گلشن پرازشاهد
آیاتاکنون قلم رادردستان چپ خود گرفته اید؟
هواگرگ ومیش ووهم انگیز است.زمین سرد ومرطوب است.انگارآسمان درسحرگاه برخواب غفلت آدم هاگریه کرده است وهنوزصدای هق وهق گریه اش درگوشه وکناره های افق به گوش می رسد.نفس که ازسینه بیرون می زند ،سرد می شودویخ می زند، سپس ریزریز می شود ودرهواپخش می شود.
خزان این عجوزه هزاررنگ وبی حیا،رخت عصمت ازپیکرنوعروسان باغ بیرون کشیده ودرمجلس مرگ که تنها تماشاچی آن پرچین آشفته باغ است آنهارا می رقصاند.
نورکمرنگ فانوس پیرزن همسایه ،درچاله وچوله های گذر،آهسته سرک می کشدو برچشم اندازسردکوچه می افزاید.
صدای پای آدم هائی که تاخره خره دریقه پالتوهای خود فرورفته اند ،سکوت کوچه هارامی شکند وچون سروصدای اشباح درتاریکی وروشنی صبح گم می شوند.
گربه ای لاغروبی رمق سرش راازلابلای پرچین باغ بیرون می آورد وبا پشیمانی دوباره به درون لانه خود می خزد.
پرنده ای کوچک وسرگردان، به بال های خیس ویخ زده اش تکانی می دهد تاازدردسرقطرات آبی که بر پرهایش چکیده است خلاص شود.
بوی تند وآزاردهنده گوسفندانی که آغل راترک کرده اند وازکوچه ها می گذرند درهوامی پیچد.
سگ خسته وخواب آلود گله درحالی که دم پشمالویش رابین ران هایش مخفی کرده وسرش رابه زیرانداخته ـبی تفاوت پشت سرچوپان خردسالی که چوب دستی کجش رازیر بغل گرفته وسعی می کند دست هایش رابانفسش گرم کند تلوتلوخوران حرکت می کند.
دخترک کم سن سالی که بدنش را دریک شمد کهنه پیچیده وپاهای کوچکش درون کفش های بزرگ پرازوصله وپینه اش جلووعقب می رود ،چندبزغاله کوچک ولاغر را ازمادرانشان جدامی کند.
خروس ناراحتی که درخواب بامدادی مانده وبانگ بیدارباش نگفته است، یواشکی ازبرجک ساختمان پائین می آید ودرگوشه ای ازمرغدانی مخفی می شود.
روباه پیروگرسنه ای سنگرکمین شبانه را دست خالی ترک می کند و باعرق شرم ونداری به خانه برگردد.
جغدسیاه وبزرگی که ازسرشب تاصبح نوحه عزاسرداده است ،خمیازه کنان خودش رابه خرابه ای می رساند تادرطول روزازشربچه های فضول درامان باشد
همه کس وهمه چیزبوی خواب می دهد. انگارپائیزشیپورمرگ نواخته است.

![]()
.....ناگهان افق طلائی وآسمان نقره ای رنگ شد.
وقطره های سرد جامانده از باران،گرم شدندوپریدند.
صبح نفسی کشید وبادسردگریخت.
زنگوله هادوباره آوازخواندند.
واذان درای پیر،گله رابه رفتن دعوت کرد.
هی هی چوپان به گله وعده زندگی داد
وصدای بوسه گرم خورشید به گونه سردزمین شنیده شد.
وآن گاه استخوان های پوسیده خزان شکست
ومجلس عزای پائیز وزمستان ازهم گسست
وترنم شادی وامیدازکلام بهار
ازپس پرده های زمان به گوش نشست
که ای عزیزان :
ازحبس رسته دانه ها ،ماهم زکنج خانه ها
آورده باغ ازغیب ها،صدارمغان صد ارمغان
بلبل رسد بربط زنان ،وان فاخته کوکو کنان
مرغان دیگرمطرب ،بخت جوان بخت جوان
من زین قیامت حاملم ،گفت زبان رامی هلم
می ناید اندیشه دلم ،اندرزبان اندرزبان
گلشن پرازشاهد شود،هم پوستین کاسد شود
زائیده ووالد شود ،دورزمان دورزمان " مولای رومی "
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.