روزعیدغدیربود.مسجد محله مراسم باشکوهی به مناسبت بزرگداشت عید برگزارکرده بود.ازمجلس که بیرون آمدم طبق معمول تعدادی فقیروگدای سمج جلوی مسجد سدراه مردم  کرده بودند وبه زوروالتماس کمک می گرفتند.هرکسی ترفند خودش راداشت.درروایات دیده بودم که "تکدی گری وگدائی به خصوص بااصرار وفشار نکوهیده است".بی تفاوت ازکنارآنها ردشدم .یکی ازآنها که جوانی سی وچندساله بود باقیافه ای بسیارژولیده ولباسی ژنده درحالی که دریک دست خود دست دخترک خردسالی رابالباسهایی مندرس وچهره ای سیاه وسوخته دردست داشت ودردست دیگرش تعدادی جوراب ودستمال آشپزخانه بود ،مرتباالتماس می کرد وبااصرارطلب کمک می کرد.راستش رابخواهید وقتی که گفت :دخترم گرسنه است ودیشب هم غذانخورده است ،دلم سوخت ویاد کلام خداوند افتادم که فرموده است "واما السائل فلاتنهر"مجددا درکمک به اودچارشک وتردید شدم .راه افتادم که بروم .دنبالم آمد والتماس کرد.توجیه محکم تری برای کمک به اومی خواستم.ناگهان حدیثی ازامام صادق ع مثل برق به ذهنم خطورکرد.درحالی که این حدیث رازمزمه می کردم "مامنع رسول الله ص سائلا قط ،ان کان عنده اعطی والاقال :یائی الله به ""امام صادق ع فرمود:هرگز رسول خدا ص سائلی رامنع نکرد.اگرچیزی داشت به وی می دادواگرنداشت می فرمود:خداآن رامی آورد." ازاودستمالی خریدم ومبلغی به اوکمک کردم. خوشحال شد.دست به دعا برداشت . ازاین دعاها وخوشحالی او،آنهم دراین روز مبارک به قدری خوشحال شدم که متوجه اطراف خودم نشدم.مردی که بالباس شیک واتو کشیده روی  صندلی جلوی یک مغازه نشسته بودوماجرای مارا ازنزدیک رصد می کرد،لبخندی زد وسرش راخم کرد وازاوسوال کرد،بالاخره ازاوکمک گرفتی ؟مردکه هنوز مشغول دعا کردن بود باسرتایید کرد.مرد شیک پوش که ظاهری غلط انداز داشت لب ولوچه ای آمد وسری تکان دادوآهسته گفت : "تاوقتی که آدم های احمقی مثل اینها درجامعه است نان شما توروغن است."باآن همه احتیاط وتوجیهات دینی که داشتم این جمله مثل پتکی به سرم فرود آمد.ازشدت ناراختی صورتم داغ شد.بی مهابابرگشتم تابرخوردی تند کنم اما یادم به کلام خداوند افتاد"...واذاخاطبهم الجاهلون قالو سلاما"یواش یواش ازمعرکه دورشدم .هوای نفس مثل آتش ازدرونم شعله می کشید.باخودم درگیربودم.کسی بدون شناخت وآشنائی به من توهین کرده بود.مرااحمق خطاب کرده بود.آخرش طاقتم طاق شد ومنطق عوامانه برمنطق قرانی غلبه کرد .برگشتم ودرحضورچند نفری که به دوراین آقای روشنفکرماب حلقه زده بودند مودبانه گفتم : ظاهرا ازمنظرشمابنده یک آدم احمق ونفهمی هستم .اما من به پشتوانه فرهنگ قرآنی به این آدم کمک کردم.ولی خوب گوش کن  وببین ازنظرمن توچطورموجودی هستی ؟ چون قصد مجادله ندارم ،توجه شمارافقط به این بیت ازاشعارجناب مولوی جلب می کنم .

گوش خربفروش ودیگرگوش خر           که این سخن رادرنیابد گوش خر

دهنش ازتعجب بازماند.نیم خیزشداما نتوانست بلند شود.گویا خودش را خیلی تحویل گرفته بود.ازنگاه اطرافیان برداشت کردم که ازاین برخورد من خوششان آمده است. درحالی که دستمال خریداری شده رادردستم تکان می دادم آهسته ازآن جادورشدم .حالا دیگرآرام شده بودم .دلم خنک شده بود.راستی که نفس اماره آدمی هم بعضی اوقات نیازبه خنک شدن دارد.