5-قول سدید

اندیشه قبل ازسخن

درباب فواید اندیشیدن قبل ازسخن، ازبزرگان علم وادب آثارماندگاروسخنان گرانباری به جا مانده است. تامل درکلام بزرگان ،وتلاش درعمل به آنچه که دراین مهم گفته شده است می تواند سرمایه های فرهنگی وادبی بسیارارزشمندی برای ماوجامعه اسلامی مابه جاگذاردوبرمیراث فرهنگی جامعه ایرانی اسلامی مابیفزاید. اگرچه قرآن مجید ازقول خداوند بزرگ وحکیم آخرین وبرترین کلام رافرموده است وامکان آوردن سخن ویاحکمتی برترازآن وجودندارد،اما یقینا نشستن پای صحبت تربیت شده گان مکتب قران وعترت می تواند مارابه توصیه های وحی و عرصه نوری که خالق متعال وعده داده است نزدیکترکند.

یکی ازبزرگانی که نام اودرصحیفه روزگار ثبت شده ودوست ودشمن بردانائی وحکیم بودن آن اذعان دارند ،شیخ اجل سعدی علیه الرحمه می باشدکه نه تنها مردم کشورمابلکه دانش پژوهان واهل فکرواندیشه سایرملل هم برعظمت وبزرگی اوصحه می گذارند

سعدی (ره) کتاب بی نظیر خودیعنی گلستان راکه در واقع گلستانی ازحکمت،علم ،ادب وتوصیه های اخلاقی درقالب نظم ونثراست ،به هشت باب تقسیم بندی کرده است . علاوه برآنکه درسراسراین کتاب به نوعی انسان به تفکروتامل وتوصیه به عقلانیت واعتدال دررفتاروگفتاردعوت شده است،باب چهارم کتاب به فوایدخاموشی اختصاص داده شده است.شیخ سخن وحکمت ،درخصوص این فصل بندی چنین گفته است:"امعان نظردرترتیب کتاب وتهذیب ابواب ایجازسخن ،مصلحت دید تابراین روضه غناوحدیقه غلبا چون بهشت هشت باب اتفاق افتادازآن مختصرآمدتابملال نیجامد." وبعد هشت باب رابه ترتیب آورده است که باب اول درسیرت ملوک وباهشتم درآداب صحبت است.

درمقدمه ای که سعدی (ره)خود براین کتاب نوشته است ،درباب ضرورت اندیشه کردن قبل ازصحبت این چنین آورده است:

...طایفه ای ازحکمای هندوستان درفضایل بوزرجمهرسخن می گفتند ،بآخرجزاین عیبش ندانستند که درسخن گفتنش بطئی است .یعنی درنگ بسیارمی کندومستمع رابسی منتظربایدبودن تاتقریرسخنی کند.بزرجمهرشنیدوگفت:

"اندیشه کردن که چگویم به ازپشیمانی خوردن که چراگفتم"

سخندان پرورده پیرکهن                                    بیندیشد آنگه بگویدسخن

مزن بی تامل بگفتاردم                                      نکوگوی گردیرگوئی چه غم

بیندیش وآنگه برآورنفس                                   وزان پیش بس کن که گویند بس

بنطق آدمی بهتراست ازدواب                             دواب ازتوبه گرنگوئی صواب

اگرچه سخن بزرگان چون چراغی روشن ،همواره روشنگرتاریکی های راه پرپیچ وخوبشر است،وهرکس به نسبت ظرفیت واستعداد خود می تواند ازآن استفاده کند،ولی ازآن جائئ که جنس این سخنان ازجنس نوروحکمت است وحکمت هم ظاهری وباطنی دارد ،بنابراین بهره بردن کافی ازاین گوهرهای شب چراغ ورسیدن به کنه واقعی این توصیه های انسانی ،نیاز به مقدماتی وموخراتی دارد.

به منظور ایجازدرسخن وشاید مفیدبودن کلام،برخی ازعناصروعواملی که نیازاست تاانسان بتواند به قله معرفت وشناخت سخن بزرگان دین ومعرفت برسدودرجهت رسیدن به مقاصدو اهداف بلند این گنجینه ها ی علم و حکمت برسند،به اختصاروتااندازه ای به ترتیب آورده می شود:

1-باورداشتن سخنان وتوصیه های بزرگان علم وحکمت  

2-اراده دربکارگیری این پند واندرزها

3-شنیدن این سخنان باگوش جان

4-عمل کردن به آن ها درهمه اوقات زندگی (عمل کردن به این توصیه ها نیازبه تلاش مستمروطولانی دارد تاخلق وخوی حال مابه ملکه تبدیل شود.البته پرواضح است که این خود قصه ای دراز وپرماجرادارد. به قول حضرت مولانا :

آدمی رادشمن پنهان بسی است                 آدمی باحذرعاقل کسی است.

