی بدیل عمرنعمتی است که خداوند فیاض وبخشنده دراختیارهمه انسان ها قرارداده است.انسان به فرمایش قرآن کریم همواره درخسران است مگراینکه قدراین نعمت خدادادی رابداند ودائم درحال ایمان آوردن وانجام عمل صالح باشد .اینکه چرادائم درحال ایمان آوردن باشد به خاطرآنست که ایمان یک واژه نیست که گفته شود ودیگرتمام شود.بلکه ایمان داشتن ومومن بودن یک فرایند تدریجی وطولانی است که شکل گیری آن درهمه حال واحوال ودرطول عمرمعنی ومفهوم پیدامی کند
.یک لحظه غفلت انسان ممکن است همه سرمایه های اندوخته اورا به آتش بکشدو حسنات ذخیره شده اش رابه حبوط بکشاند.
اما درکنارقوانین محکم ظاهری که برنظام خلقت جاری است ،راه های میانبری هم به امرخداوند وجود دارد که بابرداشت های خشک وعقلانی ماسازگارنیست .پروردگارمتعال زمینه رشدوتعالی رابرای همه رهروان حقیقت فراهم کرده است.اماازسردلسوزی ومحبت ،فرشتگانی رامامورکرده است تابادمیدن نفخه های رحمت الهی درطول وعرض روزگار،دست انسان های هوشیاروبابصیرتی را که قصد رفتن وپیوستن به قافله توحید رادارند بگیرند وباخود به وادی نوروحکمت بکشانند.این نسیم های رحمت ومغفرت، دائما درفیضانند. باید به قول شاعرچشم های بصیرت راشست واززاویه ای زیباتر به دنیانگاه کرد،تااین فرصت هائی راکه به فرمایش مولاعلی علیه السلام چون ابرمی گذرند شکارکردوازآن هاحداکثر بهره برداری رابرای تکان دادن این جسم ساکن وثابت خاکی وبه حرکت درآوردن این روح علوی که پای رفتن را درقفس استخوانی انسان شکسته است داشته باشیم .
حضرت مولانا درکتاب اول مثنوی اشعاری بسیارزیبادرخصوص این حدیث گرانسنگ پیامبراکرم (ص) سروده است که تفسیرکننده اهمیت وعظمت این کلام است.
گفت بیغمبرکه نفحت های حق اندراین ایام می آرد سبق
گوش وهش دارید این اوقات را درربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مرشمارادید ورفت هرکه رامی خواست جان بخشید ورفت
نفحه دیگررسید آگاه باش تاازاین هم وانمانی خواجه تاش
جان آتش یافت زوآتش کشی جان مرده یافت ازوی جنبشی
دوش دیگرلون این می داددست لقمه چندی درآمد ره ببست
بهرلقمه گشت لقمانی گرو وقت لقمانی است ای لقمه برو
همانطوریکه مولاناتوضیح داده است،این نسیم رحمت الهی دائم دروزش است ،تاچه کسی توفیق دریافت آن راداشته باشد وازاین پرتوعنایت الهی به مقداراستعداد وآمادگی خود توشه ای بردارد.
به قول مولانا نفحات زیادی آمده ورفته وماوشمادرخواب غفلت بودیم ونتوانستیم ازآن استفاده کنیم .اما آگاه باشید که نفحات دیگری درراه است ویاهمین الان نفحه رحمت دیگری رسیده است ،سعی کنیم تاازاین کاروان رحمت رحمانی عقب نمانیم .
هردم ویابازدم انسا ن خود یک نفحه الهی است. باید باورکنیم وچشم وگوش رابازکنیم واراده کنیم که فرصت هاراپیداکنیم وازآن ها استفاده کنیم .
البته واضح است ،هرکس که قصد حرکت داشته باشدوبخواهد درمسیررحمت وقرب الهی قدم بردارد ،دچارمشکلاتی هم خواهد شد.به قول مولانا آنکس که بخواهد لقمانی کند،یعنی درمیدان اندیشه وکمال قدم بردارد، لقمه های شیطانی راه رابراوخواهندبست. این لقمه هادراشکال ورنگ های مختلف ظاهرمی شوند.دورریختن این لقمه ها برای به دست آوردن حکمت لقمانی، خود نیازبه اراده ای محکم وپولادین دارد.
یکی ازاین نفحات روحانی که نارشیطانی درون انسان ها رابه نوررحمانی تبدیل می کند،عاشورااست.تکرارتاریخ غمبارعاشورا وحضوردائمی انسان مشتاق ومنتظر،درمیدانی که مالامال از شهادت وسعادت است ،یقینا یکی ازهمان نفحات رحمانی است که اگرانسان خودرادرمعرض صحیح آن قراردهد ،وازلحظات آن خوب استفاده کند،پرده های حجاب معرفت برای رسیدن به حقیقت های زندگی کنارخواهد رفت وازاین راه میانبربه مقام های والای معنوی دست پیداخواهد کرد.البته به شرط شناخت وترک لقمه هائی که مانع ازحضورفعال انسان دراین واقعه شگفت انگیزبشری می شود.
