تاشقایق هست باید زندگی کرد
تاشقایق هست باید زندگی کرد
همتبسیج کرده بودم تاازطریق همت که شاه رگ حیات شهردود و.....است خودراازمغرب به مشرق تهران برسانم.درآن صبح سرد غمزده ،تاچشم کارمی می کرد هجوم آهن ودود بودبه زمین خداکه عزادارناموس به یغما رفته اش بود.وتاگوش می شنید صدای غرش پرازفریب ماشین بود که به گوش بسته طبیعت دگرگون شده شهرمی رسید.
همه جاسرعت ،همه جاسرسام
عشوه هامرده ،چهره ها افسرده
نازغنی ازنیاز ، ونیاز فراری از ناز
دل در هوی نیاز رفته به غارت
ونیازحلقه به گوش وبرده عادت
لب، پنجره بسته زندان زبان است
وکلام دربستری ازغربت واژه های محبت ،نگرانست
عاطفه ها درزنجیراسارت روزمردگی است
وعقل این پیامبرخدا،درعقال هوس زندگی است
مدرسه عشق ومحبت تعطیل است
وآدمیت انسان پیچده درسرابیل است
ناگهان :
درآن لحظه نحس،که لشکر یاس داشت ازراه می رسید
وپرنده امید ،ازشاخساردرخت زندگی می پرید
لبخندی آشنااز جنس شادی وسرور
بابشارتی امیدبخش ازدوستی نزدیک ودور
نقش بست بر سفید ی صفحه ای که ازبلندای پلی آویزان بود
ونسیم حیات چون نقل ونبات درشب وصل جوانان برآن ریزان بود
وفرشته ای بابال های خود که ازجنس نوربود
وازجاذبه های هوی وهوس زمینی دوربود
با جوهری به رنگ خدا برآن نوشته بود
اگرچه هوا تاریک است
وسقف سرد آسمان به زمین نزدیک است
اما ،فردا وپسین فردا هم ،روزخداست
وفصل نور وکرشمه نرگس نزدیک است
پس :
تاسروبه چمن وبنفشه به لب جوی رقصان است
تاکبگ به راغ وزاغ به باغ پرسان است
وتاشقایق ساقی و ساغرگردان است
باید:
زنده بودو زندگی کرد
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.