خلق پنهان زشتشان وخوبشان                   می زند دردل به هردم کوبشان

 آدمی ازدرون موردهجوم شیطان های زیادی است که این شیاطین انسان رابه افراط وتفریط دراندیشه وعمل تشویق می کنند.برای اینکه انسان درشنیدن ،گفتارورفتار به طرف تعادل برود بایدابتدااین تعادل رابیاموزد وسپس درجهت رفتن به سوی تسویه وتعادل، سالها زحمت بکشدوتمرین وممارست کند تاشایدباهمت خودو یاری خدایش موفق شود)

5-مواظبت دردوری ازافراط وتفریط دربکارگیری این نسخه های شفابخش .داشتن یک الگوویاالگوهای متعادل وصادق که ایمان قلبی به گفتارورفتارآنها داشته باشیم . خوشبختانه برای مامسلمانان بویژه شیعیان کاربسیارآسان ترازدیگرملت هاست. مابا داشتن سرمایه وحی الهی وانسان های کامل والگوهای عملی یعنی حضرات معصومین علیهم السلام بسیاری ازمشکلات حل شده ودرمسیرحرکت ما تابلوهای راهنما ی فراوانی نصب شده است . همچنین حضورعلمای فرزانه  که درپیروی ازقرآن وعترت صادقانه وعالمانه حرکت می کنندودرراهنمائی وارشاد مردم ازهیچ سعی وکوششی دریغ نمی کنند می تواند برای طالبان حق وحقیقت وکسانی که به دنبال قلب سلیم وعقل وحیانی هستند همواره فرصت های بسیارمناسبی باشد، تاسالکان حقیقت رابه ماواو ومقصدانسانی والهی خودشان برسانند.

...واینک بایداذعان داشت که گرچه ظاهرسخنان این بزرگان بسیارساده وآسان به نظرمی رسد ولی بطون ولایه های درونی این دردانه های حوزه کلام وسخن می تواند تابی نهایت باشدوبرای فهم هربیشترورسیدن  به اعماق این کلام های نورانی ،بایدبسیارآموخت وبسیاراندوخت وبساررفت.ان شاءالله

صدای پای سکوت

صدای پای سکوت

دفترچه یادداشت ومدادی برداشتم تا درآن صبح صادق زیبا،دل نوشته ای اززیبائی های پارک محله ام رابنویسم .ولی غوغای میهمانان وساکنان خوانده وناخوانده پارک درآن صبح قشنگ تابستانی آن چنان دلرباومسحورکننده بود که کلاه ازسرصوفی ،دستارازگردن زاهدوقلم ازدست این مفتون جلوه های طبیعت می اندازد.وه که چه دیدنی است ،آغوش بازکاج جوانی که دسته دسته گنجشک های ازراه رسیده رابه میهمانی طراوت زلف باصفای خودمی خواند.چه زیبا است ؛درختان سروی که صف درصف ایستاده اند واشعه طلائی خورشید، این فرزندنورسیده بانوی آسمانها را،دست به دست می گردانندومی بوسند.صدای بوسه عاشقانه آنها گوش میهمانان باغ رانوازش می دهد.چه دنیائی است ،دنیای پرازرمز ورازخلوت انسان دراین طبیعت خداوند.چه نظم وهارمونی عجیبی دردل این صنع آفرینش نهفته است…وچشم این دریچه رحمت الهی چه مرکب تیزوبیداری است ،که راکب هوشیارخودرادرلحظه ای کوتاه به دنیائی عجیب وپرازناشناخته ها می برد.انگارکه هزاردست دارد،وباهردستی هزارحجاب خواب و عفلت راپاره می کند وتک سوارمبهوت خودرابه آسمانی لایتناهی که پرازخورشید معرفت است می کشاند.

راستی این کره کوچک پرازخون و چربی ،چه طرفه معجونی است که خالق توانای هستی به انسان ارزانی داشته است.چه پیک خوش یمنی است این ناظرنظرباز،که رب العالمین مهربان به اوماموریت داده است تاتبعیدی خودرازگوشه دورافتاده خاک به دیارآشنای افلاک بکشاندودرآن جا گوشه ای ازعظمت بی منتهای حضرت حق رابه صحنه نمایش بگذارد. ..وگوش این فرشته معجزه گر الهی که ساکت وبی ادعا برپهنه سرآدمی ،خونسردومشتاق نشسته است،چه دنیائی دارد.بوی نسیم راازلابلای گیسوی چمن می شنود.نازوعشوه پروانه ای راکه درسراپرده پرده گل مستانه می رقصد،می فهمد.صدای هیاهوی غول آهنی ومزاحمی را که زینت زشت خیابان های شلوغ شهراست وظالمانه شکم هوای آلوده وبهت آلود شهررامی درد ،آگاهانه ازخلوت دل می راند...ودل این لطیفه نورانی که پرازمهردیدن وشنیدن وفهمیدن است درورای چشم وگوش آدمی چه سفره ای گشوده است.سفره ای ازحکمت ودانائی ،عشق ومستی که دائما برای اهل دل ضیافتی ازنورمی دهد.چشم وگوش، این قاصدان رحمت الهی ،می بینند ومی شنوندوشکارمی کنندودل، این افسونگرعرصه حیات طیبه ،ترکیب می کند ومعجونی ازعشق ودانائی برسرسفره گرسنگان معرفت می گذاردوذخیره معراج روحانی انسان را تا سرمنزل مقصود آماده می کند.

آیاهرگزبه این تعامل عجیب  دیده ودل فکرکرده و به تامل نشسته ای ؟ آیا به روزنه نورانی گوش که آیات الهی یعنی طبیعت وعناصرآن راکه جلوه هائی ازمظاهرحظرت دوست هستند،مشتاقانه می بلعدوبه خزانه دل وعقل می سپارد فکرکرده ای ؟

راستی هرگز دریک صبح دل انگیز،درغوغای پنهان یک بوستان ،میزبان خلوت دل خود بوده ای ؟ آیانگاه پرسشگروکنجکاو خودرابه عمق سکوت آسمان درزمان طلوع خورشیدبرده ای ؟ویاگوش دل  رابه آهنگ زیبای قصه های عاشقانه نسیم سپرده ای ؟

