یادی از اقبال لاهوری (کپی شده ازوبلاگ نون والقلم نوشته برادرآقای جعفرربانی )
چهارشنبه گذشته در مرکز فرهنگی اکو درنیاوران مجلسی در یاد و بزرگداشت محمد اقبال لاهوری ,این شاعر متفکرشیفته جان برگزارشد.حاضران ایرانی, پاکستانی وچند نفری هم افغان وتاجیک بودند.سفیرپاکستان ,دکترافتخار ودکترحداد عادل سخنرانی کردند وبعد میزگردی هفت نفره تشکیل شد ازجمله با حضور محمدبقایی(ماکان)و قاسم صافی و سرور مولایی و اکبر جباری و... صحبت های خوبی شد .دکتر حداد از قول جاویداقبال پسر اقبال در سال1364نقل کرد که گفته بود:اگر همه روسای جمهورکشورهای مسلمان به اندازه آقای خامنه ای-رییس جمهور وقت-اقبال را می شناختند وضع مسلمان ها امروزبهتراز این بود.راست می گوید .یادم است اقای خامنه ای در آن سال سخنرانی بسیار خوبی در بزرگداشت اقبال ایراد کرد که تحسین همگان را برانگیخت.محمد بقایی هم نکته مهمی گفت .گفت سی سال است درباره اقبال کار می کنم و می بینم سال به سال توجه به اقبال درایران کم وکمتر های دهه 60برای امام خمینی و تحت تاثیر آن شعر معروف اقبال گفته ام که :ای جوانان عجم . . . می رسدمردی می شود و مخصوصا امسال در رسانه ها و مجامع ,در این ایام که سالگرد اوست,هیچ سخنی گفته نشد. وی البته پاکستانی ها را مقصرمی دانست که در این راه هیچ تلاشی نمی کنند.بگذریم .دراینجا دو شعر می آورم یکی از اقبال و یکی از خودم .شعر اقبال شاهکاری است در انسان شناسی عرفان اسلامی .شعر خودم را در سال که زنجیر غلامان بشکند.
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور
خودگری خودنگری خودشکنی پیدا شد
خبری رفت زگردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد
آرزو بی خبر از خویش به آغوش حیات
چشم واکرد و جهان دگری پیدا شد
زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد
ضمنا عنوان شعر "میلاد آدم"است.
* *
خیز ای اقبال ای جویای دین
شعر نغز خویش را تعبیر بین
گفته بودی می رسد مردی ز راه
می کند بنیاد دژخیمان تباه
آری اینک بین که آن مرد آمده ست
در میان بهمن سرد آمده ست
مقدمش تکبیر و تهلیل و سلام
بر لبش تنها وتنها یک کلام
"لا"به فرعون و به نمرود و به دیو
لا به تزویر وزر و خان و خدیو
شمه ای از روح حق همراه او
گام زن در وادی و در راه او.
والسلام
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.