بیائید تا تن وروح خودرابا چشمه زلال و جاری معرفت حسینی شستشودهیم ودر بسترخون آلود عاشورا ،نورزندگی وحیات ابدی راشکارکنیم .
عاشورافقط یک دهه عشق وایمان وحماسه وخون واسارت وآزادگی نیست بلکه عاشوراسوززخمی قدیمی وچرکین است که مشرکین دیروز،که به زبان وظاهر مسلمان شدند برپیکراسلام تازه به دوران رسیده وجوان واردکردند.
عاشورافرصتی الهی بود برای آنهائیکه باخداورسول وولی خود میثاق محکم وغلیظ بسته بودند تاشمع وجود شان رادرشب تاریک و ظلمانی که مسلمانان بیگانه باقرآن وعترت آفریده بودند،به چاووشی هدیه کنند که سرسلسله کاروان عشق وحقیقت بود.
عاشورافرصتی شیطانی بود برای آنهائیکه شیطان صفت بودندودرحیات پیامبر گرامی (ص)قصد خاموش کردن نورالهی وبرگرداندن تاریکی وظلمت جاهلی به جامعه اشرافی وفاسد عرب داشتند.
بنابراین :
عاشورارادریابید تاشمارادریابند.
برشجاعت ومظلومیت حسین قطره ای اشک بریزید، تابرروح وروان تشنه تان آبشاری ازرحمت حق جاری شود .
خلاصه کلام:
ای برادر،ای مسلمان ،ای شیعه
آگاه باش که دراین ایام نسیم رحمت الهی ازعاشورای حسینی می گذرد ،و توکه باعاشورایک تاریخ فاصله داری ،برای بغل کردن شکوفه های این نسیم ،دست هارابه وسعت تاریخ خونبارشیعه بازکن وشاخه شاخه ،باغچه باغچه ،شکوفه های گل یاس را ازسرزمین ایمان وایثار،برسروسینه خود بریز تاازشمیم عطرآن روح وریحان برای خودودیگران به ارمغان آوری .التماس دعا
اصول تعلیم وتربیت (قسمت اول)
تعریف :
اصول به معنای دسته ای از مبانی نظری وعقلی است که درتربیت انسان ها ملاک عمل قرارمی گیرند.(1)
گاهی اوقات اصول به معناومفهوم راهنمای فکردرحل مسائل تربیتی می باشد.(2)
آقای خسروباقری استادتعلیم وتربیت "اصول رابه معنای گزاره های تجویزی کلی برای راهنمایی فعالیت های تربیتی می داند."
به نوشته آقای عیسی ابراهیم زاده "اصول تعلیم وتربیت اصولی است که ازجهان بینی وایده ئولوژی وسایرعلوم یک جامعه برخاسته تاراهنماودلیلی باشد برای هدایت رفتارواعمال تربیتی یک جامعه"
اصول تعلیم وتربیت بامبانی نظری واهداف تعلیم وتربیت بسیارنزدیک است .به نحوی که برخی اوقات اصول رابیانی دیگرازمبانی نظری ویااهداف تعلیم وتربیت تلقی می کنند.
اگرچه باتوجه به مشترک بودن بسیاری ازصفات انسان وکنش واکنش هائی که درعرصه تعلیم وتعلم ازخود نشان می دهد برخی ازاصول تعلیم وتربیت درسطح جامعه بشری مشترک است.اما بیشتراصول تعلیم وتربیت هرجامعه ای ازجهان بینی ونوع نگاه مردم آن جامعه به هستی وانسان گرفته می شود.
برخی ازاساتید تعلیم وتربیت ،اصول کلی تعلیم وتربیت رابه شرح ذیل می دانند:
ا-اصل فعالیت
2-اصل کمال
3-اصل حدیث
4-اصل سندیت
5-اصل تفرد
6-اصل اجتماع
هرکدام ازاین اصول درجایگاه خود توضیحات خاص خودش رادارد ،که فعلا ازحوصله این نوشته خارج است ودرجائی دیگری به تفصیل توضیح داده خواهد شد.
اساتید ودانشمندان صاحب نظردرحوزه تعلیم وتربیت اسلامی ،هرکدام سعی کرده اند تابه تناسب مطالعات وبرداشت خود، اصول تعلیم وتربیت اسلامی راکه ویژه یک جامعه اسلامی است وضع وتعریف کنند.
باعنایت به چالش هائی که درحوزه تعلیم وتربیت و گسترش وبسط علوم، بویژه علوم انسانی درجامعه مسلمان ما وجوددارد،تعریف وتدوین اصول ومبانی تعلیم وتربیت توسط اولیاء اموربرای روشن شدن مسیر تربیتی جامعه بویژه جامعه فرهنگی بسیارضروری واجتناب ناپذیراست.
