شعرشکسته

ابری سیاه چون دیو تنوره کشید و ازراه رسید

آسمان  ناگه عبوس شدوچهره درهم کشید

وعروس برهنه جهان، حجابی سیاه به دورخود کشید

قطرات اشک سراسیمه چون زندانی ازروزنه  ابر چکید

وبه دستان  خالی وپرازنیاز لاله سجاده نشین رسید

پرشد جام لاله ازنورزندگی وطراوت وامید

آهسته  قامت لاله خم شد تاکه پیشانی به سجاده چمن رسید

تسبیح گوی، همه فضل وکرم خدای خود یک جا به تشنگان چمن بخشید

ولب تشنه باغ ،خنکای هدیه دوست چشید

ابرسیاه ،ازایثارلاله خجل شدوبسیارغرید

برخود لباس سیاه پاره کردو  ازار  درید

وچون غراب سیاهی زخم خورده ازمعرکه عاشقی پرید

ناگه نسیمی ازجنس محبت به سراپرده آسمان وزید

ولبخندی ازنوروعشق برلب خورشید دوید

پرشد زمین خدا ازطراوات زندگی وامید

اما دیگرکسی قامت لاله رادرآن بزم عاشقانه راست ندید.