مرثیه خستگی

فریادازپرکشیدن نشاط جوانی
وقتی که پرنده جوانی ونشاط ازآشیان شوروامید انسان پرمی کشد،برجای خود جز لانه ای سردوبی روح که یادآورخاطرات به جامانده ازگذرتنگ زندگی است به جانمی گذارد.
درحقیقت شاد ی ونشاط می گریزد وخستگی وسستی ازراه می رسد.ودراین زمان زبان حال این رفت وآمدها ونتیجه این غروب غریبانه عمر،دردل وشکایتی است که می شنوید.
"مرغ خسته خستگی ،چون مسافری خسته که ازسفری طولانی برگشته است،دردرون چشم های پیرخسته ای که ازمصاحبت زمانه پیرخسته شده است آشیانه می کند وصدای نفس نفس خسته اودرگوش میزبان خسته اش می پیچد وبوی ناخوش خواب وخستگی رابه مشام خسته اوودیگرخستگان محله زندگی می رساند"
"ای کاش این پرنده مهاجرخسته ،ازچشم خسته این پیرخسته پرمی کشید تاباردیگرآسمان زیبای زندگی راآبی می دیدودرپهنه بیکران اوبال می کشید"
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 16:19 توسط غفارمحمدی
|
همانطوریکه ابرباید ببارد،قلم هم باید بنویسد.چه خوب ،چه بد،چه ضغیف وچه قوی ،درهرحال ذات قلم برنوشتن است.قلم شکل به خصوصی ندارد.دل که مرکز شاکله شخصیت انسان است خودقلم است.