آن زمان که آهنگ موزون سکوت ونظربازی را باآیات خداتجربه می کنی ،چه غباری ازآسمان تاریک دل وضمیرت می رود.وتو دویدن آرام جان رابه سرای بهشت تفکرواندیشه درآفاق وانفس خدامی بینی .دیگربرگ های  درخت بید فقط یک پوشش سبزبرای تهیه آب وغذاویاسایه انداختن برهگذری خسته نیست.برگ سبز درخت بید، کتاب معرفت خداست که برهوشیاران عالم خوانده می شود.گنجشک پرنده ای فضول وعجول نیست ،کلاغ، غراب سیاه شوم نیست وپشت خمیده پیرمردی که باکمک عصای دستی خوددراین صبح قشنگ، صفای دل به غنچه می دهد وروایت صادقانه زندگی به پسرک جوانی که چون غزال  وحشی می پردارمغان می دهد، زشت نیست.دیگرحتی چهره پسرکی سرکش باموهای ژولیده وپیراهنی چاک خورده  که گردنبندی ازخرمهره وزنجیری ازنمادشیطان به گردن دارد منفورنیست. دردنیای تفکر،توبه زیارت نورمی روی،پرده های جهل وغفلت ازدیده ودلت کنارمی رود .شکلی دیگرازآفرینش خدارامی بینی .برای  لحظاتی همه چیززیبا می شود .همه چیزگویامی شود....ولی درست درزمانی که تودردیارتفکروتامل به تماشای جلوه های آیات حق ازخود بیخود شده ای ،صدای پای سکوت ،جام لبریزازنورتورامی شکندوآن هزارپرده بسته می شود وتوبازبه دیارآدم ها،درختان وگنجشک های اطرافت برمی گردی .هنوزدفترچه یادداشت بسته وقلم دردست توساکت نشسته است.پرنده ای کوچک سرک کشان منتظراست تاتوازجایت بلندشوی واوتکه نان خشکی راکه شایدازدست رهگذری گرسنه افتاده است بردارد.مادری دست کوچک کودک فربه و خواب آلود خودرامی کشدوبه جلوهل می دهد تاشاید با دویدنی اجباری، نتیجه خوشگذ رانی های گذشته اوراجبران کند .....صدای طبل وسنج وحشتناکی چون جاروی جادوگر به دنبال خودروی جوانی سرمست ،کشیده می شود وبا صفیر گوش خراش ونابهنگام خود خلوت پارک را به یغما می برد. چندجوان، باکفش لباس ورزشی طول پارک رامی دوند.پیرمردی وارفته بالباسی مخصوص وسوتی دردست ،گربه ای پشم آلود راکه برسرتکه ای استخوان باکلاغی درگیراست دنبال می کند تاشاید گربه ویاشاید آدم ها رامتوجه مسئولیت خود کند.کم کم پارک شلوغ می شود وبرسروصداهای مزاحم ،بوی دود وتنباکوهم اضافه می شود ،رفتن رابرماندن ترجیح می دهم ودرحالی که نیم نگاهی  به مجموعه پارک ومیهمانان خوانده وناخوانده آن می اندازم ازصحنه نمایش آدم ها خارج می شوم.

 

 

 

 

مفهوم حکمت درکلام خداوند

 

ازجمله مفاهیم "حکمت "ازقول قرآن مجید ،درآیه 39سوره اسرا آمده است که پس ازچندآیه که درارتباط بااحکام الهی نازل و تاکید شده است درآخر به صراحت می فرماید ،این ازجمله حکمت هائی است که پروردگارتوبه سوی تونازل کرده است.

درابتدای این آیات،(آیه 22)خداوندمی فرماید: لاتجعل مع الله الهاآخرفتقعدمذموما مخذولا،ودرانتهای آیات پس ازاعلام تعدادی احکام قطعی به صورت اوامرونواهی الهی ،می فرماید ذلک مما اوحی الیک ربک من الحکمه ،ولاتجعل مع الله الها آخرفتلقی فی جهنم ملوما مدحورا(آیه 39)

حجت الاسلام والمسلمین آقای قرائتی درتفسیرنورودرخصوص مفهوم ومعنی کلمه" حکمت" دراین آیه ،می فرماید:

برخی ازمفسران حکمت رابه معنای احکام قطعی وحتمی خداوند درنظرگرفته اند.ایشان به نقل قول ازمغربی می گوید"مراد ازکلمه حکمت دراین جا ،احکام ثابتی است که درآیات قبل (آیه 22تا39)آمده است ودرادیان دیگرهم رایج بوده ونسخ شدنی نیست. درحقیقت دراین جابه مجموعه ای از احکام الهی ،اعم ازاوامرونواهی حضرت جق باریتعالی حکمت گفته می شود.

ابتدای این آیات بانهی ازشرک ودعوت به توحید شروع می شود ومی فرماید. خداوند متعال درکتاب خود کسی راکه برای او شریک قائل شود، فردی مذموم ومخذول می خواند. علامه طباطبائی (ره) درتفسیر المیزان به نقل ازمفردات راغب می فرماید ،" خذلان" بدين معنا است كه آن كس كه آدمى احتمال مى‏دهددرزمان گرفتاری او را يارى كند در هنگام احتياج يارى نكند.پس معنا ی آیه چنين مى‏شود" به خداى سبحان شرك مورز، تا كارت را بدينجا نكشاند كه زمين‏گير شوى و از سير به درجات قرب بمانى و خود را مذموم كنى و خدا هم كه ياورى جز او نيست ياريت نكند"