دراین جا عنواین اصول تعلیم وتربیت اسلامی که ازکتاب" نظریه اسلامی تعلیم وتربیت" خانم جمیله علم الهدی استخراج شده است ،به منظورتبیین موضوع وآشناشدن خواننده گان عزیزآورده می شود.دعوت می شود برای استفاده بیشتر به کتاب ایشان مراجعه شود.
لازم به توضیح است که سرکارخانم علم الهدی درتدوین سند ملی آموزش وپرورش همکاری داشته اند .بنابراین دانستن نظریات ایشان برای جستجوگران بویژه همکاران معلم مفید خواهد بود.
1-اصول ناظربه علم (تکرارناپذیربودن پدیده ها)مطالعه توضیحات نویسنده ذیل این اصول، درفهمیده نظرات ایشان لازم است.
2-اصول ناظر به عمل (تفاوت انسان مطلوب وانسان کامل...)
2-1-اصل حیات (تفسیری ازحیات وهستی ووحدت وجودو...)
2-2-اصل گفتگو (دراین اصل برتعامل کلامی باطبیعت تاکیدشده است.یسبح لله مافی السموات ومافی الارص ...)
2-3-اصل حضور (حضوردائمی درمحضرخداوند متعال وحی قیوم)
2-4-اصل سودمندی (درنظرگرفتن آخرت درکناردنیا واجربردن محسنین)
2-5- اصل وحدت (تاکید براینکه مربیان باتوجه به این اصل به اشتراک بیش ازتفاوت ها توجه کنند)
2-6- اصل تلفیق (مشاهدات ازاستقراء وازبرهان وقیاس متفاوت است )
2-7- اصل تغییر وتکامل
2-8- اصل غایتمندی ( آفرینش غایتمند است .اعتقاد به هدفداربودن دستگاه آفرینش درتربیت فردی وجمعی یک جامعه نقش اساسی دارد)
2-9-اصل تدریج وپیوستگی
2-10- اصل تاثیرمتقابل
2-11- اصل فعالیت (یاایهاالانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه ..)
2-12- اصل آزادی
2-13- اصل اعتبار (مبانی و نظریه های معتبردربرنامه های تربیتی باشد .بدون داشتن مبانی معتبر،هرنوع برنامه ریزی منجربه توفیق نخواهد شد. درتربیت اسلامی عقل مرجع نهائی خواهدبود )
2-14-اصل مشارکت (تعلیم وتربیت حقیقت جمعی دارد ....)
2-15- اصل نظارت وارزشیابی
2-16- اصل پاسخ گوئی
2-17- اصل عدالت
2-18- اصل تنوع
2-19- اصل مصلحت (...که درنهایت به اولویت بندی منجرمی شود)
ازآن جائیکه درتعلیم وتربیت اسلامی وقرآنی نقش اراده انسان وتوجه وعنایت حضرت باری تعالی درایجاد وتغییر رفتارانسان بسیارمهم واساسی است ،این دوامرمهم می تواند دورکن جدی درحرکت انسان ویاحاکم برتربیت دینی فراگیران باشد.بنابراین می توان این دواصل قرانی وبسیارمهم رابه این اصول اضافه کرد.
- اصل اراده انسان
- اصل عنایت خداوند
1- عیسی ابراهیم زاده "فلسفه تربیت "
2- دکترشریعتمداری "کتاب فلسفه تعلیم وتربیت"
ادامه دارد.........
شادروان فروزانفرمی گوید:
خرقه جامه یی بوده است آستین داروپیش بسته که ازسر می پوشیده اند وازسر به درمی آورده اند.وشعارصوفیان بوده است.وعلت اشتهارآن به خرقه اینست که پاره های مختلف وگاهی نیزرنگارنگ به هم آورده وازآن ها خرقه می ساختند.وجامه یی سخت بتکلف بوده است وآن رابدین مناسبت مرقعه نیزمی گفته اند.خرقه دراصل به معنی پاره ووصله وپینه وبازافکن است.
خرقه دونوع است : خرفه ارادت وخرقه تبرک.
خرقه ارادت آن است که شیخ برمرید می پوشاند وخرقه تبرک آنست که کسی به برسبیل ظن ونیت تبرک به خرقه مشایخ آن رامی پوشاند. برخی به این دوخرقه ،خرقه ولایت راهم اضافه کرده اند .این خرقه زمانی ازطرف شیخ به مرید پوشانده می شود که دروی آثارکمال ویاآثاروصول به کمال مشاهده شود
رنگ خرقه کبود است.
