ورود ممنوع
ماجراواقعی است.
سروصدای کودکانی که بامادرانشان برای بازی کردن درپارک کوچک محله آمده بودند همه جاراپرکرده بود.
پسرکی خردسال که ازسره سره بالامی رفت لیزخورد وبه پشت افتاد.مادرش جیغی کشید ومثل قرقی خودش رابه اورساند.کودک دردامان امن مادرساکت شد.
خانمی بالباس های نامناسب ،قلاده ابریشمی سگی کوچک وپشمالورادردست گرفته وسلانه سلانه واردپارک می شد.
سگ پشمالوناگهان چارمیخه ایستاد.صاحبش شروع به کشیدن قلاده کرد.پنجه های کوچولوی سگ که به زحمت اززیرپشم های آویزان اوپیدا بود روی اسفالت کشیده می شد وصدای آن به گوش می رسید.
چندکودک که تازه راه رفتن رایادگرفته بودند دورسگ جمع شدندوبه پشت نرم اودست کشیدند.گردن کوتاه سگ که با سروبدن اوتفاوت چندانی نداشت سیخ شده بودوچشمان کوچولوی اومثل دوستاره کوچک ازمیان پشم وپیله های صورت گرداوبه چندمترجلوترخیره شده بود.
صاحب سگ که ازنافرمانی ولجاجت سگ تعجب کرده بودچندبارقلاده راتکان داد تاسگ راواداربه حرکت کند،اماسگ قصد حرکت نداشت.
یک تابلوی نسبتا بزرگ درطرف دیگرخیابان پارک درست رو بروی سگ نصب شده بود.روی تابلوتصویربزرگی ازسریک سگ کشیده شده بود ویک ضربدرقرمزروی آن به چشم می خورد.زیرتصویرباخط درشت نوشته شده بود"ازآوردن سگ به محوطه پارک خودداری کنید"
مردی که ظاهرانگهبان پارک بودو تاآن موقع ساکت ایستاده بودوبافاصله کمی ماجرا را رصد می کرد،درحالی که لبخند می زد جلوآمدوگفت :
ببخشیدسرکارخانم ،ظاهرا سگ شماباسواد است.صاحب سگ باتعجب به مردنگاه کردوبه حالت ابهام وسئوال گفت ببخشید
نگهبان مجددا لبخند زد ودرحالی که باانگشت دست تابلوی هشدارورود سگ ممنوع رابه خانم نشان می دادآهسته ازآن جادورشد.
گربه ای چاق وچله ازسطل زباله ای که درکنار تابلوی هشدارنصب شده بود بیرون پریدوبعدازیک قدکشک طولانی بانازوعشوه درمیان بوته های گل گم شد.
زن تکانی به قلاده سگ دادوسگ چون گلوله ای پشمی دنبال صاحبش راه افتاد.
درحالی که سطل زباله هنوزتکان می خورد تابلوی هشدار راست ومقاوم ایستاده بودورهگذران بی تفاوت ازکنارماجرامی گذشتند.
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.