درحقیقت دراین بخش ازآیات سوره اسرا ، به دلیل نقشی بسیاراساسی که توحید ویکتاپرستی دررشد ایمان واعتقاد انسان دارد واینکه تکیه برخداوندبی همتا ودوری ازشرک، انسان رابرای مقابله باوسوسه های شیطانی وتسویل نفس اماره ودوری ازگنااهان وانجام فرائض دینی آماده می کند،درشروع وختم این احکام برمسئله مهم واساسی توحید وتوجه به وحدانیت خداوند درانجام اموراشاره کرده است. درهردوآیه می فرماید اگرانسان سمت وسوو جهت توحیدی نداشته باشدومهمترین اصل اعتقادی دین یعنی ایمان به اینکه لاموثرفی وجودالی الله رادرخودمحکم نکند،علاوه برمشکلاتی که دراخلاق  فردی وزندگی شخصی برای آن پیش می آید،درامورخانوادگی ومسائل اجتماعی هم دچارگرفتاری های لاینحل می شود.همجنین درنهایت ضمن افتادن به کام جهنم، مذموم ومخذول ومدحورمی شود.

برخی از احکامی راکه خداوند حکیم ،دراین مجموعه ازآیات الهی ابلاغ کرده است ،بویژه دستوراتی که درزمینه نهی وامتناع ازانجام برخی ازامورداده شده است،قابل تامل وتدبراست.

واما بیشترآیاتی که دراین جاآمده وبراوامرالهی تاکیدشده وذیلابه آنها اشاره شده است درارتباط باتکریم وتعظیم والدین است.

-وبالوالدین احسانا آیه 22

-وقل لهما قولاکریما 24

- واخفض لهماجناح الذل من الرحمه  24

-وقل رب ارحمهاکماربیانی صغیرا24

-وات ذی القربی حقه والمسکین وابن السبیل

-فقل لهم قولامیسورا

-اوفوابالعهدان العهدکان مسئولا آیه 34

-واوفواالکیل اذاکلتم

-وزنوبالقسطاس المستقیم

 ادامه دارد...

صدق اززبان خواجه شیراز

بسم الله الرحمن الرحیم

به صدق کوش که خورشید زایدازنفست      که ازدروغ سیه روی گشت صبح نخست

"ای حافظ ،سخن توهمچون ابدیت بزرگ است.زیرآن راآغازوانجامی نیست.کلام توچون گنبدآسمانهاتنها به خود وابسته است.لاجرم ،میان نیمه غزلت ،بامطلع ومقطع آن فرقی نمی توان گذاشت.چون همه آیت جمال وکمال است.اگرروزی دنیابه سرآید،ای حافظ آسمانی ،آرزو دارم که تنها باتوودرکنارتوباشم.همراه توباده بنوشم،وچون توعشق ورزم ،زیرااین افتخارزندگی من ومایه حیات من است.

این بریده ای ازکلام زلال وجاری شاعر وادیب مشهورآلمانی "گوته"  است که دروصف حافظ وشعراوگفته ویانوشته است.

گوته که خودچون شاهبازی همواره درآسمان ادب وفرهنگ جهان سیروصیرورت می کند،غزل های حافظ راهمه آیات "جمال وکمال "می داند.

ماهم به نشانه تعظیم وتکریم ازخواجه شیراز ،سربرسجاده اخلاص وصفای اومی گذاریم وباترنم این بیت ازغزل زیباوجاودانه اش ،تلاش می کنیم تاگوشه ای اززحمات اوراپاس داشته وشکراندیشه بلنداورابه جاآوریم.ازخداوندعلیم می خواهیم که جامعه مسلمان ورشید ماراباروح وافکارعاشقانه این مانوس عالم وحی وحافظ کتاب خداآشناکندوازحلاوت وسکرزمزمه های شبانه اش شعله ای ازعشق ومستی به عارفان ما،وازنگاه عالمانه وعمیق اوبه دنیا ومافیها،روزنه ای ازنوروروشنائی به عالمان ما،وازپندواندرزدلسوزانه اش ،ساعاتی تفکروتامل به واعظان ماوازسیردرآفاق وانفسش ،لحظاتی دریدن پرده غفلت وبی خبری به زاهدان ماعنایت فرمایند.

ازباغ حیات بی حدیقه اش ،تنها به برگ سبزی که هدیه این درویش بی نواست بسنده می کنیم ونصیحت مشفقانه اش را سرلوحه کتابت خودقرارمی دهیم وبی وقفه زبان رابه دارسکوت وگوش رابه دیواراندیشه والای اوبه صلیب عشق می کشانیم،زیرا:

بربساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست     یاسخن دانسته گوای مردعاقل یاخموش

 

گذری برزندگی ملاصدرای شیرازی

مقدمه

شيراز يكي از شهرهاي تاريخي ايران است كه در استان پارس قرار گرفته و خرابه هاي تخت جمشيد (پرسپوليس) كه بدست اسكندر مقدوني خراب و سوزانده شد، در نزديك آن قرار دارد. در زمان ملاصدرا سلسله صفويان بر ايران حكومت مي كردند و رسم آنان اين بود كه به استان فارس استقلال مي دادند و برادر پادشاه حاكم آنجا بود و معروف است كه پدر ملاصدرا وزير او بوده است.

پدر ملاصدرا ـ خواجه ابراهيم قوامي ـ سياستمداري دانشمند و بسيار مؤمن بود و با وجود داشتن ثروت و عزت و مقام هيچ فرزندي نداشت ولي سرانجام بر اثر دعا و تضرع بسيار بدرگاه الهي، خداوند پسري به او داد كه نام او را محمد (صدرالدين) گذاشتند و در عمل او را «صدرا» مي خواندند و همين سبب شد كه بعدها نيز ملقب به «ملا» يعني دانشمند بزرگ شد و نام «ملاصدرا» معروفتر گرديد و بر نام اصلي وي غلبه كرد.