خرقه دراشعارحافظ سه قسم است . خرقه زاهد ،خرقه صوفی وخرقه خود حافظ
درخصوص خرقه زاهد می گوید:
خدازان خرقه بیزارست صدبار که صد بت باشدش درآستینی
درخصوص خرقه صوفی می گوید:
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد ای بساخرقه که مستوجب آتش باشد.
ادامه دارد......
معنای دیگرآن خانقاه است.دربرخی ازاشعارحافظ درمقابل دیرمغان آمده است.
حضوروغیبت
دراصطلاح صوفیان مرادازغیبت غایب بودن دل ازماسوی الله است وحضورکه بعضی معنی آن راشهود گفتنه اند به معنی حاضربودن درپیشگاه حضرت حق است وغایب بودن ازخلق.
هجویری گوید: مراد ازحضور،حضوردل بود به دلالت یقین ،تاحکم وی راچون حکم عینی گردد.مرادازغیبت ،غیبت دل بود ازدون حق تاحدی که ازخود غایب شود.
ادامه دارد...
مردمی که" نمی دانم " را" نمی دانند"
تصویری ازیک باغ پرتقال که فاصله درختان آن ازهمدیگرخیلی کم بود روی پرده کلاس بود.استاد ازکارآموزان سئوال کرد،چه کسی می تواندعلت عدم رعایت فاصله رادراین مزرعه توضیح دهد؟ من که ازدانش خودم راضی بودم وبه آن می نازیدم ،بلافاصله شروع به توضیح دادن کردم .استاد باخونسردی پرسید: تخصص شماچیست ؟ گفتم زراعت . گفت می دانی چندنفرمتخصص باغبانی دراین کلاس هست؟ وخیلی مودبانه ادامه داد چرادرکاری که تخصص شما نیست نظر می دهید؟آهسته گفتم آخه استاد من هم چند واحد باغبانی پاس کرده ام .استاد لبخندی "فقیه اندرسفیه" زد ،پرسید ازکدام کشورهستید؟گفتم ازایران. لب های سرخ وکوچکش راجمع کرد وسرش راتکان داد،گفت فهمیدم : همان سرزمینی که" مردمش واژه نمی دانم رانمی دانند"
ازاین حرف استاد کمی ناراحت شدم .امابعد که خوب فکرکردم دیدم استاد درست گفته است .مامردم ایران معمولاهمه چیزرامی دانیم وازسوال کردن خجالت می کشیم .وباواژه های "نمی دانم" نمی توانم "آشنائی نداریم وبانه گفتن هم مشکل داریم.
راستی مشکل کجاست ؟ نظرشماچیست؟
استادی می گفت :
توقع داشتن انسان رازمین گیرمی کند .
ومعلمی باتجربه گفت :
انسان بدون توقع درزمین گیرکرده است.
دانش آموزی کنجکاوپرسید:
فرق زمین گیرشدن ودرزمین گیرکردن چیست؟
معلم بامهربانی پاسخ داد:
آنکس که پروازکندونتواند بالابرود زمین گیراست،اماآنکس که درزمین گیرکرده است هرگز هوس پروازنمی کند.
اکنون شمابگوئید:
درحالی که انسان تشنه پرواز است داشتن توقع خوب است یابد؟
تاشقایق هست باید زندگی کرد
همتبسیج کرده بودم تاازطریق همت که شاه رگ حیات شهردود و.....است خودراازمغرب به مشرق تهران برسانم.درآن صبح سرد غمزده ،تاچشم کارمی می کرد هجوم آهن ودود بودبه زمین خداکه عزادارناموس به یغما رفته اش بود.وتاگوش می شنید صدای غرش پرازفریب ماشین بود که به گوش بسته طبیعت دگرگون شده شهرمی رسید.
همه جاسرعت ،همه جاسرسام
عشوه هامرده ،چهره ها افسرده
نازغنی ازنیاز ، ونیاز فراری از ناز
دل در هوی نیاز رفته به غارت
ونیازحلقه به گوش وبرده عادت
لب، پنجره بسته زندان زبان است
وکلام دربستری ازغربت واژه های محبت ،نگرانست
عاطفه ها درزنجیراسارت روزمردگی است
وعقل این پیامبرخدا،درعقال هوس زندگی است
مدرسه عشق ومحبت تعطیل است
وآدمیت انسان پیچده درسرابیل است
ناگهان :
درآن لحظه نحس،که لشکر یاس داشت ازراه می رسید
وپرنده امید ،ازشاخساردرخت زندگی می پرید
لبخندی آشنااز جنس شادی وسرور
بابشارتی امیدبخش ازدوستی نزدیک ودور
نقش بست بر سفید ی صفحه ای که ازبلندای پلی آویزان بود
ونسیم حیات چون نقل ونبات درشب وصل جوانان برآن ریزان بود
وفرشته ای بابال های خود که ازجنس نوربود
وازجاذبه های هوی وهوس زمینی دوربود
با جوهری به رنگ خدا برآن نوشته بود
اگرچه هوا تاریک است
وسقف سرد آسمان به زمین نزدیک است
اما ،فردا وپسین فردا هم ،روزخداست
وفصل نور وکرشمه نرگس نزدیک است
پس :
تاسروبه چمن وبنفشه به لب جوی رقصان است
تاکبگ به راغ وزاغ به باغ پرسان است
وتاشقایق ساقی و ساغرگردان است
باید:
زنده بودو زندگی کرد
دستی ازسرهوس- بیرحمانه ماشه ای راکشید
و گلوله ای، گلوی تنگ وتاریک تفنگی رادرید
وسفیرنحس آن- نفس روح افزای صبح رادرآن باغ زیبا برید.
