خاطره ای مکتوب ازشاعردوره پهلوی اول (آقای مکرم بروزن خوردم) برداشت شده ازوبلاگ  نون والقلم آقای جعفرربانی 

با اقای سید علی محمد مدرس وکیل عدلیه اعظم محاکمه ای داشتم. کار رسید به بازجویی محلی .در روز معهود شهود اقای مدرس دویست نفر رعیت بودند.بنده شاهد نداشتم و بیچاره شدم.قبلا یک شکل قلمی بر روی یک صفحه کاغذ ترسیم شده و شکل یک سواری نقش شده بود.رفتم جلو ورعایا و لوله کاغذ را باز کردم و گفتم هر کس از شماها هر گونه شهادتی بدهد حکم او را به این سوار واگذار کردم.پیرمردی که رییس ان ها بود برگشت و همه را با خود برد و گفت من با قمر بنی هاشم نمی توانم طرف شوم.آقای مدرس  هم عصبانی شد و هم خندید ولی بنده عصبانی نشدم و تا غروب خندیدم.