صدرالدين محمد (يا صدرا)، يكتا فرزند وزير حاكم منطقه وسيع فارس، در بهترين شرايط يك زندگي اشرافي زندگي مي كرد. برسم آن روزگار فرزندان اشراف در قصر خود و بوسيله معلّمان خصوصي و خانگي آموزش مي ديدند. صدرا پسري بسيار باهوش، جدي، با انرژي، درس خوان و كنجكاو بود، در مدت كوتاهي تمام دروس مربوط به ادبيات زبان فارسي و عربي و هنر خط نويسي را فرا گرفت، حتي ممكن است برسم قديم سواري و شكار و فنون رزمي را هم آموخته باشد، رياضيات و نجوم و قدري پزشكي نيز از دروس نوجوانان بود. درسهاي ديگر او علم فقه و حقوق اسلامي و منطق و فلسفه بود كه در اين ميان صدراي جوان ـ كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود ـ از همه آن دانشها مقداري آموخته ولي طبع او بيشتر به فلسفه و بخصوص عرفان علاقمند بود.

يادداشتهايي كه از دوران جواني او باقي مانده بخوبي علاقه او را به ادبيات عرفاني بخصوص اشعار فارسي فريدالدين عطار، جلال الدين مولوي و عراقي و نيز تصوف ابن عربي نشان مي دهد.

بخشي از اين آموزش مسلماً در شيراز بوده ولي بخش عمده آن را ـ بظن قوي ـ در پايتخت آن زمان (شهر قزوين) گذرانده است، زيرا حاكم فارس پس از مرگ شاه كه برادر او بود به سلطنت رسيد و ناگزير به قزوين رفت و بسيار بعيد بنظر مي رسد كه وزير و مشاور او بهمراه او نرفته باشد يا رفته و فرزند يكدانه خود را با خود و خانواده نبرده باشد.

بنابرين توجيه، صدرا در سن شش سالگي بهمراه پدر به قزوين رفته و در كنار اساتيد فراواني كه در همه رشته هاي علمي در آن شهر بودند به آموزش مقدماتي و متوسطه پرداخته و زودتر از ديگران به دوره عالي رسيده است.

ملاصدرا در قزوين با دو دانشمند و نابغه بزرگ، يعني شيخ بهاءالدين عاملي و ميرداماد ـ كه نه فقط در زمان خود، كه حتي طي چهار قرني كه از آنها گذشته، بي نظير و سرآمد بوده اند ـ آشنا شد و به کلاس درس آنها رفت. در ظرف مدتي كوتاه او نيز با نبوغ خود سرآمد شاگردان آنان گرديد.

شيخ بهاء نه فقط در علوم اسلامي (بويژه در فقه و حديث و تفسير و كلام و عرفان) متخصص بود بلكه در نجوم و رياضيات نظري و مهندسي و معماري و پزشكي و برخي از علوم مرموز پنهاني فوق عادت هم استاد بود، ولي بنظر مي رسد كه بنابر عقايد صوفي منشانه خود فلسفه و كلام را درس نمي داده است.

ميرداماد نابغه بزرگ ديگر، از همه دانشهاي روزگار خود باخبر بود ولي حوزه درس او به فقه و حديث و بيشتر به فلسفه اختصاص داشت. وي در دو شاخه مشائي و اشراقي فلسفه اسلامي ممتاز و سرآمد بود و خود را همپايه ابن سينا و فارابي و استاد تمام فلاسفه پيرو آندو مي دانست. ملاصدرا بيشترين بهره خود را در فلسفه و عرفان از ميرداماد گرفت و همواره او را مرشد و استاد حقيقي خود معرفي مي كرد.

با انتقال پايتخت صفويه از قزوين به شهر اصفهان شيخ بهاءالدين و ميرداماد نيز بهمراه شاگردان خود به اين شهر آمدند و بساط تدريس خود را در آنجا گستردند. ملاصدرا كه در آن زمان 26 تا 27 سال داشت، از تحصيل بي نياز شده بود و خود در فكر يافتن مباني جديدي در فلسفه بود و مكتب معروف خود را پايه گذاري مي كرد.

سرگذشت و زندگاني ملاصدرا بسيار تاريك و مبهم است; معلوم نيست كه وي تا چه سالي در اصفهان بوده و پس از آن به كجا رفته است. بنظر مي رسد كه وي پيش از سال 1010 هـ از اصفهان مهاجرت كرده و به شهر خود شيراز بازگشته است كه در آنجا املاك و دارائيهاي پدرش قرار داشت و با وجود آنكه بسياري از آنرا به فقرا مي بخشيد هنوز بخشهايي از آن املاك بصورت موقوفه امور خيريه در شيراز و فارس موجود است.

زندگاني وي در شيراز و مهاجرتهاي پس از آن، دوره ديگري از زندگي ملاصدرا را تشكيل مي دهد، كه در فصل بعد خواهيم ديد.

از كرسي استادي تا گوشه انزوا

 ملاصدرا باحتمال قوي در حدود سال (1010 هـ / 1602 م) به شهر خود شيراز بازگشته است. وي ثروت و املاك پدري بسياري در شيراز داشت كه ممكن است يكي از دلائل بازگشت او به شيراز، اداره آنها بوده است.