زاغکی که درصندوق سینه خود رازمادر بودن راداشت ناله ای کرد وپرید
وقطره خونی ازسروسینه اوبر شاخ وبرگ کاج پیری چکید.
ناگهان باغ ازهجوم صدها کلاغ داغدار-گوئی که پرده سیاه کشید
فریادو شیون درفضای امن وآرام باغ پیچید.
وطلسم سکوت سحرانگیز درختان یک جاشکست.
پیران قوم شکسته دل، برجسم بی جان اوکه اکنون میهمان زلف آشفته یک کاج بود،به زاری نشستند
وجوانان مغرورتشنه انتقام ،عربده کشان پای دررکاب بال خودگذاشتند
وجوجه هائی گرسنه بی خبرازبرق تیغ صیاد که بند عاطفه رابریده بود، درانتظارمادرمهربان خودنشستند.
وآنگاه:
قطره اشکی برگونه ای غلطید
وزبانی آهسته درکامی چرخید
" فرزند مگرنداشت صیاد"
حتمامی دانید معامله پایاپای به معنی خریدوفروش کالابه کالاست.درازای کالائی که خریداری ویافروخته می شود ،کالای دیگری داده ویاگرفته می شود.به این نوع دادوستد معامله تهاتری هم گفته می شود.
....وقتی که به همدیگررسیدیم ، سلام ومصافحه کردیم وبعدمنتظرتاکسی شدیم تاسرکاربرویم. مثل همیشه سرحال نبود.کمی ناراحت به نظر می رسید.ناگهان دردلش بازشدوسرصحبت اربازکرد.گفت آدم درکارخداحیران است.ازقدیم گفته اند "هرچه سنگ مال پای لنگ".گفتم بدنباشد طوری شده.گفت هرکس نداند توکه می دانی من دربندگی خداکم نگذاشته ام .نمازودعا وکارخیرم همیشه به جا بوده وهست.امانمی دانم چراهیچکدام تاثیری درزندگی من ندارند.گفتم استغفارکن .آخربگوببینم چی شده تامن هم بدانم.درحالی که آب دهنش رابه سختی قورت می داد ادامه داد،مدتی است هرچه مشکل ومصیبت است به سرمن بیچاره می آید.هنوزیکماه ازتصادف دخترم که کلی دردسرکشیدیم نگذشته ، که هفته گذشته پسرم ازپله های مدرسه افتاد وپایش شکست .دیروزصبح اتفاقی خانمم مریض شد. بردیم بیمارستان دکترگفت رگ های قلبش بسته شده است باید عمل بازکند.امروز صبح هم نزدیک بود یک ماشین خودم رازیرکند. هی گرفتاری پشت گرفتاری.
راستش رابخواهی دیگرخسته شدم، بدجورقاطی کردم.گفتم بنده خدااین چه منطقی است.چه ربطی به نمازودعاوکارخیرودست دیگران راگرفتن دارد.شاید درمعرض آزمایش پروردگارباشی .احتیاط کن خراب نکنی .گفت مگردرقرآن نیامده است که "من یشفع شفاعه تکن له نصیبا منه و....آیه 85سوره نساء"گفتم خداپدرت رابیامرزد .این چه قرائتی است که توازدین ودیانت وعبادت وکارخیرداری ؟ مگرقرارداد پایاپای ویاتهاترباخدابسته ای ؟ندیده ای که برخی ازعلمای بزرگ مادرزما ن های گذشته وحال، علی رغم عمربابرکتی که داشته اند وخدمات ارزنده ای درعرصه های مختلف به دین وقرآ ن وبشریت کرده اند زندگی سخت وتوام بارنج ومصیبتی داشته اند.آنگاه به کتابی که دردست داشتم اشاره کردم .گفتم بانویسنده این کتاب آشناهستی؟ نگاهی به پشت جلد کتاب کرد وگفت ،الغدیر..مرحوم علامه امینی .گفت کتاب رانخوانده ام ولی درباره آن زیادشنیده ام .ازعلمای بی نظیر اسلام است که برگردن مسلمانان بویژه شیعیان مولاعلی علیه السلام حقی بزرگ دارد.گفتم می دانیدایشان در آواخرعمرشان به یک بیماری لاعلاج گرفتارشدند ورنج وسختی بسیارزیادی کشیدند.اصلاچراهمین جانبازشیمیائی همسایه تان راکه جان ومال وسلامتش رابرای دین خدا ومردم داده است نمی گوئی . بیشترازدودهه است که عذاب می کشد.وخدا ازآن راضی نمی شود .بااین حال وقتی آدم بااوحرف می زند به رحمت خدا امیدوارمی شود.یاآن خانم فامیل خودتان که نزدیک سی سال است ازیک جانبازقطع نخاع پرستاری می کند وتابحال کسی گلایه ای یاشکایتی ازاونشنیده است.آیااین هاواسطه خیررساندن به دیگران نیستند.
