خاطره بد ماندلا از ایرانیها

* ماندلا گفت تو شبیه خمینی هستی
با ماندلا، سه بار ملاقات داشتم؛ یکی از این دیدارها اوایل زمانی بود که ایشان بعد از انتخابات رئیس جمهور شده بود. دو سال قبل از پیروزی کنگره ملی آفریقا در 1994 یعنی سال 1992 وارد آفریقای جنوبی شدم. زمان آپارتاید را حس کردم و دیدم که چه وضعیتی در آفریقا جنوبی حاکم بود. در این فاصله ماندلا آزاد شد و اتفاقاتی افتاد و بعد هم رئیس جمهور شد.
اواخر سال 94 خانم پروفسور «فاطمه میر» که از فعالان مبارزه بود و از کسانی بوده که در «رابین ایلند» به همراه ماندلا زندان بوده است، -خودش و همسرش از اعضای کنگره آفریقا بودند ـ شخصیتی آکادمیک و دانشگاهی بود. ایشان در مورد ماندلا کتابی با عنوان «راه بلندی به طرف آزادی»، باید از این کتاب رونمایی میشد و من در آنجا به عنوان نماینده ایران شرکت کردم. ماندلا، وارد سن شد. هفت - هشت نفر موقع رونمایی کتاب منتظر ایشان بودند. ایشان با همه احوالپرسی کرد و لباس طلبگی ما را دید و گفت: «آیتالله خمینی» یعنی تو شباهت زیادی به آیتالله خمینی داری و با دستش هی اشاره میکرد. دیدم خانم میر وارد صحبت شد و گفت ایشان از ایران هستند و از طرفداران امام خمینی(ره) هستند. ماندلا گفت: به کشور ما خوش آمدید تا این که سر میز نهار نشستیم. میز بلندی بود. فکر کنم نزدیک پنجاه نفر سر میز نشستیم. صندلی من با فاصله دو نفر روبهروی ماندلا بود.
* خاطره بد ماندلا از ایرانیها و جواب جالب حسینی به او
همین گونه که ما نشسته بودیم و باز تلاقی چشمها و احوالپرسی «ماندلا» گفت: من یک خاطره بدی از شما ایرانیها دارم. گفتم آقای رئیس جمهور مایلم خاطره بد شما را بشنوم. گفت: من با «ونی» ـ که همسرش بود و داشتند از هم جدا میشدند ـ به مصر رفته بودم در آنجا سفرای کشورهای مختلف دیدن من آمدند و همهشان با همسر من دست دادند و اما نماینده کشور شما بیادبی کرد و با «ونی» دست نداد، خیلی این حرکت، حرکت زشتی بود! من گفتم: آقای رئیس جمهور! اجازه میدهید من توضیح دهم که چرا ایشان، این حرکت را مرتکب شده است؟ حالا من پیش خودم گفتم اگر بحث شرعی مسئله را بگویم، اعتقادات و باورهای دینی را بگویم، اصلاً فرصت این بحثها و جای این گونه توضیحات نیست! (با خنده) به ذهنم مطلبی آمد و گفتم آقای ماندلا! دلیلش این بوده که نمایندگان ما در کشورهای مختلف، بسیار آدمهای روشنفکر و آیندهنگر و تیزبینی هستند. این نماینده ما در مصر میدانسته که شما میخواهید «ونی» را طلاق بدهید، به این دلیل حاضر نشده بود که با ایشان دست بدهد! دیدم اصلاً فضا منفجر شد. هم ایشان خندید و هم کسانی که با ایشان همراه بودند! بعد گفت: «همه ایرانیها مثل شما حاضر جواب هستند؟» گفتم: اگر نبودند که جواب شما را نمیدادند. باز دیدم همه خندیدند.
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.