وي كه سرمايه اي بسيار و منبعي سرشار از دانش و بويژه فلسفه داشت و خود او با نوآوريهايش آراء جديدي را ابراز نموده بود، در شيراز  بساط تدريس را گسترانده و از اطراف شاگردان بسياري گرد او آمده بودند. اما رقباي او كه مانند بسياري از فيلسوفان و متكلمان، از فلاسفه پيش از خود تقليد مي نمودند، و از طرفي موقعيت اجتماعي خود را نزد ديگران در خطر مي ديدند يا بانگيزه دفاع از عقايد خود و شايد از روي حسادت، بناي بدرفتاري را با وي گذاشتند و آراء نو او را بمسخره گرفتند و به او توهين روا داشتند.

اين رفتارها و فشارها با روح لطيف ملاصدرا نمي ساخت و از طرفي ايمان و دين و تقواي او به او اجازه عمل متقابل و معامله بمثل را نمي داد; از اينرو از شيراز بصورت قهر بيرون آمد و به شهر قم رفت كه در آن هنگام هنوز مركز مهم علمي و فلسفي نشده بود. اين شهر مذهبي مدفن قديسه معصومه دختر پيشواي هفتم شيعيان (امام موسي كاظم(عليه السلام)) از فرزندان و نوادگان پيامبر(صلي الله عليه وآله)و خواهر امام رضا(عليه السلام) پيشواي هشتم شيعه است و علما و مردان بزرگي نيز در آن شهر مدفونند و سابقه تاريخي طولاني بدنبال دارد. (بيش از پانزده قرن سابقه، و گفته مي شود كه پيش از اسلام نام آن كوريانا[1] بوده است).

ملاصدرا در خود شهر قم هم نماند و بسبب گرما و بدي آب و هوا و شايد دلايل اجتماعي مشابه شيراز به روستايي بنام كَهَكْ در نزديك شهر قم منزل گزيد و آثار خانه اشرافي او در آن روستا هنوز باقي است.

افسردگي و شكست روحي ملاصدرا سبب گرديد كه تا مدتي درس و بحث را رها كند و همانگونه كه خود وي در مقدمه كتاب بزرگ خود ـ اسفار ـ گفته است، عمر خود را بعبادت و روزه و رياضت بگذراند و از اين فرصت جبري كه زمانه براي وي فراهم كرده بود، مراحل و مقامات معنوي عرفاني را با شتاب بيشتري طي كند و به بالاترين درجه معنويت و حتي قداست برسد.

وي در اين دوران ـ كه از نظر معنوي دوران طلائي زندگاني اوست ـ علي رغم افسردگي و غمزدگي، توانست به مرحله كشف و شهود غيب برسد و حقايق فلسفي را نه در ذهن كه با ديده دل ببيند و همين سبب شد كه مكتب فلسفي خود را كامل سازد. اين انزوا و ترك تأليف و تدريس ادامه داشت تا اينكه در مراحل كشف و شهود غيبي، دستور يافت كه بسوي جامعه برگردد و دست به تأليف و تدريس و نشر و پخش مكتب و يافته هاي خود نمايد.

دوران سكوت و انزواي او اگر در حدود پنج سال باشد وي در حدود سال (1015 هـ / 1607 م) سكوت را شكسته و قلم بدست گرفته و به تأليف چند كتاب از جمله كتاب بزرگ و دائرة المعارف فلسفي خود بنام اسفار[2] پرداخته و بخش اول آنرا در مباحث وجود به پايان برده است.

وي تا حدود سال (1040 هـ / 1632 م) به شيراز باز نگشت و در شهر قم ماند و در آن شهر حوزه فلسفي بوجود آورد و شاگردان بسياري را پرورش داد و در تمام اين مدت به نوشتن كتب معروف خود مشغول بود يا رساله هايي در پاسخ فلاسفه همزمان خود مي نوشت. دو تن از شاگردان معروف او بنام فياض لاهيجي و فيض كاشاني هستند كه هر دو داماد ملاصدرا شدند و مكتب او را ترويج كردند. شرح كتابهاي او را در بخش مربوط به معرفي كتب ياد خواهيم كرد.

در حدود سال (1039 ـ 1040 هـ / 1632 م) ملاصدرا به شيراز بازگشت. عقيده برخي بر آنستكه اين بازگشت بسبب دعوت حاكم استان فارس يعني اللهورديخان از وي بوده، زيرا مدرسه اي را كه پدرش امام قليخان بنا كرده بود به پايان برده و آنرا آماده براي تدريس فلسفه ساخته بود و با سابقه ارادتي كه به ملاصدرا داشته وي را براي اداره علمي آن به شيراز دعوت كرده است.

ملاصدرا در شيراز نيز به تدريس فلسفه و تفسير و حديث اشتغال يافت و شاگرداني را پرورش داد. از كتاب سه اصل ـ كه گويا در همان زمان در شيراز و بفارسي نوشته شده، و به علماي زمان خود اعم از فيلسوف و متكلم و فقيه و طبيعيدان حمله هاي سخت نموده ـ چنين برمي آيد كه در آن دوره نيز مانند دوره اول اقامت در شيراز زير فشار بدگوئيها و بدخوئيهاي دانشمندان همشهري خود بوده است ولي اينبار مقاوم شده و تصميم داشته در برابر فشار آنها پايداري كند و مكتب خود را برپا و معرفي و نشر نمايد.