آیااین هامشمول آیه ای که تلاوه کردید نمی شوند.
آری همکارودوست عزیز همانطوریکه خداوند درقران مجید فرموده تجارت باخدا وند مهربان وبخشنده تجارتی سودآوراست اما معامله تهاتری وپایاپای نیست.قران می فرماید "هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم تومنون بالله ورسوله وتجاهدون فی سبیل الله باموالکم وانفسکم ذلکم خیران کتنم تعلمون -............آیات 10تا13سوره صف .آهی کشید وسری تکان داد.گفت قربون حکمت خدابروم ........
ازهمدیگرکه جداشدیم باخودم فکر کردم حقیقتا بسیاری ازمامسلمانان درعمل بادین وقرآن خداهمین کاررامی کنیم .یعنی دنبال دادن نان وگرفتن کباب هستیم وتوجهی به نص صریح کتاب خداواحادیث رسیده ازمعصومین ع نداریم .هنوزکارخیری راانجام نداده دنبال دستمزد ملموس وعینی آن هستیم.
غزالی درارج ومنزلت پیرمی نویسدوقتی که پیرراپیدا کردی باید که خودت رادراختیاراوبگذاری وباید بدانی که صواب شمادرذوب شدن درپیر است.غزالی می گوید:منفعت سالک درپیروی ازخطای پیربیش ازآن بود که درصواب خویش "
سالک راه آن چه که ازپیر می شنود حتی اگرعقل اونمی تواند بپذیرد باید تبعیت کند .چون قصه موسی وحضر.به هرحال به قول آقای خرمشاهی حافظ برای اندیشیدن به پیرسه منظور رادنبال می کرده است.1-اثبات ضرورت پیر 2-پیداکردن دلیل راه برای پایان دادن به سرگردانی ها 3-یافتن وبلکه خلق پیراسطوره ای مغان .درحقیقت به نقل ایشان پیرمغان خلق اندیشه ادبی وعرفانی حافظ است.
حافظ دائما نگران سرگشتگی راه وخطرات مسیراست وبه همین دلیل به دنبال کوکب ولایت ،مسیح ،پیر،وراهنمائی است تااوراازاین سرگشتگی نجات دهد.
رندان تشنه لب راآبی نمی دهد کس گوئی ولی شناسان رفتند ازاین ولایت
دراین شب سیاهم گم گشت راه مقصود ازگوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
ودربسیاری ازاشعارخود درضرورت پیرویاپیرمغان می گوید:
قطع این مرحله بی همرهی خضرمکن ظلماتست بترس ازخطر گمراهی
من به سرمنزل عنقانه خود بردم راه قطع این مرحله بامرغ سلیمان کردم
به نوشته استاد خرمشاهی :
اگرچه پیرمغان درادبیات فارسی قدمت دارد،ولی بااین اوصافی که دردیوان حافظ آمده است می توان گفت ،پیرمغان ازساخته های ادبی خود اوست وهیچ ارتباطی بامغان زردشت ندارد
"انچه که مسلم است پیرمغان مرشدوراهنمای حافظ است."
پیرمغان ترکیبی ازپیرطریقت وپیرمیفروش است
ودرنهایت آقای خرمشاهی می گوید:
پیرمغان ساخته طبع حافظ است همانطورکه رستم پرورده فردوسی است.
ادامه دارد.....
فرهنگ اصطلاحات عرفانی حافظ (می )
می به معنی باده است .برخی ازمحققین معتقدند که دوگونه می دراشعارحافظ وجود دارد..یکی باده انگوری ودیگری عرفانی ،وبهمین ترتیب دومعشوق دردیوان حافظ مطرح است زمینی وآسمانی .آقای خرمشاهی معتقدندکه می یاباده سومی دردیوان حافظ هم مطرح است.وی می گوید این نوع سوم باده دراشعارحافظ بیشترمطرح است.ایشان می سوم رااین طورتعریف می کند.این می یاباده می کنائی یاادبی است.
