برای حضرت ساقی لب تشنه...
شعرازاستادسید اکبرمیرجعفری است که دروب گذاشته شده است.
غروبی غرق خون دارد سری بر کوه زانویی
کمی آن سوتر از میدان جدا افتاده بازویی
امان از دست بی دستی و چشم گرم سرمستی
چه دستی بود و بازویی ؛عجب چشمی چه ابرویی
حماسه : بازوان او،غزل: آن چشم و آن ابرو
که از چشمش به جای خون رها گردیده آهویی
پس از آن دست و دل بازی چه حالی داد پروازی
که گویی از میان خون، سحر پر می کشد قویی
...و از سمت صفا ماه وفا روشن دمید اما
جدا افتاده اند اکنون: صفا سویی، وفا سویی
دلش می خواست برخیزد، دلش می خواست بگذارد
سرش را روی دامانی ؛ دلش می خواست بانویی؛
سرش را تاج خونش را بگیرد روی دامانش
-پس ازآن بزم و رزم خون ،جدا از هر هیاهویی-
ز احوال حرم اما مرا یارای گفتن نیست
فقط کافی است بنویسم:«پریشان است گیسویی»
::: پنجشنبه سی ام آبان 1392::: 11:32 ::: میرجعفری سیداکبر| GetBC(251); نظر بدهيد |
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 9:14 توسط غفارمحمدی
|
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.