 *   *   *

يكي از ابعاد زندگي پرماجراي ملاصدرا، سفرهاي او به سرزمین حجازبرای عمره وحج تمتع می باشد. نوشته اند كه وي هفت بار (روي عدد مقدس هفت توجه شود) ـ گويا پياده ـ به اين سفر رفته است. امروز هم با وجود راحتي سفر با هواپيما، هنوز بدلايلي اين سفر دشواريهايي دارد، اما در چهارصد سال پيش اين سفر را با اسب يا شتر و از راه صحراي خشك مركزي عربستان طي مي نمودند. بنابرين، سفر حج نوعي رياضت هم شمرده مي شده است.

ملاصدرا براي آنكه اينگونه رياضت را در كنار ديگر رياضتهايش انجام داده باشد هفت بار قدم در اين راه گذاشت و سرانجام در سفر هفتم بر سر راه خود به مكّه و زيارت كعبه در شهر بصره (در خاك عراق) بيمار شد و چشم از جهان بربست و درگذشت و اين جهان را براي شيفتگان آن باقي گذاشت.

مسير سفر او ـ اگر از شيراز انجام شده باشد ـ راه آبي و گذار از ساحل شرقي خليج فارس بسوي ساحل غربي آن و بندر بصره در عراق بوده است كه در آن زمان جزئي از كشور ايران بود.

سال درگذشت ملاصدرا بنا بمشهور سال (1050 هـ / 1640 م) است، ولي بنظر ما سال صحيح درگذشت وي (1045 هـ / 1635 م) بوده كه نوه او بنام محمد علم الهدي ـ كه يكي از ستارگان دانش در زمان خود و فرزند علامه فيض كاشاني است ـ آنرا در يادداشتهاي خود ضبط كرده است، و قطع ناگهاني و ناقص ماندن برخي تأليفات وي مانند تفسير قرآن و شرح اصول كافي از (محدث كليني) در حدود سال (1044 هـ / 1634 م) مؤيد اين ادعاست.

فوت ملاصدرا در بصره واقع شد ولي بنابر سنت شيعيان او را به شهر نجف بردند و بنابر گفته نوه او ـ علامه علم الهدي ـ او را در طرف چپ (؟) صحن حرم امام علي(عليه السلام) دفن كردند

اساتيد فرزندان وشاگردان

اساتيد

 

ملاصدرا در تمام علوم زمان خود استاد بود، اگرچه جز به فلسفه خود اهميت چنداني نمي داد. همانگونه كه گفتيم، وي بسبب امكانات مالي و معنوي خانوادگي و پدري خود از كودكي بهترين استادان را داشت.

ملاصدرا در قزوين به درس دو استاد بزرگ خود شيخ بهاءالدين و ميرداماد راه يافت و همزمان با انتقال پايتخت در سال (1006 هـ / 1596م) به اصفهان، همراه دو استاد خود شيخ بهاءالدين عاملي و ميرداماد، به آن شهر رفت و در آنجا ضمن تكميل تحصيلات عاليه خود بويژه در فلسفه به تحقيق عميق در مسائل فلسفه معاصر خود پرداخت و بسبب استعداد و فكر قوي و اطلاعات گسترده در علوم عقلي و منطق و عرفان به اصول و مباني خاص خود رسيد و نهال حكمت متعاليه كه نام مكتب ويژه اوست، اندك اندك پا گرفت و سر بر افراشت.

بيشترين بهره علمي ملاصدرا از همين دو استاد بوده است كه نام برديم و جا دارد كه اين دو دانشمند بي نظير را بشناسيم و اندكي با آنها آشنا شويم.

1. شيخ بهاءالدين عاملي

شيخ بهاء (953 ـ 1030 هـ) اگرچه اولين استاد ملاصدرا نيست ولي بنظر مي رسد كه مهمترين استاد وي در ساختار شخصيتي او بوده و بيشترين تأثير را در بنيان شخصيت روحي و اخلاقي و علمي وي گذاشته است.

وي فرزند يكي از فقهاي لبناني بنام شيخ حسين فرزند شيخ عبدالصمد عاملي بود، شهر جبل عامل يكي از شهرهاي شمالي و شيعه نشين سوريه است كه آنزمان زير سلطه حكومت جبار عثماني بود و بسياري از فقها و علماي شيعه از جور و قتل آنان گريخته و به ايران صفوي پناه مي آوردند. شيخ بهاءالدين در سن هفت (يا سيزده) سالگي بود كه همراه پدرش به ايران آمد. پدرش به منصب شيخ الاسلامي شهر هرات در خراسان ـ كه منصبي عالي و روحاني بود ـ منصوب شد و بهاءالدين در ايران به تحصيل دانشهاي زمان خود پرداخت و بزودي در صف يكي از دانشمندان معروف قرار گرفت.

دانش گسترده او از فقه و تفسير و حديث و ادب گرفته تا رياضيات و مهندسي و نجوم و مانند اينها، و داستانهايي كه از شگفتيهاي زندگي او روايت مي كنند از او يك شخصيت اساطيري و افسانه اي ساخته كه در هزار سال تاريخ علم پس از اسلام سابقه نداشته و او را مي توان به فيثاغورس يا هرمس تاريخ علم يونان همانند دانست.

2. ميرداماد

مير محمدباقر حسيني معروف به ميرداماد يكي از بزرگترين دانشمندان زمان خود در فلسفه مشائي و اشراقي و عرفان و نيز در فقه و حقوق اسلامي و استاد بزرگ اين علوم بود. پدر وي نيز يكي از فقها و اصلاً از استرآباد (گرگان كنوني) بود كه جواني را در حوزه خراسان به تحصيل پرداخته و بعدها مفتخر به دامادي دانشمند معروف لبناني بنام شيخ علي كَرَكي مشهور به محقق دوم و مشاور اعظم سلطان صفوي، گرديده و بمناسبت اين افتخار نام «داماد» بر روي او مانده است.