آقای خرمشاهی می نویسدکه"" حافظ می انگوری ومعشوق جسمانی رابااشتها وحضورقلب وبااحساس می ستاید امامی ومعشوق کنایه ای وادبی رابه صورت کلی طبیعی یاکلی عقلی انتزاعی بی حضورقلب وباکمک عقل وحافظه ومضمون سازی وقریحه هنری وعادت وسنت ادبی طرح می کند""
ادامه دارد....
ادامه دارد.....
وفتی کلاغ هامایوس می شوند
صبح زود، قبل اززنگ ساعت ازخواب بیدارشدم.بعد ازنمازبرای پیاده روی به پارکی که نزدیک منزل بود رفتم .شهرآرام وخلوت بود.آمدورفت درخیابان ها کم بود.آسمان صاف وآبی بود.زمین وزمان آماده استقبال ازآمدن خورشید بود.
مثل همیشه پارک پرازجنب وجوش بود.چند نفری درحال ورزش کردن و پیاده روی بودند
چند مردمیانسال که باهم بلند بلند صحبت می کردند باسرعت ومنظم راه می رفتند.
زوج های جوان دست دردست یکدیگرپیاده روی می کردند.
یک کودک خردسال که شال وکلاه کرده بود باسرعت می دوید تااز پدرش که کمی تند راه می رفت عقب نماند.
پیرمردی لنگ لنگان نفس می زد وبهرزحمتی بود خود ش رابه بقیه همراهان می رساند.
چندنوجوان درحاشیه چمن توری بسته بودند و بتمیتون بازی می کردند.
دونفرازنگهبانان پارک ،سواربریک موتورسیکلت آهسته ازمیان افراد گذشتندوباچپ وراست کردن گردنشان اطراف رارصد می کردند.
چندنفرباوسایل ورزشی که درگوشه ای ازپارک نصب شده بود نرمش می کردند.
درگوشه دیگری ازپارک چندپیرمرد دوریک مربی جوان حلقه زده بودند وبه اشاره او بالاوپائین می پریدند.
کارگران فضای سبز که ازصبح زود کارشان راشروع کرده بودند،با انگیزه ونشاط به تمیزکردن پارک مشغول بودند .همه سطل های زباله ومحیط اطراف پارک تمییز شده بود.
باورکردن آن همه تمیزی بعدازریخت وپاشی که درتعطیلات چندروز گذشته اتفاق افتاده بود مشکل بود.
گربه های لوس وتنبلی که مفت خوربافیمانده های سفره میهمانان پارک بودند،برای به دست آوردن تکه ای زباله ازسطلی به سطل دیگر می رفتند.ولی سطل هاراتمیز وآنکادرشده می دیدند.
یک گربه سیاه وشکموتلاش می کرد تاکیسه ا ی پراززباله راکه گره زده شده بود پاره کند،اما کیسه زباله پوست کلفت ترازآن بود که تسلیم پنجه های تیزگربه شود.
گویاتمیزشدن پارک برکت راازسفره گربه هاوپرندگان مفت خوربرده بود.انگارکارگران خدماتی پارک مامورعذاب آنها شده بودند.
کلاغ هادربه دربه دنبال تکه ای نان ویاهرچیزدیگری بودندتا شکمی ازعزادربیاورند.
چندبچه گربه، یک کلاغ پیروامانده رادنبال می کردند.کلاغ پیرلک لک کنان پرید وخود ش رابه بالای تیربرق حاشیه خیابان رساند.
سرتاسرپارک به همین منوال بود.هرجا که قدم می گذاشتی تمیزی پارک بود وسرگردانی گربه ها وکلاغ هائی که به دنبال لقمه ای غذااین طرف وآن طرف می رفتند.
عاقبت ،گربه های گرسنه ای که ازپیداکردن غذاناامید شده بودند زیرنورنورسیده آفتاب که به تازگی ازلابلای شاخ وبرگ کاج ها به اطراف رخنه کرده بودند درازکشیدند وتن خسته وگرسنه خودرابه گرمای ملایم آفتاب سپردند.
کلاغ ها هم که مثل گربه هاازسفره گسترده پارک بی نصیب شده بودند ،دسته دسته پرمی زدند ودرجنگل های اطراف پارک گم می شدند.
درست زمانی که گربه هاناامید وکلاغ ها مایوس شده بودند،دسته ای کبوتروحشی ،شادوشنگول ازراه رسیدند وبعد ازآنکه چرخی درفضا زدند درزیر درختان کاج وزبان کنجشکی حاشیه پارک نشستند وبه خوردن دانه های کاج وحشراتی که درلابلای علف های خشک پارک مخفی شده بودندمشغول شدند.چند قمری جوان هم به جمع آنها پیوست.
درحالی که عرق سروصورتم راپاک می کردم ،باخودم زمزمه کردم ،عجب دنیائی است. ماجرای این گربه های مظلوم وذلیل واین کلاغ های مایوس وگرسنه ،بی شباهت به داستان زندگی ماانسان ها نیست.
