ازدرکه وارد شددریک دست  مثنوی مولوی ودردست دیگربشقابی ازشکوفه های یاس داشت.عادت همیشگی استادبودکه باانبوهی ازغنچه های یاس که تربیت شده خودش بود واردکلاس می شد. متواضعانه سلامی به حضاردادوافراد به احترام استاد پیری که درسینه خود دلی به جوانی همان شکوفه های یاس ازجابلند شدند.بوی یاس همراه بابوی نم ورطوبت آب حوض کوچکی که به طریقه سنتی درزیرزمین منزل استاد ساخته شده بودوتعدادی شمعدانی آن رابه یک بوستان کوچک تبدیل کرده بود،عطروشمیمی خاص به شیرینی وحلاوت اشعارمعنوی مثنوی می داد. یک سالی بودکه استاد درمنزل خودش به شیفتگان ادب و معرفت، مثنوی تدریس می کرد.طالبان درس وبحث استادازهرقشری بودند. ولی بیشترآنهاراافرادمیانسالی که به آثارمولوی آشنائی داشتند تشکیل می داد .چندنفری هم ازاساتید علم وادب درجمع بودند.

آن روزاستاددرحالی که لبخندی به زیبائی گل اناربرلب داشت ،مطلع کلاس راباغزلی ازدیوان شمس شروع کرد.صدای رساوجذاب استاداشعارمولاناراچون نسیمی سحری که پیام آورنورونفس صبح  خدابود به گوش جان هامی رساند.

"ای دل چه اندیشیده ای درعذرآن تقصیرها        زان سوی اوچندان وفا زین سوی توچندین جفا

زان سوی اوچندان کرم زین سوخلاف وبیش وکم     زان سوی اوچندان نعم زین سوی توچندین خطا

زین سوی توچندین حسد چندین خیال وظن بد         زان سوی اوچندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش ازبهرچه تاجان تلخت خوش شود       چندین کشش ازبهرچه تادررسی دراولیاء

ازبدپشیمان می شوی الله گویان می شوی            آن دم تورااومی کشد تاوارهاند مرتورا

ازجرم ترسان می مشوی وزچاره پرسان می شوی    آن لحظه ترساننده راباخود نمی بینی چرا ؟

..................................                               .........................................

..................................                               .........................................

روزی یکی همراه شدبابایزید اندررهی              پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

گفتا که من خربنده ام پس بایزیدش گفت رو    یارب خرش رامرگ ده تااوشود بنده خدا"

...آدم ازاین غرلیات مولای رومی تعجب می کند ،نثراست ،نظم است ،موسیقی است ،آهنگ است،دعا است،نصیحت است،عشق است،آتش است ،شعله است ،ناراست ویانور،هرچه هست ازیک اندیشه عادی وازیک زبان عادی ودرحالتی عادی بیرون نیامده است .انگارچشمه ای است جوشان دردل کوهی سربه فلک کشیده که درمیان همهمه زمین وآسمان ودرغوغای آدمیان وفرشتگان فوران می کند . اوج می گیرد بالامی رود وآنگاه به خورشید حقیقت می رسد ،بخارمی شود،ژاله می شود وچون شبنمی ازنوردرسپهراندیشه طالبان حقیقت فرومی ریزدو ازترنم ترانه اش جانی تازه  به کالبد انسان های شیفته دمیده می شود. خدایش بیامرزد که کلام موزون او ترجمان زیبائی ازجلوه های جمال حضرت دوست درعالم خاکی است.

ای کاش گردون دائره حسن می گرداند ودرهرصدسالی مادرگیتی را این چنین فرزندی نوید می دادتابشرسرگردان وگمراه رارهنمائی  وتاریک اندیشان شب پره رانوروراهی می داد.

... باری به کلاس درس استاد برگردیم ،درحالی که بیش ازهرکسی ،خود استاد ازخواندن این اشعاربه شورو شعف رسیده بود ،آهسته دیوان شمس رابست وکتاب مثنوی رابازکردودرس رادرادامه اشعارهفته گذشته شروع کرد.

"انسان صورت نیست . انسانیت انسان به شکل وقالب ومال وزیوروزینت نیست.همه تلاش مولانا دراین مثنوی معنوی براین منظورومقصد است که به مابفهماند که انسان موجودی غیرازاین جسم خاکی است. شما وقتی که ابن سینا ،حافظ وهمین مولانا رابه تصورمی کشید ومی خواهید لحظه ای باآن هاباشید ،شکل وقیافه وقدوطول آنها موردنظرشمانیست. آنچه که موردنظراست وبه ذهن انسان متبادرمی شود معنی واندیشه آنها است. همین طرزتفکروراه وفکر است که شماوشاکله شخصیت بزرگان ادب رابرای مامشخص می کند.کسی که عضوی ازبدن خود راداده است ،معنی مفهوم انسانیت او تفسیم وناقص نمی شود.همانند این جانبازان عزیزی که گاهی اوقات دست یاپا ویاچشم ازدست داده اند ،ولی برای ما ومردم ما نه تنها انسانیت آنها کم نشده است بلکه بسیاری اوقات بزرگی ووقارآنها چندین برابرشده است. این مثال می تواند گویای آن باشد که انسان چیزی ورای این فیزیک وکالبد مرسوم است . این همان گوهروجود آدمی است که مولانا دراشعار گذشته به آن اشاره داشت .