برخي تاريخ تولد او را سال 969 هـ (1562 م) دانسته اند ولي براي آن، مدرك مطمئني بدست نيامده است. وي نيز در خراسان متولد و دوران نوجواني را در مشهد (مركز استان خراسان) گذراند[1] و بسبب نبوغ خود، زود به مراتب عالي علمي رسيده و پس از ورود ـ براي تكميل تحصيلات ـ به قزوين (پايتخت آن دوره سلطان صفوي)، بزودي شهرت يافته و خود به منصب استادي رسيده است.

ملاصدرا كه در كودكي ـ باحتمال قوي ـ همراه پدر به قزوين رفته بود با ورود ميرداماد به درس او شتافت و دوره عالي فلسفه و حديث و علوم ديگر را نزد وي طي كرد.

ميرداماد در سال 1006 هـ (1596 م) با انتقال پايتخت صفويه از قزوين به اصفهان، حوزه درس خود را به اصفهان منتقل كرد و ملاصدرا طي سالهاي اقامت خود در اصفهان كمال بهره را از درس او برد و رابطه علمي او با اين استاد توانا هرگز قطع نشد. ميرداماد در سال 1041 هـ (1631 م) در سفر به عراق بيمار شد و همانجا در گذشت.

براي ملاصدرا گاهي از استاد ديگري بنام ميرفندرسكي نام برده اند. نام وي مير ابوالقاسم استرابادي معروف به فندرسكي است كه مدتي همزمان با ميرداماد در اصفهان مي زيسته و بخش عمده اي از عمر خود را در هندوستان و در ميان جوكيان و زرتشتيان گذرانده و چيزهايي آموخته بوده است.

مدرك معتبري براي رابطه استادي وي با ملاصدرا ـ علي رغم شهرت آن ـ يافت نشده است و مكتبي كه از او باقي مانده و شاگردان او ـ مانند ملا رجبعلي تبريزي ـ رواج دادند كاملاً برخلاف مكتب ملاصدرا است.

.....ادامه دارد

4-استعاذه

چرادرهنگام خواندن قرآن بایداستعاذه کنیم؟

علامه طباطبائی(ره) درمعنی ومفهوم استعاذه ، درتفسیرالمیزان فرموده :

[مراد از استعاذه به خدا از شيطان، پناه جستن قلبى است‏]

" فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ".

" استعاذه"، طلب پناه است، و معنا اين است كه وقتى قرآن مى‏خوانى از خداى تعالى بخواه مادامى كه مشغول خواندن هستى از اغواى شيطان رجيم پناهت دهد، پس استعاذه‏اى كه در اين آيه بدان امر شده حال و وظيفه قلب و نفس قرآن‏خوان است، او مامور شده مادامى كه مشغول تلاوت است اين حقيقت، يعنى استعاذه به خدا را در دل خود بيابد، نه اينكه به زبان بگويد:" اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم" و اين استعاذه زبانى و امثال آن سبب و مقدمه براى ايجاد آن حالت نفسانى است نه اينكه خودش استعاذه باشد، و اگر به خود اين سخن استعاذه بگوييم مجازا گفته‏ايم، خداى تعالى هم نفرموده هر وقت قرآن‏

مى‏خوانى بگو" اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم"، بلكه فرموده: هر وقت قرآن مى‏خوانى از خدا پناه بخواه.

با اين بيان روشن مى‏گردد كه گفتار بعضى «1» از مفسرين كه گفته‏اند: مراد از قرائت، اراده قرائت است، يعنى وقتى مى‏خواهى قرآن خواندن را شروع كنى بگو فلان  ...،

و در آيه شريفه بطور مجاز فرموده هر وقت قرآن مى‏خوانى، و اين اطلاق از قبيل اطلاق مسبب و اراده سبب است، خالى از يك نوع سهل‏انگارى نيست.

" إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ".   

اين جمله در مقام تعليل امرى است كه در آيه قبلى راجع به استعاذه آمده بود، و معناى مجموع آن اين مى‏شود كه هر وقت قرآن مى‏خوانى پناه ببر به خدا از شر شيطان، زيرا تنها كسانى از شر او ايمنند كه به خدا ايمان آورده و بر او توكل كرده باشند.

 [استعاذه به خدا و توكل بر خدا است و ايمان و توكل دو ملاك صدق عبوديت هستند و فرد متصف به آن دو خارج از سلطه شيطان است‏]

از اين آيه دو نكته استفاده مى‏شود:

اول اينكه: استعاذه به خدا، توكل بر خدا است، زيرا خداى سبحان در تعليل لزوم استعاذه، بجاى استعاذه توكل را آورده و سلطنت شيطان را از متوكلين نفى كرده.

دوم اينكه: ايمان و توكل، دو ملاك صدق عبوديت‏اند، كه ادعاى عبوديت با نداشتن آن دو، ادعايى كاذب است، آيه" إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ" «2» كه حكايت خطاب پروردگار به ابليس است نيز همين معنا را مى‏رساند، يعنى سلطنت شيطان را از بندگان خود نفى نموده است، چيزى كه هست در آيه مورد بحث بجاى بندگان، افراد با ايمان و متوكل را آورد.

اعتبار عقلى هم با اين معنا مى‏سازد، زيرا توكل عبارت است از اينكه: انسان زمام تصرف در امور خود را بدست غير خود دهد، و تسليم او شود كه هر چه او صلاح ديد و كرد همان را صلاح خود بداند، و اين خود اخص آثار عبوديت است.