آنکس که متانت طبع وآزادگی خودرابه نواله ای ناچیز بفروشد،ناچارتن به اسارت سطل های زباله ای می دهد که خوددهانی بازو شکمی خالی ازغذادارند.
اماکبوتران آزادی که به قوت وروزی خود قناعت کرده وبه دریوزگی خوان نعمت دیگران نرفته اند ،اکنون آزاد ورها ،به میهمانی سفره بازخدامی روند ونوکی برخاک می زنند وبالی برتسبیح می گشایند وآهسته می خوانند "والطیرصافات کل قد علم صلاته وتسبیحه" (1)آیه 41سوره نور
ترجمه آیه :
مگرنمی دانی هرچه درآسمانها وزمین هست بامرغان گشوده بال تسبیح خدا می کنند.همه نمازوتسبیح خویش رامی دانند.وخدابه آنچه که می کنند آگاه است.
ساقی :
ازمحبوب ترین چهره های شعری دیوان حافظ است.که همچون یاروجانان برای خود پایه وپایگاهی دارد واهمیت آن درمدیریت شعرحافظ ازدیرمغان کمترنیست.گاهی اوقات بامعشوق حافظ یکی است.
ساقی دراشعارحافظ سه چهره دارد:
1-برابربامغبجه باده فروش یاصنم باده فروش که خدمتکارخوبروی خرابات است
2-برابربامعشوق که درعین یاربودن به ساقیگری می پردازد یاازبرکت ساقیگری به مقام یاری می رسد.
3-ساقی به معنای عرفانی برابربامعشوق ازلی است.
ادامه دارد...
به مناسبت عید غدیرخم، مختصری اززندگی یکی ازدانشمندان وفرزانگان مکتب قرآن وولایت رابه قلم می کشم ،باشد که این اشاره کوتاه منتج به مراجعه وب خوانان عزیزبه آثارگرانبهای این عالم کم نظیرشود.
آیت الله شیخ عبدالحسین فرزند شیخ احمد امین تبریزی نجفی ازمفاخرعلمای امامیه درقرن چهاردهم هجری قمری است.وی نگارنده کتاب بسیارارزشمند وبی بدیل الغدیرفی الکتاب والسنه والادب "الغدیر"می باشد.
علامه امینی درسال 1320هجری قمری درتبریز متولد گردیده ودرسال 1390قمری بعد ازهفتادسال عمرباعزت دارفانی راوداع گفت.علامه درطول زندگی بابرکت خود کتاب ارزشمند الغدیررادر11جلد به زبان عربی نوشته است که در22جلد به فارسی ترجمه شده است.دراین کتاب به روایات ونقل قول های 110 تن ازصحابه و84نفرازتابعین پیامبراکرم (ص)که حدیث غدیررا روایت کرده اند اشاره شده است.همچنین ایشان به مستنداتی که اززبان ویاقلم 360تن ازراویانی که از قرن دوم تاچهارم می زیسته اند اشاره کرده است.
علامه امینی برای خلق این اثرگرانسنگ معنوی که مشابه آن درتاریخ مسلمانان تکرارنشده است،شخصابه کشورهای مصر_عراق- سوریه –هندوستان- مغرب وسایرمناطق وبلاد اسلامی سفرکرده است.وی خود دراین خصوص می فرماید"من دررابطه بانوشتن این کتاب ،ده هزارکتاب راازبای بسم الله تاتای تمت خواندم وبه بیش از100000هزارکتاب مراجعه کرده ام"
اندکی تامل درزندگی پربرکت این دانشمند اسلامی ،انسان رابه تعجب وتحسین وادارمی کند.اینکه خداوند متعال به یک نفرانسان توفیقی عنایت کند که بتواند درمسیر احیای دین وولایت ،خدمتی به این عظمت انجام دهد ازاسرارخفیه الهی است.و باتوصیف اینکه آن مردخدا با داشتن نبوغ –رغبت –تلاش ومطالعه به این جایگاه ازعزت وخدمت به خاندان اهل بیت علیهم السلام وامت محمدی نائل گردیده قابل توجیه وتاویل نمی باشد. بدون تردید ایشان موردعنایت خاص حضرت حق بوده است.
درخاتمه وبلاگ حکمت ضمن تبریک این عیدفرخنده به همه مسملمین جهان ،بویژه شیعیان مولاعلی علیه السلام ،ازخداوند بزرگ آرزوی صحت وسلامتی برای شما بازدیدکنندگان محترم این وبلاگ دارد.
همچنین وبلاگ حکمت ازعزیزان دعوت می کنددرصورت امکان سری به کتاب بسیارارزشمند الغدیربزنید وازنزدک بااین اثرماندگارآشنابشوید.(باعرض معذرت ازاساتیدی که باآثار علامه امینی آشنائی دارند)