قطره دل رایکی گوهرفتاد              کان به دریاها وگردونها نداد

درحقیقیت این همان امانتی است که خداوند منان درآغازآفرینش  به انسان  امانت داد ودرقرآن مجید به آن اشاره شده است.اناعرضنا الامانات ......"

فضای معنوی کلاس بامثال ها وتوضیحاتی که ازاحادیث ،قران وآثارسایربزرگان وعلمای دین وادب عاریت گرفته می شد غنی ترمی شد.استاد درکلاس درس متکلم وحده است.شیوه کلاس داری وتدریس طوری است که این روش تدریس انتخاب شده است.شیرینی وجذابیت بحث وکوتاهی زمان اجازه سوال وجواب رانمی دهدودواطلبان هم همین شیوه رامی پسندند.

وبازبرمی گردیم به موضوع بحث که (امتناع کردن خرگوش ازگفتن سراندیشه خود برای سایرجانوران است.)

"خرگوش درحصاروفشارسایرجانوران جنگل است ، باید رای واندیشه وحیلت خودت رابرای انداختن شیربازگوکند تاشاید باکمک شورومشورت بتوانی فکری بهتروطرحی عملی تربسازد . ....دراین جا مولانا درفایده مشورت می گوید:

مشورت ادراک وهشیاری دهد                عقلها مرعقل رارایاری دهد

گفت پیغمبربکن ای رایزن                     مشورت کلمستشارموتمن

مشورت کردن موجب هوشیاری ویاری دادن اهل مشورت می شود. پیامبراسلام می فرماید که به خاطراهمیت مشورت ورای زنی بادیگران لازم است که مشاورفردی مطمئن ورازدارباشد."

دراین جااستاد واردبحث زیبائی شد ودرخصوص مشورت وضرورت رازداربودن مشاورازاحادیث منتسب به پیامبروائمه دراین ارتباط توضحیاتی کافی دادند .ایشان ازواژه( بسته سر)درشعرمولانا سراغ برخی ازکتاب های سنن النبی بزرگان من جمله اثر ارزشمند قاضی ابرقوئی رفتند ومطلبی رابه عنوان شاهد برتفسیرخودشان ازاین واژه( بسته سر)آوردند که بسیارزیبابود.

مشورت دارند سرپوشیده خوب           درکنایت باغلط افکن مشوب

مشورت کردی پیمبربسته سر             گفته ایشانش جواب وبی خبر

درمثالی بسته گفتی رای را                تانداند خصم ازسرپای را

استادمی فرمود که به نظرمی رسد این برداشت مولوی برگرفته ازجریانی است که دریکی ازجنگهای صدراسلام اتفاق افتاده است وآن فرستادن دونفرازاصحاب به میان قوم بنی قریظه یهودی که بامسلمانان  پیمان عدم تجاوربسته بودند تااینکه آنها خبرموثفی ازخیانت ویاوفاداری یهودیان هم پیمان بامسلمانان بیاورند. درآن جا پیامبر(ص) تاکیدداشتند که پاسخ هرچه که باشد بارمزورازوسربسته گفته شود.مولانا اززبان خرگوش درجواب حیوانات جنگل که اصرار به گفتن اندیشه ورازاودارند می گوید

گفت هررازی نشایدبازگفت                جفت ظاق آیدگهی که طاق جفت

ازصفاگردم زنی باآینه                         تیره گردد زود باماآینه

دربیان این سه ،کم جنبان لبت             ازذهاب وازذهب وزمذهبت

استاد درتوضیح وتفسیر این اشعاروریشه تاریخی این اعتقاد درمیان مردم ،بحث زیبائی داشتند.

"....درگذشته سفرکردن موضوع بسیارمهمی بوده است.بعد مسافات ،زمان طولانی مسافرت ها وخطراتی که دراین سفرها برای مسافرین بوده است موجب شده بود که ادبیادت خاص وقواعدی ضروری برای به سلامت رسیدن افراد خلق شود .ازجمله گفتارهای حکیمانه ای که برای سلامتی درسفرسفارش می شد ،این توصیه حکیمانه بودکه وقتی درسفرهستی وانواع آدمیان بانیت های ناشناخته اطراف شماست وشما ازاین افکارونیت ها خبرنداری تلاش کنید تا درخصوص این سه موضوع کمترحرف بزنید .یکی مسیرومقصد خودتان(ذهاب) ،دیگرسرمایه،پول وطلا یئ که همراه داری(ذهب) وسوم دین و مذهبت "

آنگاه استاد باآوردن حدیثی ازپیامبراکرم (ص)" السفرقطعه من سقر"پیرامون اهمیت وسختی سفرازقول پیامبرمطالبی ارزنده فرمودند

ودرآخرکلاس بابرداشت ازیکی ازابیات مولانا فرمودند، اگررازسربه مهری رابرای یک یادو نفرفاش کردی ، دیگرآن رازازاختیارشمابیرون خواهددرفت وخیلی زود دربین جماعات شایع وشایعه خواهدشد.

وربگوئی بایکی دوالوداع                   کل سرجاوزالاثنین شاع

اثنین را به دوشکل می شودمعنی کرد .اگرسخنی که قرار است یک رازباشد ازدونفر تجاوزکند همه مردم می فهمندو بین مردم شایعه می شود. به یک معنی هم می توان گفت که اگرناگفتنی ها ازدولب فرد تجاوزکرد دیگردراختیاراونیست واصلادیگرآن رازنیست ،چونکه گفتن همان و بین مردم شایع شدن همان.